یک چیزِ آهنی رو فرو کرد تو لثه ام , دردم گرفت , کمی که گذشت حس کردم دلم می خواد بیشتر فشارش بده , دلم می خواد دهنم پر از خون بشه .
صدای قژ قژِ دستگاهش مغزم رو نابود می کرد . اون بوی لعنتی که همراهِ دستکشهای سفیدش بود , حالمو به هم می زد ... همیشه هم هست ... حتی وقتی ماده ی نعنا مانند روی دندون می ذاره , باز هم اون بوی لعنتی همه ی حجمِ دماغت رو اشغال می کنه ...
چشمهام به هم چسبیده بود ... پر از اشک ... نورِ مزخرفی که از بالا به سر و چشم و دهنم می تابید روحم رو سوراخ می کرد ... نمی تونستم نگاه کنم ... سرم تیر می کشید ...
دلم می خواست دندونام رو روی اون تکه ی آهنی فشار بدم ... مزه ی خون ... درد ... دلم می خواست ضعیف باشم ... آسیب ببینم ...گریه کنم ...
دلم می خواست وقتی چشمهامو جمع می کنم, ازم بپرسه " درد داری ؟ می خوای برات آمپولِ بی حسی بزنم ؟" و من بگم " نه , تحمل می کنم " .
و تحمل کنم فقط برای اینکه آخرش به مامانم بگه " به به , چه دخترِ صبوری دارین ,خیلی پر طاقته , حتی آدم بزرگها هم اینقدر بی صدا تحمل نمی کنند . "
حالا دیگه من آدم بزرگم و تحمل کردنِ هیچ دردی عجیب نیست .
دلم می خواست بچه بشم ... دستِ مامانم رو توی دستم بگیرم و احساس کنم کسی هست که نگرانمه ... کسی هست که باید به خاطرش تحمل کنم ... کسی هست که باید به خاطرش دخترِ خوبی باشم ...
چون به بد بودنِ من عادت نداره ...
همیشه می ترسیدم ... می ترسیدم اگه بد باشم , اگه ضعیف باشم , اگه ترسو باشم , دیگه دوستم نداشته باشه ... و اگه دوستم نداشت ... من می مُردم .
نمی دونم این نیاز به دوست داشته شدن از کجا میاد ؟ از ناتوانی , از غریزه , از ...
بزرگ که می شی باز هم هست , باز هم دلت می خواد دوستت داشته باشه حتی وقتی از کارهاش دیوانه می شی ,باهاش دعوا می کنی , قهر می کنی ... در هر شرایطی دلت می خواد بدونی که براش مهمی ... ولی چون بزرگ شدی تکذیب می کنی , سرکوب می کنی , انکار می کنی ... همه ی نیازتو انکار می کنی ...
امروز , توی دندونپزشکی فقط برای چند لحظه دست از انکار برداشتم و فکر کردم ... به بیست سالِ پیش ...
اون روزها وقتی صدای کر کننده ی دستگاهها آزارت می داد , دستی بود که سفت و محکم دستهات رو می فشرد ... چشمی بود که به خاطرِ دردِ تو پر از اشک می شد ...
آدم بزرگ شدن یک دنیا خوبی داره , یک دنیا بدی ...
بدترین چیزش اینه که وقتی آدم بزرگ شدی , حتی اگه مادرت وقت و حوصله و سلامتِ کافی هم داشته باشه که باهات بیاد دندونپزشکی , نه اون روش می شه دستهات رو بگیره نه تو ازش می خوای ...
و اگر _ به احتمالِ یک درصد _ اقدامی در جهت گرفتنِ دستهات انجام بده , تو با عصبانیت بهش می پری که : "مگه من بچه ام ؟ "
پی نوشت :
1 . نزدیک به یک ماه و نیم بی کار بودم . از صبح تا شب می نشستم توی خونه . با دوستام تلفنی حرف می زدم . کتاب می خوندم . با عزیزترین چای می نوشیدم . سریال می دیدم . شال گردن می بافتم . فارم ویل بازی می کردم . فیلم می دیدم ... کاملا هم یادم بود که باید پونصدتا دکتر برم , با دویست نفر قرار بذارم , ساز بزنم و ... هر روز صبح ساعت رو کوک می کردم برای 9 که بیدار بشم و برم دنبال دکترها و کلاس ها و قرارها ... .
راسِ "9 " ساعت زنگ می زد , منم با کلی فحش و بد و بیراه خاموشش می کردم ... برای ساعت 10 تنظیمش می کردم و دوباره به خوابی ناز فرو می رفتم ...می خوابیدم تا 10 , ساعتِ بیچاره دوباره زنگ می زد , من کماکان با فحش و بد و بیراه بیدار می شدم , کوکش می کردم برای 11 و همینجوری قضیه ادامه پیدا می کرد تا زمانی که تلفن به صدا در بیاد و من مجبور بشم تختم رو ترک کنم ... و خب بعد از بیدار شدن , دو سه تا تلفنِ مفصل کافی بود برای اینکه بفهمم امروز هم دکتر و کلاس و بقیه ی ماجراها تعطیل ... تا فردا ... که دوباره روز از نو روزی از نو ... به این ترتیب یک ماه و نیم گذشت ...
امروز سومین روزه که کارِ جدیدِ من شروع شده و من , سه روز پیش , بالاخره از همه ی دکترها و کلاس ها وقت گرفتم و قرارها رو هم هماهنگ کردم ...
حالا هر روز مجبورم زنگ بزنم و همه چیز روکنسل کنم ... چون باید برم سرِ کار !!!
دلم می خواد خودم رو کتک بزنم ... یعنی واقعا اینهمه تنبلی خجالت آورررررررررررررره ...
یک ماه و نیم هیچ کاری نکردی , تا کارِ اصلی ات شروع شد یادت افتاد که هزار جور مشغله داری !!! واقعا مسخره ست ...
2 . لذتی که در آشپزی هست ...
3 . گاهی اوقات هم به این فکر کن که می تونی اینقدر تلخ و از خود متشکر و عقده ای نباشی ... دیگه داری حالمو به هم می زنی ... همین .
4 . به سانِ رود
که در نشیبِ دره سر به سنگ می زند ,
رونده باش .
امیدِ هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش .
( هوشنگ ابتهاج )
5 . این روزها همه هستند ولی انگار غیب شدن ... نیستن ...
یا به قولِ عزیزترین " کسی هست که هست ... کسی هست که نیست " .
6 . به جبرانِ دو ماه "به روز نشدن" , این بار نگذاشتم حتی چهار روز هم از نوشته ی قبلی بگذره ...
7 . ...
سلام
در این دو ماه هر وقت دلم می خواست بنویسم , فرصت نداشتم ...
هر وقت فرصت داشتم , حوصله ی نوشتن نداشتم ...
تا ... امروز ... که هم فرصت دارم و هم نسبتاً حوصله . ( برای غروبِ جمعه , داشتنِ فقط کمی حوصله هم غنیمته )
...
1 . روزگارِ جالبیه ... پر شده از آدمهای عجیب و غریب , پر از توهم , پر از ادعا .
آدمهایی که تنها هنرشون تعریف کردن از خودشونه ... نخوت و غرور وجودشون رو اشباع کرده .
آدمهایی که ممکنه " ببخشید " رو صدقه بدن , در حالیکه عمیقاً ایمان دارن هیچ گاه اشتباه نکردن .
خلاصه که دلِ اینجانب حاویِ مقدارِ زیادی گله و شکایته ... :
عزیزِ من
"مشک آن است که خود ببوید ..."
"چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ..."
"عروسِ تعریفی گ...و از آب در میاد ... "
و بقیه ی مثال های مشابه
( حالا خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را )
2 . بی انگیزه شدن , بدترین دشمنِ انسان های موفقه .
وقتی چیزهایی رو که قبلا آرزوت بوده , به دست میاری , دچارِ عارضه ی بی انگیزِگی می شی . همین باعث می شه یادت بره از آرزوهات لذت ببری ... خیلی بده ولی می شه با کمی تامل درستش کرد .
ولی بدتر اینه که وقتی چیزهایی رو به دست میاری که قبلا حتی قادر به تصورشون هم نبودی _چون در واقع از آرزوهات فراتر بودند _ به جای شکر و سپاس و قدر دانی , تبدیل بشی به یک آدمِ پر از فیس و افاده که از هیچ چیز راضی نیست .
در کل اینکه : "یارب مباد آنکه گدا معتبر شود ... "
3 . فیلم "MIDNIGHT IN PARIS " ساخته ی "وودی آلن " رو ببینید .
( اگر می خواهید خط اصلیِ قصه براتون تازِگی داشته باشه ادامه ی مطلب رو نخونید )
فارغ از جذابیت دیدنِ مشاهیرِ دورانِ گذشته و داستانِ روان و ساده ای که داره , این فیلم نکته ی بسیار خوبی رو بیان می کنه .
این که همه ی انسان ها , در هر دوره ای , ترجیح می دن در زمان های قبل زندگی کنند و به گذشتگان غبطه می خورند , حتی اگر مهمترین انسانِ عصرِ خودشون باشند .
و البته برای من شعف مندترین لحظه , زمانی بود که کاراکتر اصلیِ فیلم تصمیم گرفت از اعماقِ تاریخ به دورانِ خودش برگرده و در کنارِ دختری از عصرِ خودش به زندگی ادامه بده .
قبل از همه به خودم می گم , ( چون من هم اعتقاد داشتم که باید 250 سالِ پیش , دور از هیاهوی تمدن و رسانه به دنیا می آمدم ) حسرتِ زیستن در گذشته و شیفته ی فرهیختگیِ انسان هایِ قرونِ قبل بودن , راهیه برای فرار از روبرو شدن با ناتوانی ها و تنبلی های شخصیِ خودمون .
در هر عصری می شه از هر لحظه لذت برد ... کافیه راهِ لذت بردن رو پیدا کنیم .
4 . باختیم که باخته باشیم .
سر مربی نداریم که نداشته باشیم .
وضعیتمون در لیگ افتضاحه که باشه .
ما از اون طرفدارای نامرد نیستیم ...
شعارمون اینه : پرسپولیس ... ببری ... ببازی ... دوستت داریم ...
اینننننننننننننه
5 . مدتیه هیچکس برای من , " تو " نمی شه ... همه " او " باقی می مونن ...
حوصله ندارم . از غریبه ها می ترسم .
زرق و برقِ محیط ! قدرتِ هرگونه اعتمادی رو از من سلب می کنه .
اما ... در این روزگارِ پر از دروغ و سیاهی و دورویی , باید شاکر باشم که عزیزترین هست و اینقدر با محبته و برای همه ی لحظه ها اینقدر کافیه ... و از قدیم دوستانی هستند که هیچکدام , هیچگاه " او " نبودند , دور نبودند ... نعمتِ بزرگیه ... عمیقاً خدای مهربونم رو شکر می کنم . عمیقاً ...
6 . شبِ یلدا هم گذشت . زمستون آغاز شد .
وقتی واردِ دی ماه می شیم , من بیشتر و بیشتر به تو فکر می کنم ...
یادِ تو و جایِ خالیِ صمیمیتی 7 ساله ... جذابترین سالهای عمرم ...
شاید تو موفق شده باشی تلفن های 3 ساعته ی پر از خاطره رو _ در روزهای بی حوصلگی _ با کارِ دیگه ای جایگزین کنی ... ولی من , هنوز در روزها و شب های بی شمار , دلم برای قهقهه های تو تنگ می شه , حسرتِ همه ی لحظه های خوب , مثل سنگ در گلوم چمباتمه می زنه ... و هنوز لحظاتی هست که حسِ تلخِ نداشتنِ تو از چشمانم فرو می ریزه .
دلم هوای مرورِ خاطراتِ دانشگاه هنر رو کرده ...
روزهای سردِ برفی ... روزهای پیاده روی هایِ طولانی ... روزهای خندیدنِ بی پایانِ تو ... روزهای تجربه ی اولین عشق , اولین نگاه , اولین بوسه ...
صمیمی ترین , امسال سومین ساله ... آیا ... روزی ... امیدی هست ؟!؟
7 . با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی .
ای سازنده !
لحظه ی عمرِ من
به جز فاصله ی میانِ این درود و بدرود نیست ...
به مناسبت تولد احمد شاملو ( با تاخیرِ 10روزه )
قِصه ای نیست ,
فقط ... گاه و بیگاه ... نمِ اشکی ست ,
لبخندی ست ,
دغدغه ای ست ,
میرا و گذرا ... .
ثباتی نیست ,
رویایی نیست ,
نظاره ی بی اراده گی و رخوت است ...
و دیگر هیچ .
روزگاریست که انگار , ناچیز بودن عادت شده است ,
از حضیض ترین نقطه به اوج نگریستن , زهرخندی نثارِ همه ی ناتوانی ها کردن , پذیرفتن ... و ادامه دادن ... .
غوطه ور در منجلابِ سستی , بی تفاوتی , بی حسی ...
گذشتن , نگریستن , نخواستن ...
روزهای باطل !
...
روزگاریست !!!
...
آن هنگام که شوق در انسان می میرد , حیاتِ نباتی آغاز می شود ,
همان لحظه ای که از یاد می بریم " تپش " چقدر با " ضربان " فرق دارد
درست همان لحظه ... .
...
از حیاتِ نباتی متنفرم .
شاید امروز , فرصتی برای آغاز تپیدن باشد ... شاید .
پی نوشت :
1 . باید شاکر باشی وقتی امروز در آرزوهای پیشین زیست می کنی .
این روزها , هر لحظه , همه ی وجودم سرشار از شُکر می شه , فقط و فقط به دلیل حضورِ تو , که عزیزترینی .
کشف بزرگی کردم : موطنِ من جایی ست که تو باشی ... همین .
2 . اینکه کسی علنا به محل کارِ خودش برچسبِ "فاحشه خونه" بزنه , اتفاقِ غریبیه !!!
بعضی وقتها باید شنید و باور نکرد . باید تحقیق کرد . به هر نوشته و خبری نمی شه اعتماد کرد . من امیدوارم که کلِ جریان , یک سو تفاهم یا سو برداشت بوده باشه ... .
ولی در غیر این صورت , برام جالبه بفهمم سِمَتِ خودشون در این مکان , چیه ؟؟؟
3 . به نظرمن یک شهردارِ کار بلد , برای اینکه تو رو عاشقِ شَهرِت بکنه , کافیه ...
من عاشق تهرانم ...
فضای سبزِ اطرافِ اتوبان های شهر , روح ام رو شاداب می کنه ...
نقاشی ها , کاشی کاری ها , گلدان های پر از گل , پر از رنگ ...
دلم برای قدم زدن در دوست داشتنی ترین پایتختِ دنیا تنگ شده .
4 . اسباب کشی تموم شد ...
ما هم تقریبا تموم شدیم !!!
ولی , اینجور وقتهاست که آدم عمیقا درک می کنه " دوست خوب نعمتِ بزرگیه "
سخت ترین اتفاقها هم در کنارِ همراهانِ همیشگی , شیرین و دلچسب می شه .
امیدوارم یک روزِ خوب , بتونم برای تک تک شون جبران کنم ... 
5 . بدترین خصلتِ یک فروردینی " مودی " بودنه ...
بیچاره عزیزترین ... خدا بهش صبر بده !!! 
6 . هر چقدر فکر می کنم نمی فهمم چرا شهربازی رو خراب کردن ... طفلکی .
خیلی خوب بود ... پر از خاطره بود ( دیگه سن رفته بالا , رفتم تو نخِ خاطره ها !!!
)
7 . "مادر بزرگ , حتی گنجشک ها هم لالایی هات رو دوست دارند "
خوشحالم که تیزرهای تلویزیون و دیوارهای شهر پر از دستورالعمل های رفتاریِ پر مهر شده اند .
کاش روی من هم تاثیر بگذاره و بیشتر برم دیدنشون 
می پنداری عطایش را به لقایش بخشیده ای,
اما ...
حضورش , بی اراده گی ات را عریان می کند,
تو از اینهمه ناتوانی در شگفت می مانی
و می بینی , انگار , هیچ بخششی در کار نبود ...
...
عطا را طلب می کنی
جز تکرارِ انتظار , چیزی نصیبت نمی شود ... !
پی نوشت :
1. بالاخره اولین بارونِ عاشقانه ترین فصل سال , خیسم کرد ... قدم زدن زیر بارون , روحِ من رو غرق لذت می کنه ... پاییز بهترین فصل خداست و خوشرنگ ترین ...
(هنوز نمی دونم اگه خدا تو رو تو پاییز به من هدیه نکرده بود , باز هم اینقدر عاشق این فصل بودم یا نه ... عزیز ترین ... )
2. استراحت مطلق ... بعد از نزدیکِ یک سال کارِ نسبتا فشرده ...
از هر لحظه اش استفاده می کنم ...کِیفناکه !!!
3. نداشتنِ جنبه این روزها مد شده ... حیف ... حیف ِ اینهمه انسانِ خوب و مهربون که با تصمیم های عجولانه و رفتارِ نپخته , دوستی ها رو از خودشون دریغ می کنند .
4. تیم محبوبم هم که آبرو و حیثیتمون رو برد ...
خوشم میاد در کمالِ پررویی همه ی کامنتهای اس اسی ها رو به نمایش می گذارم ... اینجوریه ... ما پرسپولیسی ها همچین آدمهایی هستیم ... خیلی بامرامیم ... حتی به دشمن مون هم اجازه می دیم حرف بزنه ... ولی بعضی وقتها خیلی بی ادب می شین ها ... حالا بازی برگشت حالتون رو می گیریم ... !!! 
5. مدتیه که حوصله ام قهر کرده و از پیشم رفته ... دلم براش تنگ شده ... دلم برای همه ی روزهای خوبِ پر از حوصله و انگیزه تنگ شده ...
منظورم اصلا این نیست که حالم بده یا ناراحتم ... نه , اتفاقا همه ی تلاشم رو می کنم که خوب باشم ... تا اینجا هم موفق بودم ...
فقط مشکل اینه که ...
هیچی ... اصلا هیچ مشکلی نیست ... من خوبم ...
فقط گاهی ناگهان بی حوصله می شم و پاچه ی آدمها رو می گیرم ... انگار تحملم خیلی کم شده ... البته طبیعیه . وقتی همه ی توانت رو برای پذیرشِ چیزی مصرف کنی که به شدت آزارت می ده , دیگه قدرت برخوردِ منطقی با بقیه ی مسائل رو نداری . حساس تر می شی و ممکنه خشمی بی دلیل رو نثار یک اتفاقِ ناچیز کنی .
همیشه همینطوره ... تکرارِ حضورِ احمقانه ی تو , من رو از خودم نا امید می کنه ... مشکل اینه .
6. اسباب کشیِ یک "شِبهِ انباریِ 300 متری " کار آسونیه ؟ تو رو خدا بهم روحیه بدین 
7 . جایِ خالیِ صمیمی ترین , گاهی اوقات , خالی تر از همیشه می شه ...
خاطره هایی که فقط تو می دونی و من ...
حیف ...
همین .
یک جمله خوندم ... در یک کتاب ... خیلی خوشم اومد :
" کتابِ نو اصلا کتاب نیست "
من واقعا عاشق کتاب های پاره پوره و کهنه ام ... احساس می کنم پشت همه ی این ورقهای پوسیده و زرد رنگ , هزاران چشم , مشتاق هستند که من رو هم در تجربه ی جذابشون شریک کنند ... احساس می کنم هنگامِ خوندن تنها نیستم ... هزار انسانِ دیگه هم من رو همراهی می کنند ... هزار روحی که قبلا در این صفحات زندگی کردند ... مثل من اشک ریختند ... عصبانی شدند ... لبخند زدند ...
کتاب خوندن , تجربه کردنِ زندگی های متعدده ... قرار گرفتن در شرایطی ست که در زندگی خودمون شاید هیچوقت تجربه اش نکنیم ... تخیلِ خلاقه ...
...
کتاب خوندن قرار نیست وسیله ای برای پز دادن باشه .
قرار نیست ما رو به یک دایره المعارف متحرک تبدیل کنه .
قرار نیست فقط روی سواد و دانشِ عمومیِ ما تاثیر بذاره .
...
وقتی کتاب می خونی , چیزی در ضمیر ناخودآگاهت حک می شه ،
یک حس ... یک تجربه ... یک زندگی ،
انگار این فرصت رو به تو هدیه کردن که با تخیلت بری وسط یک دنیای دیگه و به جای تک تکِ آدمها زندگی کنی .
...
غوطه خوردن در ادبیاتِ داستانی بهترین راه برای پرورش خلاقیته .
بهترین راه برای تجربه کردن زندگی های متعدد و اتفاقات هیجان انگیزه .
...
با خوندن هر کتاب بینشِ ما عمیق تر می شه ... جهان بینی مون وسیع تر می شه
احساساتمون صیقل می خورند و زیستنی متفاوت از زندگیِ خودمون رو تجربه می کنیم .
...
همه ی اینها رو گفتم که یادتون باشه قرار نیست از هر کتابی چیزی یاد بگیریم ... یا چند تا جمله ازش در بیاریم و این طرف و اون طرف پزش رو بدیم .
مهم اینه که کتاب به دلمون بشینه ... بر ضمیر ناخودآگاهمون تاثیر بذاره و از ما انسانِ گسترده تری بسازه.
اگر از کتابی که چند سال پیش خوندیم _ خیلی هم دوستش داشتیم_ حتی یک کلمه هم یادمون نیاد مهم نیست .
مهم اثریه که کتاب بر روح ما گذاشته ... مهم زندگی ایه که ما با خوندن سطر سطر کتاب تجربه کردیم و درش نفس کشیدیم ... مهم رشده ... مهم گستردگیه ... همین .
پی نوشت :
1 . مثل اینکه امسال هم رو شانس نیستیم ... هم رئال باخت هم قرمزها ...عجب گرفتاری شدیمااااا
2. وقتی یک کار به پایان خودش نزدیک می شه , هم خوشحالی هم ناراحت ... روزهای اول درصد خوشحالیت خیلی زیاده ولی رفته رفته دلت برای همه چیز تنگ می شه ... حتی غذای مزخرفش ... !!!
3. ناخن هامو کوتاه کردم که برگردم ... یعنی می شه دوباره ؟؟؟ دارم سعی می کنم ... !!! می خوام احیاش کنم .... امیدوارم که بشه .
4. بچه های سومالی رو می بینم و حالم از خودم به هم می خوره که همیشه درگیر چند کیلو زیاد و کم هستم ... اه
5 . بعضی از دوستی ها ... وقتی تموم می شن دلت براشون تنگ می شه ...
بعضی از دوستی ها ... تازه وقتی تموم می شن می فهمی چقدر بی ارزش و احمقانه بودند ...
خوشحالم ... زیاد .
6 . داشتنِ انعطاف و صبر مهم ترین نکته در ارتباطاته ... امیدوارم که ... !!!
7 . اینهمه درباره ی کتاب حرف زدم , دو تا کتاب هم معرفی می کنم که اگه حال داشتین بخونین ... جفتشون رو قبلا خوندم و خیلی دوست داشتم .
حجم زیادی ندارند ( تقریبا 200 صفحه ) .
" تقسیم " نوشته "پیرو کیارا " ترجمه " مهدی سحابی "
"چشمهایش" نوشته "بزرگ علوی " ترجیحا نسخه ی قدیمی .
بعضی روزها که غمگینی
دلم می خواد همه ی شادیهام رو بهت هدیه بدم
فقط به خاطرِ دیدنِ یکی از اون لبخندهای قشنگت ...
بعضی روزها که بغض داری
دلم می خواد همه ی دنیا رو به هم بریزم ... همه ی اتفاقاتش رو جابه جا کنم ...
تا بشه همونی که تو می خوای ...
بعضی روزها که نا امیدی
دلم می خواد بهت حسِ مفید بودن بدم
دلم می خواد بهت بفهمونم چقدر خواستنی هستی
چقدر ارزشمندی ...
بعضی روزها ...
.... .... ....
یک روز ... یک اتفاق ... یک جرقه
یک حس گنگ و مبهم به من می گه شاید این بهترین راه باشه
...
ذوق می کنم ... نگاهت می کنم
پر از لبخندی ... پر از تلاشی ... پر از عشقی ...پر از شوقی
به اوج می رسی
شادمانیِ بی سبب رو تجربه می کنی
غرقِ لذتی ... بوش رو حس می کنم ...
...
می دونی چیه ؟
مدتهاست حقیقتی رو کشف کردم که درکش برای خودم هم عجیبه ...
_ با وجود همه ی بدیهام , با اینکه خیلی روزها بداخلاق می شم , از دستِ تو و بی ملاحظه گی هات عصبانی می شم , نصیحتت می کنم , حتی گاهی سرت داد می زنم و باهات دعوا می کنم _
هیچکدوم از غصه های زندگیم دردناک تر از لحظه ای نیستند که غم , تویِ چشمهایِ تو لونه کرده باشه ...
هیچکدوم از غصه هام ...
باور کن ... !
پی نوشت :
1. برنامه ی احسان علیخانی _ " اسید پاشی "_ در شب اول ماه رمضان اینجانب رو پکوووووند ...
به نظرم اجراش عالی بود .... مسلط و با انگیزه .... بدون هیچ ترسی ... مصمم و با اقتدار...
و اون دو دخترِ عجیب ... و حرفهاشون ... و سکوتشون ... و ...
چی می شه گفت ؟؟؟
گاهی اوقات احساس می کنم خدا یادش رفته به بعضی از آدمها قلب بده ... همین .
2. شروع طوفانیِ تیم محبوبم در ورزشگاه آزادی واقعا بهم انرژی داد !!! خدا امسال رو هم به خیر بگذرونه ... فکر کنم از الان باید دست به دعا بشیم ...
3. و اما کامنت های شما ...
اول ... ممنونم که نقدم می کنید ... ممنونم که نظر می دید ... ممنونم که حضورم براتون مهمه ...
دوم ... من اینجا متن ادبی نمی نویسم ,صرفا دل نوشته ست ,یک دفترِ خاطراتِ عمومی . جاییه برای دردِ دل گفتن با آدمهایی که تا حالا ندیدمشون ...همین .
سوم ... اگر قرار بود کامنت ها رو نخونم , بخش کامنت گذاری رو می بستم و خلاص
پس وقتی چنین امکانی گذاشته شده یعنی نظرات شما برای من مهمه .
تک تک نظراتتون برام با ارزشه ... اگر جواب نمی دم دلیلش بی اعتنایی نیست .
نمی خوام جدل کنم ... یک چیزی نوشتم ... بازخوردش رو دریافت می کنم ... بدونِ هیچ بحثی ...
سوالاتِ خارج از متن هم که جواب نداره , چون می خوام در این گوشه ی دنجم , احساسِ راحتی کنم .
چهارم ... فکر می کنم دیگه همه ی وبلاگ خوان ها می دونن در بخش کامنت , یک امکانی هست که به خواننده اجازه می ده کامنت رو خصوصی بفرسته .
من چند بار گفتم که از کامنت خصوصی خوشم نمیاد ولی وقتی کسی این کار رو بکنه علنی اش نمی کنم ...
اینکه یک نفر گزینه ی خصوصی رو انتخاب نمی کنه و بعد من رو به بیشعوری متهم می کنه برام جالبه ...
یا اینکه یک نفر کامنتش رو خصوصی می فرسته بعد به من می گه انتظار نداشتم تاییدش نکنی !!!
اگر کمی در نوعِ فرستادن کامنت دقت کنید این مشکلات هم پیش نمیاد .
سلیقه ی شخصی من اینه که کامنت ها مربوط به متن باشن و قابل انتشار .
راستی یک راهِ دیگه هم برای نمایش داده نشدن کامنت هست :
بعضی وقتها دوستان لطف دارن و از الفاظ زشتی در پیام هاشون استفاده می کنند ... من اونا رو تایید نمی کنم ... اگر استفاده از گزینه ی خصوصی خیلی سخت بود !!! می تونید دو عدد فحشِ ناموسی به کامنت اضافه کنید ... مطمئن باشید کامنتتون نمایش داده نمی شه . 
پنجم ... اینکه من کی هستم اصلا مهم نیست ... مهم اینه که اینجا دردِ دل می کنم ... شماها هم اگر دوست داشتین می خونین و نظر می دین ... اگر هم دوست نداشتین نمی خونین ... یا نظر نمی دین ... یا ازم انتقاد می کنین ...
به هر حال من چیزهایی رو گفتم که می شد گفت ...
خاطره ای رو تقسیم کردم که می شد تقسیم کرد ...
مطمئن باشید که بیش از هر چیزی حریم خصوصیم رو دوست دارم .
ششم ... چون چند نفر به جواب ندادنِ کامنت ها گیر داده بودند ، اینها رو نوشتم که تکلیفمون با هم روشن باشه ...
دلم نمی خواد کسی فکر کنه بهش بی احترامی شده ...
هفتم ... اگر روزه می گیرید ... اگر سرِ افطار من هم در یادتون بودم برام دعا کنید ...
می دانی چیست ؟
نبودنت , آرامشی عمیق به زندگیم خواهد بخشید
اما ...
هیجانِ حضورت , قلبم را از داشتنِ هر آرامشی , بی نیاز می کند ...
...
سردرگمیِ عجیبی مرا در بر گرفته است
و من فارغ از هر نوع عملی فقط نظاره گرم
تا چه پیش آید ...
همین !
پی نوشت :
1. روزهای معمولی
2. حضوری دوباره ...بیخودی ... بی برنامه ... بی هدف ... همین جوری ... جهت خالی نبودنِ عریضه...
ولی پر از توقع ... پر از کوری ... پر از دروغ ...
دلم برای باور کردن , تنگ شده است ... حیف , بزرگ شدم ... حتی دیگر دروغ هایت هم لذت بخش نیست .
3. اگر به اندازه ی "متن" , به "حاشیه" هم توجه کنی ... همه چیز رو می بازی ... اول از همه آرامش روحت رو ... مواظب باش ... حاشیه مهلک ترین سمه ... برای کسی که عاشق کارشه ... برای کسی که عاشق انسانیته ... .
4. یک سوال دارم : بدونِ فحش و ناسزا و بدگویی و بی انصافی می شه انتقاد کرد یا نمی شه ؟
همین
پیش نوشت !!!
اولین چیزی که از عشقِ واقعی به یاد میارم ، یک ساندویچ کالباسه که خورده نشده روانه ی سطل آشغال شد ...
امروز ٧ سال از تجربه ی بهترین ١٠ دقیقه ی عمرم می گذره ... ١٠ دقیقه شعفِ محض ... شادیِ عمیق ... لذت ... لذتِ خوندنِ مهمترین اس ام اسِ عاشقانه ی زندگیم ...
شاید ١٠ سالِ دیگه شهامت پیدا کنم و همه ی اون لحظاتِ عجیب و احمقانه رو اینجا بنویسم ...
اینها رو نوشتم که بگم دلم برای پارازیت ها تنگ شده ... پارازیت ها همه بعد از پایان یافتنِ اولین عشق نوشته شدند ... در روزهایی که به سختی تحمل کردم ... بسیار گریستم ولی بالاخره از پسش بر اومدم ...
هیچ چیزی سخت تر از این نیست که به خودت اعتراف کنی اشتباه کردی ... در برابرِ خودت تحقیر بشی ... و بفهمی چقدر نمی فهمی ... !!!
پارازیت ٢٢
باران می بارد .
من جای خالیِ تو را از یاد برده ام
و حضورِ تو را , هیچ آرزویی در بر نمی گیرد .
من هنوز باران را دوست دارم
عشق را ... گرمای دستی را ...
دستانی را ... .
...
تو نیستی و نبودنت دیگر چیزِ غریبی نیست
و هیچ توهّمی , حضورِ تو را مکرر نمی کند .
...
باران می بارد ,
دستهایش را می خوانم ,
گرم است ...
دیگر گرمایِ تو از خاطرم رفته است عزیزم ... عزیز ترینم ...
...
باران می بارد
و من دیگر به یادِ تو لبخند نمی زنم
انگار تو از هزاره ی قبل بوده ای
انگار ... تو هیچ گاه نبوده ای ....
...
باران می بارد
عشق , یادش زیباست ...
و بارانِ پاییز مرا عاشق می کند ,
با تو
بی تو ... !
پی نوشت :
١ . کار ... کار ... کار ... بدون اعصاب خورد ... بدون آزار ...پر از لذت و عشق .
٢ . احتمالا از اواسط تیر ماه فصل دوم قلب یخی توزیع می شه ... به امید خدا .
٣ . امسال کلا این فوتبال با ما نبود ... اون از رئال ... اون از منچستر ... اون از لیگ برتر ... حالا فقط به قهرمانی در جام حذفی دلخوشیم ... البته کاملا مایوس و سرخورده .
۴ . بعضی روزها هیچ کدوم از کامنت هام در بلاگفا ارسال نمی شه ... چرا ؟؟؟
در ضمن ممنون که آدرس وبلاگ هاتون رو می ذارین .
۵. دروغ , تهمت , شایعه پردازی و حرفهای چرندی که هیچ پایه و اساسی ندارن , می تونن همه ی وجودت رو آزار بدن ... اگر بخوای لحظه ای بهشون ارزش بدی .
فرقی هم نمی کنه که این چرندیات رو دختر خاله ات گفته باشه یا بقالِ سرِ کوچه یا دوست صمیمیت یا دشمنِ قسم خورده ات .
به هر حال, اگر بهشون بها بدی , اذیتت می کنند .
من همیشه در زندگیم سعی کردم از کلام دروغ بپرهیزم , مانع از اشاعه ی خبرِ کذب بشم , از حاشیه فرار کنم ... سعی کردم بی سر و صدا به کارم عشق بورزم و آدمها رو دوست داشته باشم ... به عقاید موافق و مخالفم احترام بگذارم و بهای هر انتخابی رو بپردازم .
گاهی اوقات قضاوت های مغرضانه , بی انصافی ها , دروغ ها دلم رو به درد آوردند ولی حق دادم ...
با کفشهای دیگران راه رفتن و بعد قضاوت کردن کارِ بسیار سختیه , شاید خودم هم از پسش بر نیام ... نمی دونم...
ولی می دونم هیچ کاری بدتر از دروغ گویی و تکثیرِ گمانِ باطل نیست .
وقتی بدون هیچ تحقیقی حدسِ غلطمون رو اشاعه می دیم , وقتی با انتشارِ دروغ با زندگیِ یک نفر بازی می کنیم آیا از زمانی نمی ترسیم که ما هم به همین روز دچار بشیم ؟
۶ . عادل فردوسی پور بی نظیره ... به مغزِ تحلیل گرش افتخار می کنم .
٧ . در این هفته , جوانانی که یک روزی مثل من 8 ساله بودند و دزد عروسکها رو دوست داشتند , باعث شدند خاطراتِ شیرین 22 سالِ پیش برام زنده بشه ... یک ویژه نامه برای فیلمهای پر خاطره ... چه کارِ هیجان انگیزی ...
٨ . دوستتون دارم ... ممنونم از همه ی محبتهاتون ...
سلام
1 . هر دفعه که کامنتهاتون رو می خوندم دلم می خواست بنویسم ولی نمی تونستم چون هنوز پر از سیاهی بودم .
امروز _ یک هفته بعد از ورود به سی سالگی _ احساسِ سپیدی می کنم ... !
نفرتم به مهری که همه ی جهان پاسش می دارن از بین رفته ... بخشیدم ... ولی هنوز آشتی نکردم ... فعلا بعیده آشتی کنم ... هرچند از خودم هم دلگیرم ... از رفتارم ... از حرفهام ... بی ادبی کردم ... هرچند حق داشتم ... ولی ... زیاده روی کردم به شدددددددت .
البته سیاهی فقط مربوط به این جریان نبود ... همه چیز بود ... همه چیز گند بود ... فاجعه بود ... بگذریم ...
2 . بعد از گذروندن روزهای تلخ در کنارِ انسان های تلخ ... اردیبهشت رو با یک کارِ خوب شروع می کنم .
نمی خواستم در این وبلاگ درباره ی کارم بنویسم ، قرار بود همه چیز مبهم گفته بشه ... بدونِ نام ... بدونِ نشونی ... ولی فقط این دفعه می خوام استثنا قائل بشم ... چون حالا که خوشحالم باید این شادی رو در کنارِ شما _ که همیشه شریکِ غمِ من بودید_ تجربه کنم .
فیلمبرداری فصل دوم قلب یخی شروع شد .
این که دوباره می تونم به شیوا جون بدم برام کار نیست ،عشقه . ... مثل یک اتفاق نا تمومه که قراره فرجام پیدا کنه ... همه ی سلول های بدنم خوشحالن از اینکه بالاخره همه ی مشکلاتِ کاری و مالی و انسانی حل شد و فیلمبرداری فصل دوم آغاز شد .
وقتی قصه ی یک آدمی که با نَفَسِ تو جون گرفته ، ناتموم می مونه ... انگاربچه ات رو گم کردی ... همیشه منتظری ... منتظر روشن شدنِ سرنوشتش .. منتظرِ جوابِ هزار تا سوال که تو ذهنته ...
اسفند ماه گفتن کار قراره دوباره شروع بشه , باور نکردم ... فکر کردم مثل همه ی این ماه ها باز هم مشکل پیش میاد و من از شیوا دور و دورتر می شم ...
٣٠ فروردین ماه ، وقتی در خانه ی ویدا اولین سکانس رو گرفتیم ... بالاخره باور کردم ... شیوا جون گرفت .
نمی دونم نتیجه خوب می شه یا نه ... نمی دونم مثل فصل اول دیده می شه یا نه ... فقط خوشحالم که قصه ی زندگیِ آدمهایی که دوستشون دارم بی پایان نمی مونه .
البته ما ، همه ، نهایتِ تلاشمون رو می کنیم که همه چیز قابل قبول باشه .
3 . کار کردن با آدمهایی که عُقده ی اثباتِ توانایی هاشون رو ندارن خیلی لذت بخشه ... پر از انرژی مثبتم ...پر از خوشحالیم... ( دیگه نبینم بگین من فقط غر می زنمااااااااااااااااااااا ، بعضی وقتها استثنا هم پیش میاد . من غر نمی زنم و خوشحالم ... ولی دقت کنید که استثنائه ... از پستِ بعدی دوباره همون آش و همون کاسه ... غررررررررررررررررررررررررر )
4 . از روزی که ننوشتم کلی اتفاق مهم افتاده ... اول فروردین ، سال نو شد ... آخرِ فروردین ، من نو شدم ... بزرگ شدم ... سی ساله شدم .
سی سالگی اتفاقِ جالبیه ، دهگانِ سِنّت دیگه ٢ نیست ... دیگه کم کم می تونی فکر کنی بزرگ شدی ... ( البته فقط می تونی فکر کنی چون باور بزرگ بودن هنوزم غیر ممکنه ) عجیبه که تجربه ی خوشایندیه برام ... بر خلافِ تصورم .
به هر حال ... امیدوارم دهگانِ ٣ پر از اتفاقات جذاب و خوشایند باشه .
5 . بعد از عید دو روز رفتم ابیانه برای تمام کردنِ یک کارِ نیمه تمام ... دیدنِ آدمهای دوست داشتنی خیلی چسبید .
6 . فارم ویل بازی کردن در فیس بوک تبدیل به اعتیاد بسیار شدیدی شده ... روزهای بیکاریم کاملا به این بازی اختصاص پیدا می کنه ... عاشق کشاورزی ام ... کاش واقعی بود ... به هر حال امیدوارم به زودی بتونم متعادلش کنم ... افراط داره بیدااااااااااااد می کنه .
7 . سالِ ٨٩ یک تجربه ی مهم کسب کردم : با کسی که شناختِ درست و دقیق ازش نداری ... کار نکککککککککککککن .
و اما کامنتهای شما ...
اولا بسیار ممنونم که (به جز دو , سه مورد) کامنت های قابل نمایش می گذارید ... ممنونم که مسائل رو با هم قاطی نمی کنید ... ممنونم که من رو به دوستی پذیرفتید .
از دلجوییِ همتون ممنونم ... ننوشتن برای بازار گرمی نبود ... واقعا حالم خوب نبود و اگر می خواستم بنویسم اتفاقِ بدی می افتاد ... فقط تلخی و سیاهی و اشک بود ... و یک دلِ پُر که باید در مکانِ خصوصی تری خالی می شد . دلم نمی خواست اینجا دروغ بنویسم ، حقیقت رو هم نمی شد نوشت ... به همین دلیل تصمیم گرفتم ننویسم.
شما به قولِ خودتون همه جوره پایه بودین ... همه ی غر هامو تحمل کردین و برام ارزش قائل بودین ... به خاطر همین ارزش ننوشتم ... چون فکر می کنم همیشه باید حرمت نگه داشت ... اگر می نوشتم بی حرمتی می شد .
برام نوشته بودید : شما که هنوز دلت تو این وبلاگ گیره وگرنه کامنت ها رو تایید نمی کردی ...
خب معلومه که گیره ... اگه گیر نبود که با اطلاعِ قبلی نمی رفتم ... ول می کردم ... آپ دیت نمی کردم هیچی هم نمی نوشتم ...
معلومه که کلی از کامنتهاتون انرژی گرفتم و بارها تحریکم کردن که دوباره بنویسم ... ولی اینقدر غمگین بودم که ...
در عوض الان خوبم ... از روزِ تولدم در کنارِ بهترین خواهرِ و شوهر خواهرِ دنیا خوبِ خوبم ...
به توصیه ی یکی از شما , دارم به داشته هام فکر می کنم ... ... سیاهی , نسبتا , ازم دور شده , پس برگشتم به وبلاگی که بسیار برام مهمه ... هم خودش , هم خواننده هاش .
دوستتون دارم .
دنبالِ مرگ بودم ... ولی اشتباه کردم ... حادثه ، چیزِ دیگری بود ... هزار بار بدتر از مرگ .
دیگه نمی تونم ببخشم ... دیگه نمی تونم تحمل کنم ... از مِهری متنفرم که همه ی جهان پاسش می دارن .
در نتیجه ، اینجا نمی نویسم ... تا روزی که همه ی این سیاهی از من بیرون بره .
این وبلاگ ، ١٢ اسفند ١٣٨٨ ، من رو مهمون کرد ... و امروز ، ٢١ اسفند ١٣٨٩ ، دیگه جایی برای حملِ حجمِ خشمِ من نداره .
همین .
1 . وقتی بیکاری ... همش منتظری زودتر بری سرِ کار ...
وقتی سرِ کاری ... روزشماری می کنی که کی تموم می شه !!!
مسخره ست ... شاید هم فقط من اینجوری هستم ... اه , اه , اه , چه دخترِ بدی .
خوشبختی , توانِ لذت بردن از چیزهاییه که داری ...از لحظات خوب , از رسیدن به آرزوها ...
مهم نیست چقدر داری , چی داری ... مهم اینه که بلد باشی کیف کنی ... شکر کنی ... هرقدر کوچک هرقدر بزرگ ...
سعی می کنم یاد بگیرم .
2 . هر شب بهم زنگ می زنه ! ... دلم می گیره ... می دونم از حرفی که دفعه ی قبل بهش زدم غصه دار شده ... دیگه دلش نمی خواد به بی عاطفگی محکوم بشه .
دفعه ی پیش که از سفر برگشتم گفت : دلم برات تنگ شده بود . گفتم : دروغگو , خب زنگ می زدی , شماره رو که داشتی . گفت : نشد دیگه , چند بار زنگ زدم ولی نمی گرفت ... گفتم : پس چرا ملیکا می تونست هر روز زنگ بزنه ؟ بگو دلت تنگ نمی شه , بی عاطفه شدی ...
دلش شکست ... صداشو شنیدم ... دلم شکسته بود ... صداشو ... !!!
بی انصافی کردم , سنگدل شده بودم , نباید باهاش اینجوری حرف می زدم ... به حرمتِ 9 ماهی که حملم کرده بود , به پاسِ 6 سالِ اولِ عمرم که من همه چیزش بودم , به پاسِ هر دم و بازدمش ... نباید می گفتم ...
تو این سفر هر شب زنگ زده ... کاش از دلتنگی بوده باشه نه دلشکستگی 
3 . مهربونیِ بی حد و حصر , آدمها رو به شدت بد عادت می کنه . لطف به وظیفه بدل می شه ...
در این فاجعه , مقصر , انسانِ بیش از حد مهربان است ... همین !
4 . آدمِ زرنگیه ... اجازه نمی ده کشفش کنم ... برای همینه که تموم نمی شه ... با من بازی می کنه ... خودم بهش اجازه دادم ... اشتباه کردم ... بی دلیل .
پدر سوخته ی نفهمِ سو استفاده کنِ بیشعور !!!
5 . بعضی از آدمها سعی می کنند دیگران رو شاد کنند ... شوخ طبعن , خوش اخلاقن ...
دیگران در موردشون می گن : خوش به حالش , از هفت دولت آزاده .
ولی وقتی دراشون رو باز می کنی تازه می فهمی همه ی این بشاش بودن به بی خیالی ربطی نداره , مربوط به گذشته ی سختیه که تونستن باهاش کنار بیان و بپذیرنش ...
بعضی از آدمها تسلیم گذشته اشون می شن , بعضیا ازش برای جلب ترحم و مظلوم نمایی استفاده می کنن , بعضیام می پذیرنش و از بین همه ی سیاهی ها , هدیه اش رو پیدا می کنن و دیگه دنبالِ مقصر برای مشکلاتشون نمی گردن .
همه چیز به ما بستگی داره که از چه زاویه ای به وقایع نگاه می کنیم .
۶ . آدمهای خودپسندِ مغرور که دائما در حالِ تعریف کردن از فعالیتهای اکتسابیشون هستن , مثل یک بادکنکِ پر از کثافت می مونن ... اگه بهش سوزن بزنی که بترکه , گهش سر تا پاتو به گند می کشه ...
از اینجور موجودات فقط باید حذر کرد . همین .
7 . چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ... بیشعور .
اینجا امکاناتم خیلی کمه ... هم زمان ندارم , هم روی این لپ تاپ حروفِ فارسی نچسبوندم ...
ولی به شدت دلم می خواد بنویسم ...
1. در این سفر , کلمه ی خود خواهی کاملا برام معنی شد ... توسطِ یکی دو انسانِ بی نظیر که حالمو به هم می زنند ... ولی عالیند ... تو عمرم هیچوقت به این شدت پررویی و خود خواهی رو حس نکرده بودم ... تجربه ی جالبیه , توانایی آدم در تحملِ افراد بالا می ره ... صبور میشی ... ولی واقعا برام جالبه ... چه میدونم , لابد این هم یک مدل تربیته دیگه !!!
2. استانبول طبیعتِ زیبایی داره ... یک پلِ خیلی جالب هم داره که بخش آسیایی رو به بخشِ اروپایی وصل می کنه ... از دیدنش لذت می برم .
ولی هیچ جا تهران نمی شه ... با همه ی بدیهاش و خو بیهاش ...دلم برای اتوبانِ مدرس و نقاشیهای زیبای شهر تنگ شده ...
3 . متاسفانه در این مملکت _ اکثرا _ امکانات , دستِ کسانیه که کارشون رو بلد نیستند , برای یادگیری حتی تلاش هم نمی کنند و پذیرای کمک یا نظرات بهتر هم نمیشن ... در برابرِ این شرایط , تو فقط می تونی تاسف بخوری و آرزو کنی روزی برسه که لیاقتِ آدمها , امکاناتی که براشون فراهم می شه رو رقم بزنه .
4 . در یک فیلم سینمایی , یک سریال یا یک تاتر , داشتنِ هم بازیِ خوب نعمتِ بزرگیه ... خدا رو شکر که دراین روزهای تلخ , از این مورد خیلی شانس آوردم .
5 . از زیباییِ این روزهای سراسر سپید , نهایت لذت رو ببرید .
6 .اینجا بی عزیزترین , هیچ ثانیه ای خالی از یادش سپری نمی شه ... کاش بود ... امسال که هر بار تلاشمون برای همسفر شدن بی نتیجه موند ...
وقتی یک وروجکِ کوچک و دوست داشتنی در کنارم باشه می تونم از سخت ترین لحظات به راحتی عبور کنم ... نوشیدنِ یک لیوان چای با بهترین خواهرِ دنیا همه ی خستگی رو از بین می بره ...
اشکالی نداره ... انشالله دفعه ی بعد ...
در همین روزهای دلتنگی , شنیدن صدایِ شاد و پرانرژی اش , صورتم رو به لبخندی پر از عشق مهمون می کنه ...
7 . عاقل بودن خیلی هم سخت نیست ... مطمئنم ... امیدوارم ... سعی می کنم .
همه ی ما یک روز می میریم . با مرگ تنهاییِ مطلق رو تجربه می کنیم .
مرگ برای من یک موضوعِ مبهم و ترس آوره ... خیلی وقتها سعی می کنم بهش فکر نکنم ... اما گاهی این خیال با چنان قدرتی به من هجوم میاره که همه ی سلول های بدنم یخ می زنند .
از مرگ در تنهایی می ترسم ...
تنها مرگِ خیلی نزدیکی که تجربه کردم مرگِ مادر بزرگم بود در سالِ 68 . اون موقع کوچک بودم ولی مادر بزرگم رو خیلی دوست داشتم چون پیش اون زندگی می کردم .
مادر و پدرم نذاشتن بفهمم مادر بزرگم فوت کرده ... گفتن رفته امریکا !!!
من فهمیده بودم ... از صورت گریانِ مامانم ... از لباس مشکی اش ... از سو تی هایی که دوستان می دادن چون نمی دونستن من نمی دونم ... همه فکر می کنن یک دختر 8 ساله بچه است و هیچی نمی فهمه ... دلم می خواست بهم می گفتن ... دلم می خواست در مراسمش شرکت کنم ... دلم می خواست عزاداری کنم ... ولی نذاشتن ... حتما صلاح بوده ... چه می دونم .
اولین بار برای چهلم منو بردن سرِ قبرش . اونجا تونستم گریه کنم و ازش بخوام از امریکا برگرده !
من از مرده پرستی بدم میاد ... از اینکه آدمها وقتی می میرن عزیز و بخشیده می شن بدم میاد
از اینکه باید نباشی تا همه بی کینه دوستت داشته باشن بدم میاد ...
از اینکه وقتی زنده ای کسی برای دیدنت کارش رو تعطیل نمی کنه ولی وقتی می میری همه چیز برای مراسم ختمت تعطیل می شه بدم میاد...
" شاخه ای از دسته گلی که بر مزارم می آوری را ، امروز به من هدیه کن "
پی نوشت :
١ . باز دارم می رم سفر ... سفرِ کاری ... امسال پر از سفر بود ...امیدوارم آخریش هم به خیر بگذره ... هرچند که !!!
٢ . نمی دونم اشکالِ دردِ دل کردن چیه ... وبلاگِ من دقیقا برای همین منظور ایجاد شده ... دلنوشته ... به خصوص وقتی دلم غم داره ... همین .
٣ . از کامنت های خصوصی خوشم نمیاد .
۴ . آدمِ عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شه ...در نتیجه من که برای بارِ دهم باز هم از همون سوراخ گزیده شدم حتما نه آدمم نه عاقلم ... یک موجودِ احمقم .
۵ . این روزها چراغ قرمز رو خیلی دوست دارم ... بویِ گلِ نرگس می ده 
۶ . وقتی خونه تمیز می شه ، همه چیز عالی می شه ... حتی روحیه ی من .
٧ . بارِ دیگر مردی که دوست می داشتم ...
١.کماکان روزهای گند ادامه دارن ... بله ... من هم مطمئنم که بالاخره تموم می شن ... همه چیز در این جهان ، فانیه ...
ولی تا این منحنیِ سینوسی ، از فرود به فراز برسه ، دهن من سرویس می شه.
چاره ای نیست جز ... مدارا
و البته مثل همیشه حرفهای شما ، حالِ من رو خوب می کنه .
٢.امروز دو تا پسر بچه تو خیابون ترقه بازی می کردن ... بوی چهارشنبه سوری و عید اومد ... یک سال دیگه هم گذشت ... امسال چه کردیم ؟؟؟
٣. انسان های بی تجربه و کم هوش ، چون خودشون اعتماد به نفسِ خلاقیت ندارند ،با هر گونه نوع آوری در دیگران هم مخالفت می کنند ... و تبدیل به یک دیکتاتورِ احمقِ بی مغز می شن که حالتو به هم می زنه ...
وقتی ترس همه ی وجود یک انسان رو در بر بگیره ، جایی برای شکوفایی باقی نمی مونه .
فقط خدا به خیر بگذرونه ... تحمل ... صبر ...
اشکال اینه که من اصلا به این مدل عادت ندارم ... خفه کردنِ من ، هیچ نتیجه ای جز یک کارِ بی روح در پی نخواهد داشت .
۴. یک میوه فروشیِ خوب با قیمت مناسب در شریعتی زیر پل صدر هست که تا ساعت ١٢ شب بازه ...
چون خودم از کشفش خیلی ذوق کردم ، فکر کردم بهتره اینجا هم اعلام کنم ... شاید به درد یکی بخوره .
۵. انرژی هام داره تحلیل می ره ... احساسِ تموم شدن می کنم ... انگار وجودم تقلیل یافته ... نمی دونم چرا مثل همیشه نمی تونم برگردم و خودمو جمع و جور کنم !!!
از ناتوانی خوشم نمیاد ... باید قوی بود و استوار ...
۶. نیکو کاری همیشه پرداخت پول به آدمهای نیازمند نیست ...
در این روزهای سرد ، شاید کلامی دلنشین یا لبخندی مهربان ، از اسکناس ها کارسازتر باشند ... نوروز نزدیک است ... خیلی ها تنها هستند ...
٧. گاهی اوقات _در کمالِ حماقت و بلاهت _ فکر می کنم شاید می شد که بشه ... شاید تقصیر من بود ... اگه کمی نرمال تر بودم ... حساسیتم کمتر بود ... بلد بودم نیازهام رو کنترل کنم ... یا ... نمی دونم ...
گاهی همه ی وجودم لبریز غصه می شه ... در حسرتی عمیق ، برای لحظاتی که تجربه شون نکرد.
نمی دونم چرا سوگواریِ من برای این "مانده در دل" تموم نمی شه .
1 . وبلاگم دچار مشکل شده بود ... با internet explorer باز نمی شد ...
الان مشکل حل شده ... دو تا پست قبلی رو دوباره گذاشتم ... اسمشون هم هست "تکرار"
2 . روزهای زمستانی , روزهای خوبی باید باشند ولی امسال نیستند ...
3 . کار کردن با کسی که اصلا نمی شناسیش ریسک بسیار بزرگیه ... من 2 بار این کار رو انجام دادم ... خدا رو شکر هر دفعه هم خوش شانس بودم ... ولی این بار !!!
خدا به خیر بگذرونه ...
4 . جشنواره ی امسال فقط 3 تا فیلم دیدم .... آقا یوسف , سعادت آباد , راه آبی ابریشم
" دوستش گفت : دخترت که هیچوقت نیست . آقا یوسف جواب داد : خودش نیست , لباساش که هست ... بوش که هست ... غذایی که برام می پزه که هست ..."
5 . وقتی کامنت هاتون رو می خونم خوشحال می شم ... خیلی خوشحال می شم ... از اینکه بالاخره نوشته هام از خودم و اسمم مهم تر شدن ...
از اینکه این دیوارِ زشت و تلخ شکسته شده و من تونستم به دلِ بعضی از شما نفوذ کنم ... بدونِ حضورِ سایه ی هیچ شهرتی ...
حسِ لذت بخشیه
6 . این بفرمایید شام هم جالبه ... آدمها خیلی بامزه هستن ...بعضی وقتها واقعا در کفِ رفتارِ دوستان می مونم .... به شدت ... !!! انسان شناسیِ بسیار مفیدیه .
7 . دلم تنگ شده ... زیاااااااااااااااااااااااااااد
این بار که رفت ... دیگر رفت که رفت
…
من هم رفتم ...
مانده بودم دیوانه می شدم ... ابیانه نجاتم داد
...
بعضی انسانها وقتی که می روند قطراتی از خودشان به جا می گذارند ... روی ِ صورتِ تو ... بر روحت ... در فضای خانه ات ... در هوای کوچه ات ...
هرچقدر هم که بهشان می گویی "قطره هایت را بردار و برو" نمی فهمند ... جا می ماند ... دست خودشان نیست ... قطره هایشان قدرتِ ترکِ تو را ندارند ... از خودشان عاشق ترند !
می دانم , مثل دفعه های قبل که رفته بود ... این بار هم اکسیژن کم می آوردم و حضورش را ...
خوب شد من هم رفتم ...
وقتی که می رود , خانه سرد می شود ... یخبندان ... و پر از بی هوایی ... و پر از غم ... تلخ ... تلخِ تلخ ... هیچ اکسیژنی برای تنفس نیست ... و من خفه می شوم ... بارها و بارها خفه می شوم ... بغضی بی امان دلم را تکه تکه می کند ...چشمهایم می شکنند و سیل همه جا را خیس می کند .
...
خوب شد من هم رفتم ...
تنها علاج , برایِ من , " کاردرمانی " ست ... چند ساله که تجربه این رو بهم ثابت کرده ...
معاشرت و کار ... کار ... کار
خوشحالم ... دوستانی دارم بهتر از آب روان ...
اما ...
دلتنگ شدن ... بخشیدن ... خواستن ... بعد از همه ی بدیها و تندیها و تلخیها ... فقط برای توست که همه ی وجودم را در بر می گیرد .
مانده ام حیران ... پر از سوال
پشتِ همه ی وعده های تو ... چرا هیچ حقیقتی حضورِ مرا به انتظار ننشسته بود !!!!
پی نوشت :
1 . این فوتبالمون هم که طبق معمول گند زد ... فعلا رفت تا 4 سال دیگه که باز اعصابمون خورد بشه .
2 . در این دو ماه طبیعتِ بسیار زیبایی رو تجربه کردم ... پاییز ... برگهای زرد ... زمستانِ پر از برف و مه ... پنجره را که می گشودی , مه اتاق را در بر می گرفت ... بارشِ تند و ریزِ برفِ پر شکوه ... در روزهایِ زیبایِ ابیانه جای همتون خالی .
3 . محمود دولت آبادی بی نظیره ... چند سالِ پیش با " کلیدر" زندگی کردم ... و امسال با " جای خالی سلوچ"دارم کیف می کنم ... چقدر جایِ خواندن این کتاب , در زندگی من , خالی بود ... توصیه اش می کنم به شددددددددددت . عمق و تاثیر گذاریش حرف نداره ... حداقل برای من که اینطوری بوده .
4 . با انسانهای جالبی آشنا شدم ... انسانهای مغرور ...با سواد ... بی سواد ... با هوش ... خنگ ... دروغگو ... مهربون ... دورو ... خاله زنک ... همه جور
ولی از همه جالب تر اون آدمهایی بودن که با اعتماد به نفس , همه رو بی رحمانه قضاوت می کردن ... فکر می کردن دانای کل هستن و نظرشون مهمترین و درست ترین عقیده در جهانه ... و همه ی این اعتماد به نفس رو با اتکا به دانشی به دست آورده بودن که هیچ بینشی رو در بر نگرفته بود ...
در پستِ بعدی تجربه ی شخصیم رو در برخورد با آدمهایِ با دانش ولی بی بینش می نویسم ... آدمهای خودشیفته ی با سوادِ مغرور ... که اتفاقا خیلی هم بامزه و دوست داشتنی هستند ... و آدم فقط دلش می سوزه ... همین .
فعلا اینجا در ابیانه هستم و به شدت بیکار ... دفترم رو هم تهران جا گذاشتم ... در نتیجه , اعتیاد به نوشتن رو ، در وبلاگ ادامه می دم ...
١ . از حمام اومدم بیرون , دیدم یک خانومِ میانسال تو اتاقمونه ... شوکه شدم ... دوستم معرفیش کرد , فهمیدم هم اتاقیِ جدیده ... عصبانی شدم که چرا از قبل هماهنگ نکردن ... قرارمون این نبود . بعد خجالت کشیدم چون لباسم مناسب نبود , بد اخلاق بودم . روم نمی شد تو اتاق بمونم.
دوباره رفتم تو حمام و لباسم رو عوض کردم , راحت نبودم ... من بلد نیستم با غریبه ها رابطه برقرار کنم , معذب می شم , باید چند روز بگذره تا یخم آب بشه .
ولی وقتی دچارِ عارضه ای به نامِ "شهرت" هستی , هیچکس شرم و خجالت رو در تو باور نمی کنه ... همه چیز حمل بر غرور و خود پسندی می شه .
بعدا به گوشم رسید که اون خانوم درباره ی من چی گفته ... انتظارِ دیگه ای هم نداشتم ... خب طفلک حق داشت ، من خیلی جا خورده بودم و به شدت بد اخلاق بودم ... همون شب هم برگشتم تهران در نتیجه فرصتش برای قضاوت خیلی کم بود ... به نظرم کمی بی انصافی کرد .
بعضی شغلها ، حقِ داشتنِ صفاتِ ساده ی انسانی ، مثل خشم و عصبانیت رو از آدم سلب می کنند .
باید همیشه لبخند بزنی ، حتی وقتی ناراحتی ...
٢. گاهی اوقات فکر می کنم من خیلی دنیا رو جدی گرفتم , برای همین هم هست که همه چیز به طور متناوب به هم می ریزه .
٣ .مهراوه رو از یک خودآزاری نجات دادم ... البته به لطفِ تهدیدها و اظهار نظرهای بسیار صریحِ دوستان .
۴ . یک ایمیل جالب خوندم . یک دایره بود که فعالیتِ مغز انسان رو بعد از هر بحث و جدلی بررسی می کرد ... نکته اش این بود که نشون می داد , بعد از هر گفتگو بخش اعظمِ ذهن ما , درگیرِ جوابهای هوشمندانه ایه که باید به طرفِ مقابل می داده ولی در اون لحظه به مغز خطور نکرده ... !!!
متاسفانه به شدت راست می گه ... این جریان فقط آدم رو مستهلک می کنه...
حالا چه جوری می شه ترکش کنیم ؟ چه جوری می شه رها کنیم ؟
چه جوری می شه دعوا ها و بحث ها رو تا مدتها با خودمون حمل نکنیم ؟؟؟
۵ . من به شدت مستعدِ قربانی شدنم و وقتی کسی در کنارم قرار می گیره که خود خواهی , اصلِ اولِ زندگیشه , از بین رفتنِ من حتمیه .
در نتیجه اینجاست که اون عقلِ سلیم باید بیاد و به دادِ دلِ فروردینیِ احمقِ پر شورِ من برسه . به قولِ مهناز " عزیزم وا بده دیگه ".
۶ . این روزها بسیار خوشحالم ... در کنارِ یک دوستِ قدیمی ، خاطرات رو دوره می کنیم و از با هم بودنِ دوباره ، لذت می بریم .
٧ . تا یک سالِ پیش یکی از 3 آرزوی اولم , شرایطی بود که امروز درش زیست می کنم ...اینو نوشتم , که در کنارِ همه ی قطره ها و آه ها , یادم باشه چقدر خوشبختم ... چقدر خدا مواظبمه ... و چقدر باید شاکرش باشم ...
و خدایی که در این نزدیکیست
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه ...
١٣٨٩/١٠/١
این بار که رفت ... دیگر رفت که رفت
…
من هم رفتم ...
مانده بودم دیوانه می شدم ... ابیانه نجاتم داد
...
بعضی انسانها وقتی که می روند قطراتی از خودشان به جا می گذارند ... روی ِ صورتِ تو ... بر روحت ... در فضای خانه ات ... در هوای کوچه ات ...
هرچقدر هم که بهشان می گویی "قطره هایت را بردار و برو" نمی فهمند ... جا می ماند ... دست خودشان نیست ... قطره هایشان قدرتِ ترکِ تو را ندارند ... از خودشان عاشق ترند !
می دانم , مثل دفعه های قبل که رفته بود ... این بار هم اکسیژن کم می آوردم و حضورش را ...
خوب شد من هم رفتم ...
وقتی که می رود , خانه سرد می شود ... یخبندان ... و پر از بی هوایی ... و پر از غم ... تلخ ... تلخِ تلخ ... هیچ اکسیژنی برای تنفس نیست ... و من خفه می شوم ... بارها و بارها خفه می شوم ... بغضی بی امان دلم را تکه تکه می کند ...چشمهایم می شکنند و سیل همه جا را خیس می کند .
...
خوب شد من هم رفتم ...
تنها علاج , برایِ من , " کاردرمانی " ست ... چند ساله که تجربه این رو بهم ثابت کرده ...
معاشرت و کار ... کار ... کار
خوشحالم ... دوستانی دارم بهتر از آب روان ...
اما ...
دلتنگ شدن ... بخشیدن ... خواستن ... بعد از همه ی بدیها و تندیها و تلخیها ... فقط برای توست که همه ی وجودم را در بر می گیرد .
مانده ام حیران ... پر از سوال
پشتِ همه ی وعده های تو ... چرا هیچ حقیقتی حضورِ مرا به انتظار ننشسته بود !!!!
پی نوشت :
1 . این فوتبالمون هم که طبق معمول گند زد ... فعلا رفت تا 4 سال دیگه که باز اعصابمون خورد بشه .
2 . در این دو ماه طبیعتِ بسیار زیبایی رو تجربه کردم ... پاییز ... برگهای زرد ... زمستانِ پر از برف و مه ... پنجره را که می گشودی , مه اتاق را در بر می گرفت ... بارشِ تند و ریزِ برفِ پر شکوه ... در روزهایِ زیبایِ ابیانه جای همتون خالی .
3 . محمود دولت آبادی بی نظیره ... چند سالِ پیش با " کلیدر" زندگی کردم ... و امسال با " جای خالی سلوچ" دارم کیف می کنم ... چقدر جایِ خواندن این کتاب , در زندگی من , خالی بود ... توصیه اش می کنم به شددددددددددت . عمق و تاثیر گذاریش حرف نداره ... حداقل برای من که اینطوری بوده .
4 . با انسانهای جالبی آشنا شدم ... انسانهای مغرور ...با سواد ... بی سواد ... با هوش ... خنگ ... دروغگو ... مهربون ... دورو ... خاله زنک ... همه جور
ولی از همه جالب تر اون آدمهایی بودن که با اعتماد به نفس , همه رو بی رحمانه قضاوت می کردن ... فکر می کردن دانای کل هستن و نظرشون مهمترین و درست ترین عقیده در جهانه ... و همه ی این اعتماد به نفس رو با اتکا به دانشی به دست آورده بودن که هیچ بینشی رو در بر نگرفته بود ...
در پستِ بعدی تجربه ی شخصیم رو در برخورد با آدمهایِ با دانش ولی بی بینش می نویسم ... آدمهای خودشیفته ی با سوادِ مغرور ... که اتفاقا خیلی هم بامزه و دوست داشتنی هستند ... و آدم فقط دلش می سوزه ... همین .
فعلا اینجا در ابیانه هستم و به شدت بیکار ... دفترم رو هم تهران جا گذاشتم ... در نتیجه , اعتیاد به نوشتن رو ، در وبلاگ ادامه می دم ...
١ . از حمام اومدم بیرون , دیدم یک خانومِ میانسال تو اتاقمونه ... شوکه شدم ... دوستم معرفیش کرد , فهمیدم هم اتاقیِ جدیده ... عصبانی شدم که چرا از قبل هماهنگ نکردن ... قرارمون این نبود . بعد خجالت کشیدم چون لباسم مناسب نبود , بد اخلاق بودم . روم نمی شد تو اتاق بمونم.
دوباره رفتم تو حمام و لباسم رو عوض کردم , راحت نبودم ... من بلد نیستم با غریبه ها رابطه برقرار کنم , معذب می شم , باید چند روز بگذره تا یخم آب بشه .
ولی وقتی دچارِ عارضه ای به نامِ "شهرت" هستی , هیچکس شرم و خجالت رو در تو باور نمی کنه ... همه چیز حمل بر غرور و خود پسندی می شه .
بعدا به گوشم رسید که اون خانوم درباره ی من چی گفته ... انتظارِ دیگه ای هم نداشتم ... خب طفلک حق داشت ، من خیلی جا خورده بودم و به شدت بد اخلاق بودم ... همون شب هم برگشتم تهران در نتیجه فرصتش برای قضاوت خیلی کم بود ... به نظرم کمی بی انصافی کرد .
بعضی شغلها ، حقِ داشتنِ صفاتِ ساده ی انسانی ، مثل خشم و عصبانیت رو از آدم سلب می کنند .
باید همیشه لبخند بزنی ، حتی وقتی ناراحتی ...
٢. گاهی اوقات فکر می کنم من خیلی دنیا رو جدی گرفتم , برای همین هم هست که همه چیز به طور متناوب به هم می ریزه .
٣ .مهراوه رو از یک خودآزاری نجات دادم ... البته به لطفِ تهدیدها و اظهار نظرهای بسیار صریحِ دوستان .
۴ . یک ایمیل جالب خوندم . یک دایره بود که فعالیتِ مغز انسان رو بعد از هر بحث و جدلی بررسی می کرد ... نکته اش این بود که نشون می داد , بعد از هر گفتگو بخش اعظمِ ذهن ما , درگیرِ جوابهای هوشمندانه ایه که باید به طرفِ مقابل می داده ولی در اون لحظه به مغز خطور نکرده ... !!!
متاسفانه به شدت راست می گه ... این جریان فقط آدم رو مستهلک می کنه...
حالا چه جوری می شه ترکش کنیم ؟ چه جوری می شه رها کنیم ؟
چه جوری می شه دعوا ها و بحث ها رو تا مدتها با خودمون حمل نکنیم ؟؟؟
۵ . من به شدت مستعدِ قربانی شدنم و وقتی کسی در کنارم قرار می گیره که خود خواهی , اصلِ اولِ زندگیشه , از بین رفتنِ من حتمیه .
در نتیجه اینجاست که اون عقلِ سلیم باید بیاد و به دادِ دلِ فروردینیِ احمقِ پر شورِ من برسه . به قولِ مهناز " عزیزم وا بده دیگه ".
۶ . این روزها بسیار خوشحالم ... در کنارِ یک دوستِ قدیمی ، خاطرات رو دوره می کنیم و از با هم بودنِ دوباره ، لذت می بریم .
٧ . تا یک سالِ پیش یکی از 3 آرزوی اولم , شرایطی بود که امروز درش زیست می کنم ...اینو نوشتم , که در کنارِ همه ی قطره ها و آه ها , یادم باشه چقدر خوشبختم ... چقدر خدا مواظبمه ... و چقدر باید شاکرش باشم ...
و خدایی که در این نزدیکیست
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه ...
١٣٨٩/١٠/١
عجب هفته ی جالبی بود ... همزمانی ها من رو منهدم کردند ... این هم یک نوع زندگیه ... نمی دونم ... فعلا به شدت گیجم ...
در چند پست ِ قبل ازتون نظر خواهی کرده بودم ... بین دو انسان ...
بین عشق و عقل ... نظر اکثرتون برگزیدنِ عقل بود .
ولی نشد ... جواب نداد ....
بعد به حرفِ دلم گوش کردم ... ولی اونم نشد ... فاجعه شد ... گند زدم ... گند زد .
حالا سر در گمم .... به شدت ...
فقط خوشحالم که سرِ کارم ... همیشه در همه ی رابطه های احمقانه , کار به دادِ من رسیده
امیدوارم که ایندفعه هم بتونه کمک کنه .
به شدت محتاجم ... به قدرت ... به توانایی ... به فائق آمدن ... به خدا .... به خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پی نوشت :
1. خوشحالم که ابیانه هستم ... خوشحالم که اتاقم عوض شد ... خوشحالم که در کنار این انسانهای دوست داشتنی می شه برای لحظاتی غمها رو فراموش کرد .
2 . دلم برای خواهرم تنگه شدید ... و تا 3 هفته ی دیگه هم تنگ می مونه ... مگر اینکه آلاله لطف کنه و یک جمعه تا سه شنبه من رو تعطیل کنه ... تا من , در طی یک عملیاتِ کاملا دور از عقل , به سمت خواهرم بشتابم , برای مدت 4 روز .
3 . بهشت زیر پای مادران است .... وای به اون روزی که فرزند اشتباها تبدیل به بهشت شود ... !!!
4 . خود کرده را تدبیر نیست .
5 . آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شه ... ولی وقتی شدی , یعنی اینکه ترجیح دادی عاقل نباشی ... یا اینکه کلا عقل نداری ... پس عزیزم بیخودی تقصیر کسی ننداز ... خودت حماقت کردی ... حماقتِ محض .
6 . یادت باشه ... اون کسی که ارزش اشک هایِ تو رو داره ، باعث گریستنت نمی شه ...
ولی چه فایده ... وقتی که تو مثل احمقها ارزش بیخودی بهش می دی .
7 . گر طالبِ عشقی ... مردِ ره باش
وگرنه برای چی با احساساتِ دخترِ مردم بازی می کنی ... مرتیکه ی عوضیِ دروغگویِ حقه باز ...
چند تا فحشِ " کش" دار هم می خواستم بدم ولی فکر کردم شاید اینجا خانواده نشسته باشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به دی ماه که نزدیک می شویم ، غمگین می شوم .
دوسال است که دیگر هیچ صمیمیتی نگاهم را مهربان نمی کند .
چقدر جایت خالیست ...
و من امروز دیگر نمی دانم با اینهمه خاطره چه باید کرد ...
_ با بی شمار لحظه ای که تنها یک کلمه کافی بود ، تا هزاران تصویرِ مشترک در یادمان زنده شود ... که تا صبح قهقهه بزنیم و به حماقتهایمان بخندیم ... بخندیم ... بخندیم ... _
چقدر جایت خالیست ...
یادت ، نبودنِ حضورت را ، در شادترین ثانیه ها ، به صورتم سیلی می زند ...
خاطرات به گلویم هجوم می آورند و تو با قطره قطره ی من از چشمهایم فرو می ریزی ...
روزها ، مرا دوره می کنند و من ، می بینم که دلتنگِ تو بودن ، پایان نخواهد پذیرفت .
پی نوشت :
1. مدتیه که از تهران دور هستم برای کار .
2. خیلی زیاد دلم برای هر روز نوشتن در وبلاگ تنگ شده ... ولی نمی شه ... فرصت نیست و امکاناتِ اینترنتی هم اینجا محدوده .
3. کار کردن در یک گروهِ خوب و صمیمی واقعا نعمتِ بزرگیه ... تقریبا برای اولین باره که در یک پروژه اصلا احساسِ غریبگی نمی کنم .
4. بعضی وقتها سکوت ، خیلی بهتر از تماسهای احمقانه و جوابهای بچه گانه ست ... به خصوص در یک ... !!!
5. این زوج و فرد شدن ماشینها هم برای خودش عالمی داره ... پیش به سویِ پیاده روی در هوایِ آلوده ی پاییزی .
6. می ترسم ... به شدت ... خدا کنه همه چیز خوب پیش بره .
7. از دست دادنِ هیچ عشقی ، بدتر از ، از دست دادنِ صمیمی ترین دوستِ دخترت نیست ... به خصوص اگر چراییش همیشه برات مجهول بمونه .
در جهان روزهایی وجود دارد که می پنداری جز سراب , هیچ نیستی .
و هر چه عشق بود و رنگ بود , همه دروغ است .
و تو انگار هرگز دیگری را نخواهی شناخت .
انگار نباید اعتماد کرد .
انگار نزدیکترینان , دورترینانند ,
و تو ... احمق ترین ,
که دل به حمایتهایِ کوچکِ دورانِ نزدیکت بسته ای .
...
چشمانم ناباورانه مبهوت مانده اند .
احساس می کنم دیگر مرا توانِ تحملِ هیچ نگاهی نیست .
...
چشمانم ...
...
آنقدر مغموم و افسرده ام که می توانم بر طبیعت بارانِ سیاه ببارانم و همه را به دیدنِ حقیقتِ وجودشان مجبور سازم .
...
نمی دانم روحِ آزرده ام تا کی این حجمِ لجن را پذیرا خواهد بود .
نمی دانم زخمهای امروز تا کی وجودِ مرا میهمان خواهند بود .
نمی دانم مرگ آستانِ تحملش چقدر است ... شاید ثانیه ای نیز به یاد من بیفتد
و ... دلتنگی ... !
...
می دانی ... !
تنها یک چیز را می دانم ...
من هرگز اینهمه بی عدالتی را از یاد نخواهم برد ... هرگز ... عزیز ترین .
پی نوشت :
1 . اعصاب ندارم به هزار و یک دلیل که نمی خوام اینجا بنویسم
این پارازیت رو پیدا کردم که در اسفند ١٣٨۴ نوشته شده بود و بسیار وصف الحال بود . میدونم تلخه , می دونم سیاهه , می دونم باز دارم غر می زنم ... ولی دلم خواست اینجا بنویسمش . 
2 . یک سری کمد سفارش داده بودم , آوردن , همه ی طبقاتش 1 سانت از همه طرف کوچیکه
... اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه
خیلی خیلی ذوق داشتم براشون 
3 . اینم از فوتبالمون ...
4 . تلخیِ عجیبی لابه لای ِ موهای ِ طلایی جا خوش کرده است ...
5 . صلاحِ مملکتِ خویش خسروان دانند ... !!!
مثل همیشه ... گه گیجه ی خالص شدم
وقتی یک سلام همه ی وجودت رو به رعشه در میاره ... می فهمی که تا امروز فقط خودت رو گول میزدی ... همین ... !
هیچ خاکستری خاطره اش را نپوشانده است
و تو ... حتی با بخاری برقی و لباسهای گرم ... هیچ پناهی در برابر زلزله و بارانی که بی وقفه می بارد نداری ...
تو از دست رفتی .
در قالبی عجیب فرو رفته ام
پندارِ تو , لجوجانه خود را به خیالم تحمیل می کند
چقدر نیاز به شکستنت دارم ... !؟!؟!
بی شک , نه بیش از هزاران دخترکی که خود را در مردی به باد داده اند و هنوز در طوفان باقی مانده اند .
از بودنم در شگفتم ... از اینهمه زندگی نکردن ... فرار ...
فرار از همه ی چیزهایی که می شد داشت
و چه افتخاری ... به این فرارِ احمقانه ... !!!
...
زندگیِ جدیدی در من طلوع کرده است
و من هنوز بینِ باور و ناباوری در گرگ و میش ایستاده ام
چشمانم یارایِ دیدنِ آفتاب را ندارند ...
من به نور شک کردم
زندگیِ جدید , همه ی توهماتِ من را بی رحمانه بر سرم می کوبد و می بینم که طلوعِ آفتاب , برایم سایه های سیاه نیز به ارمغان آورده است .
من شب را دوست دارم ...و مهتاب را ... و تنهایی را که در سکوتی بی وقفه , بی حضورِ سایه ات , با ستاره ها قسمت می کنی .
بی شرمانه می گویم ...
سالهاست تفاله ی وجودم از روسپی گری فرار می کند و امروز دیگر دریافته ام که گندابی از حقارت پشتِ همه ی نخواستنها بوده است , بی هیچ انتخابی , بی هیچ انتخابی ...
سلام
متاسفانه به چند دلیل این مدت نتونستم اینجا بنویسم
مهمترین دلیلش خنگیِ من بود ...!
نمی دونم آلزایمر در سن 29 سالگی طبیعیه یا نه ...!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
به هر حال این روزها فراموش کردنِ پسورد یکی از کارهای نرمالِ زندگیم شده .
خدا رو شکر ... همیشه یک " مهربان تر از برادر " در کنارم هست که مشکلاتِ اینچنینی و آنچنانی رو رفع می کنه ... خدا خیرش بده .
دلم به شدت برای اینجا تنگ شده
...
فعلا نمی تونم بیشتر بیام اینجا ... در مسافرت به سر می برم .
سفر عالیه ...
برای تمدد اعصاب
برای فراموشی
برای پختگی
برای انعطاف پذیر شدن
برای دلتنگی
برای قدر دونستن
برای بزرگ شدن
برای قوی تر شدن
برای فرار ... فرار ... فرار
برای آرامش
برای درگیری ذهنی
برای ...
برای همه چیز
...
دلم تنگ شده ... خیلی خیلی خیییییییییییییییلی
...
بهترین سفر اینه که بهترین ها در کنارِ آدم باشن ... تحملِ اینهمه دلتنگی برام سخته ... سفرِ تفریحیِ بعدی , بدونِ خواهرم هرگزززززززززززززززززززززززززز ...
ولی همه چیز فوق العاده است ... بی نظیره
اینکه به کجا سفر می کنی اصلا مهم نیست ... مهم نفسِ عملِ سفره ....
و من کماکان ... هر لحظه ... حتی در اینجا ... بیشتر و بیشتر می فهمم که چقدر می تونم کشورم رو دوست داشته باشم .
خیلی جالبه واقعا ... بعضی آدما همیشه ازت طلبکارن ... همیشه نق می زنن که نیستی که بی معرفتی ... حتی وقتی هستی ... دوست دارن همیشه تو رو بدهکار بدونن ...
همین آدما اگر جای تو باشن و مشغله ی تو رو داشته باشن چه جوری خواهند بود ... بماند !!!
خیلی جالبه
امشب رفتم خونه ی عمه ام ... از در که وارد شدم تا اومدیم بنشینیم گفت ای وای برم برات شربت بیارم ... بعد مشغول رب زدن به خورشت شد ... بعد سالاد درست کرد .... بعد ماست و خیار ... بعد هم بشقاب و قاشق و چنگال و بساطِ شام ...
بعد هم شام رو کشید ... نشستیم غذا خوردیم و بعد از غذا تا اومدیم کمی گپ بزنیم دوباره پا شد و مشغول جمع کردن میز شد ... در نتیجه من هم بلند شدم ... به آشپزخانه رفتیم , مشغول جادادن غذا و ... شدیم , ظرفها رو گذاشت تو ماشین ظرفشویی ... اونهایی هم که جا نشد رو خودش شروع کرد به شستن ...
بعد به عنوانِ دسر شیر برنج داد و بعد هم با ظرفِ میوه رفتیم تو پذیرایی و عمه جان مشغول پوست کندن میوه شد , ساعت 11 شده بود ... وسط میوه پوست کندنِ عمه بلند شدم که بیام خونه
خیلی تشکر کردم از همه ی زحماتش ... عمه جان در جواب فرمودند : این که اصلا قبول نیست ... من که ندیدمت ... باید یکبار دیگه بیای که جبران بشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بله ...
خیلی جالب بود واقعا ...
چند روز پیش وسط کلی کار و شلوغی , با یک دوستِ نسبتا جدید قراری گذاشتم برای دیدار ...
از وقتی اومد فقط گله کرد ... 75% مکالمه درباره ی این بود که من چقدر بی معرفتم و چرا قرار نمی گذارم همو ببینیم !!!!!!!!
واقعا انگیزه ام برای دیدارهای بعدی بیشتر شد !!!!!!!!!!!!!!!
ماهی یک بار هم به یک موسسه ای سر می زنم و یک سری کار انجام می دم ... امروز مسئولِ رسیدگی بهم گفت : چرا کم پیدا شدین ؟؟؟
گفتم : من سه هفته پیش اومدم , شما نبودین . گفت : بله , بچه ها گفتن ولی مثل اینکه زود رفتین .
گفتم : نخیر . نزدیک به 3 ساعت هم اینجا بودم . گفت : اِ ... بودین ... خب ... ولی واقعا کم پیدایین ها ... ما همش باید شما رو تو سی دی ببینیم !!!!!!!!!! بیشتر بیاین پیشِ ما ... !!!
...
بله ... اینا رو گفتم که گفته باشم ... همین
پی نوشت :
این قصه های خاکستری , قرار نیست یک شاهکارِ ادبی باشن . واگویه های ذهنِ من هستند . 40% واقعیت , 60 % تخیلِ من .
برای همین هم اسمش رو گذاشتم قصه ... چون نه خاطره ست نه شعر و نه تجربه ی یک آدمِ واقعی .
برداشتِ منه از برخی شنیده ها و دیده ها ... مثلِ یک سکانسِ کوتاه از یک فیلم . مثلِ یک کابوس . مثلِ یک رویا . همین
سپیده 8 سالش بود . سپیده غرور نداشت . سپیده می ترسید .
تو ماشین نشسته بود ... منتظر بود ... می ترسید ... گریه می کرد .
پدرش آمد , با چشمانی که از عصبانیت گرد شده بودند از دیدنِ غریبه ها .
: باز گریه کردی ؟ پیاده شو برو گمشو ... کثافت ...
سپیده فکر کرد که امروز صبح حموم بوده یعنی هنوز کثیفه ؟ شاید چون گریه کرده باز کثیف شده .
: پیاده شو ... برو از ماشین پایین ... برو گمشو پیش همونایی که داشتی باهاشون حرف می زدی ... برو گمشو پیش اونا ... پاشو دیگه ... برو گورتو گم کن از ماشین بیرون .
سپیده فقط گریه می کرد .
: گریه می کنی کثافت ؟ گریه نکن . ببُر اون صداتو ... گفتم گریه نکن .
دست خودش نبود . اشکاش میومد پایین . نمی تونست گریه نکنه . بلد نبود . داشت فکر می کرد اسم این خیابون چیه ؟ کاش شماره ی تلفن عمه اش رو حفظ کرده بود . کاش بلد بود گریه نکنه .
سپیده می ترسید . نمی خواست بذارنش سرِ راه . سعی می کرد صدا ازش در نیاد .
بازوش رو گرفت که بندازدش از ماشین بیرون . گریه اش صدا دار شد . سپیده غرور نداشت .
: تو رو خدا ... غلط کردم ... ببخشید ... تو رو خدا ...
ولش کرد .
: کثافت ...
ماشین روشن شد . تا یک هفته باید خونه رو مرتب می کرد . جریمه شده بود . فکر می کرد چرا وقتی صبح حموم بوده باز هم کثیفه ... کثافته ... یعنی بو می داده ؟
سپیده 8 سالش بود ... غرور نداشت ... می ترسید ... نمی خواست کثافت باشه .
از هرچه وابستگی ست , وارسته است .
اما
دلبستگی ها ,
خود ,
ترکش کردند .
دیگر هیچ بهانه ای باقی نمانده است
برای تپیدن
برای لبخند
برای اشک ...
تلخ است ,
تنها و تلخ ...
فرقِ بینِ تپیدن و نظاره گر بودن را خوب حس می کنم
فرقِ بینِ تشویش و آرامش ...
فرقِ بینِ عشق و یک جذابیتِ صِرف ... حتی شاید فقط خواسته شدن ...
...
همه چیز از عشق بهتر شده است ...
حتی گاهی می پندارم ,
شاید ,
شیداییِ من , برایِ صدایِ استادی که وجودم را تسخیر کرده بود ,
توهمی عجیب بود که قلبی را به اشتباه می اندازد .
شاید ... نمی دانم .
اما ,
هرگز , لذت بردنِ اینگونه را ... اینهمه شادی و خنده را ... و مهراوه ی اینچنین آسوده را
در هیچ آغوشی تجربه نکرده ام ... حتی در چهارشنبه ی عشق .
...
عشق باید رهایی باشد ... دوستی ... اعتماد ... لبخند ... انرژی ... سرشار شدن ... شوق داشتن ... کشف کردن
اما , در کنارِ عزیزترینم , جز سیاهی و اضطراب و هراس ... چیزِ دیگری نصیبِ من نشد .
اکنون ...
با این غریبه ... همه آنچه را تجربه می کنم که از عشق طلب کرده بودم .
...
آرامم ... و پر از لبخند ... ساده ی ساده نظاره گرِ خویشتنم .
همه چیز سپید است ... من ... رنگین کمان را برایش به ارمغان آورده ام .
1385 مهر ماه
توضیح :
من متولد مهر ماه نیستم ... منظورم از " دخترِ مهر بودن " معنیِ اسمم بود که " آمیخته به مهر " است . من اعتقاد دارم که اسم انسانها برای آنها چیزی به همراه می آورد و رویِ نوعِ بودنشان تاثیر می گذارد . شاید وابستگیِ زیادِ من به احساس , تقصیرِ همین نام باشد که بسیار هم دوستش دارم .
سلام
اول : خیلی خیلی ممنونم از نظراتتون برای پستِ قبل از پارازیت ...
بسیار عالی و دلنشین بودن ... ممنونم که با دقت تحلیل کردین و تجربیاتتون رو در اختیارِ من گذاشتین .
ممنونم که راهنماییم کردین ... ممنونم که به همه ی سوالاتم پاسخ دادین .
چیزی که من متوجه شدم این بود که تقریبا همتون با رابطه ی عالی در کنارِ یک آدمِ معمولی موافق بودید .
درسته ... عقل سلیم همین رو می گه ...
و ... من ... دخترِ مهرم ... عقلم از کار افتاده ...
البته به شدت دارم سعی می کنم , تلاش می کنم , ... در واقع فعلا مجبورم ... چون توانی ندارم .
به هر حال ... من به حرفِ شما گوش کردم . نمی دونم عاقبتش چی می شه ولی قول می دم که در همه ی لحظات صادقانه رفتار کنم .
وقتی حجمِ عظیمی از احساس رو در کنارِ آدمی با خودم حمل نمی کنم , عذاب وجدان خفه ام می کنه ...
اینو بهش گفتم !!!
دوم : بالاخره فصل اولِ کار به پایان رسید و من حقیقتا تا دو ماه دیگر تعطیلم .
از فردا یا باید برم دنبالِ کار بگردم !!!!!!!! یا باید برم سفر ...
سوم : من عاشق پاییزم ... من عاشقِ پاییزم ... من عاشقِ پاییزم ...
چهارم : پازل تراپی فعلا به شدت به بن بست خورده ... سخته ... خیلی سخته
کممممممممممممممممممممممممممممک
پنجم : کتابِ "زندگی واقعی آلخاندرو مایتا " اثر " ماریو بارگاس یوسا " عالیه ... البته فعلا ... تا صفحه ی 173 خوندم .
" سور بز" و "گفتگو در کاتدرال " هم فوق العاده بودن ... با زمان آدم رو گیج می کنه
من مجموعه آثارش رو پیشنهاد می کنم .
ششم : می خوام دوباره مثل بچه ی آدم ساز بزنم ... یعنی می شه ؟
هفتم : زندگی , بازگشتِ انرژی هاییه که خودمون روزی به جهان هدیه کردیم ...
برآورده شدنِ آرزوهاییه که خودمون روزی به جهان اعلام کردیم ...
همش تقصیر خودمونه ... ولی یادمون رفته ... مشکل اینجاست که ما همیشه دنبالِ یک مقصر می گردیم .
و ... در پایان : بارانِ پاییز
مرا عاشق می کند
با تو
بی تو ...
حالم خوب است .
در حالِ رها شدنم .
تو بخشِ دیگرِ منی
و من باید در جهان به دنبالِ چیزِ دیگری بگردم .
اوهام , شیرین تر از رویا
و جهان غرقِ ابهام می شود .
هیچ تلاشی سکون ات را انکار نمی کند ...
من بی صبرم
لبخندی ژرف مرا در بر گرفته است .
سکوتم
و تا ابد سکوت ...
هر لحظه دارم گناهکارتر میشم
دارم خیانت می کنم ... به روحم ... به جسمم ... به حسم ... به شعورم ... به قلبم
(حتی به جنگ و صلح هم خیانت کردم , در حالیکه فقط 25 صفحه به پایانش مونده بود )
...
نمی دونم ... همه ی لحظاتم پر شدن از تردید
قدرت تشخیصم رو از دست دادم و خودم هم در حالِ از دست رفتنم .
متاسفم ... فقط همین
...
من نمی خوام قربانی باشم ... نمی خوام قربانیِ بازیِ بچه گانه ی یک انسان باشم ...
نمی خوااااااااااااااااااااااااااااااااااام
این نخواستن داره برام گرون تموم میشه ... به هر چیزی چنگ می زنم ... بدونِ هیچ شوقی ...
..
کاش می شد راحت نوشت ... فریاد زد ...
ولی ...
حالم خوب نیست ... انگار در برزخ رهایم کرده اند ... تنها ... بی هیچ نوری ... بی هیچ فرشته ای
...
بگذریم ... از حالِ مزخرفِ من بگذریم ..
سوال دارم
به نظر شما یک رابطه ی عالی , فوق العاده , ایده آلِ کامل با یک آدمِ بسیار معمولی ... بهتر از یک رابطه ی بیمار , افتضاح , فاجعه با یک آدمِ فوق العاده و بی نظیر نیست ؟؟؟
به نظر شما دوست داشته شدن بهتر از دوست داشتن نیست ؟؟؟
به نظرِ شما وقتی همه ی مغزتون پر از اسمیه که دیگه در کنارتون نخواهد بود , می شه نامِ دیگری رو دوست داشت ؟؟؟
به نظرِ شما بعد از این سقوط باز هم می شه ایستاد ؟؟؟
...
...
...
بیخیالی و هوس به رُفت و روبِ من پرداخته اند
و زنگارِ عشق را آرام آرام از وجودم پاک می کنند ...
پوزخندم به ته مانده هایِ دلم خیره مانده است
...
و من دیگر هیچ ایمانی ندارم تا بوسه های ِ او را پاسخ گو نباشم و به انتظار بنشینم ... !
آسمان گرگ و میش شده
هوایِ خیسِ سحرگاهی ...
وجودم یکپارچه باور کرده است که بیکرانِ تو شاید سرابی بیش نبود
شاید ... !
به آسمان می نگرم
باران را دوست دارم
و پاییز را
چند روزِ دیگر , لطیف ترین هوا مرا در بر می گیرد ,
آرام بر برگهایِ مطرود قدم می گذارم و غرورشان را با صدای پاییز درهم می شکنم ,
بویِ خاکِ باران خورده مشامم را پر می کند .
بر تو می خندم ,
چه آسان بیکرانِ مرا از نگاهت دریغ کردی .
چشمانت مرا می نگرند
هیچ بیکرانی دیگر مرا منعکس نمی کند .
من می روم آرام آرام تا زیر بارانِ پاییز همه بی مهریِ تو را
از آغوشم
بشویم ...
پی نوشت :
1. اینم از پارازیت , البته هیچ ربطی به کنکور ارشد نداشت ولی به حال و هوای خودم خیلی مربوط بود , هرچند که چند سال پیش نوشته بودمش .
2.بی اعتمادی کمترین چیزیست که یک آدمِ بیمار به تو هدیه می دهد .
3. وقتی تصمیم می گیری چیزی رو ببلعی که روزگاری استفراغش کرده بودی , یعنی خیلی اوضاعت خرابه .
4.کسی که هیچوقت اشتباه نمی کند , هیچ وقت هم چیزِ جدید یاد نمی گیرد .
5. خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دستِ دیگری بگذاری , خیانت می تواند جاری کردنِ اشک بر چشمانِ معصومی باشد .
6. ببخشید ... همینجوری دلم خواست جملاتِ قصار بنویسم .
مدتیه که اینجا ننوشتم ...
همیشه سر زدم ... ولی ... نوشتنم نیومد ... چون تلخ بودم و سیاه
پر از غم
معلق در زمین و آسمانِ خدا
خدا ... خدا ... خدا
مهربان ترین و پایدار ترین ...
...
دلم تنگ شده بود .
امروز هم خیلی شاد نیستم ولی دو روز پیش بودم ... خیلی ... خیلی
به مدت چند ساعت . شاد بودم . عمیق . از صدام معلوم بود ... از نگاهم ... از قلبم ...
ولی ... باز ... !!!
بگذریم ...
نمی خوام غر بزنم ... نه به این دلیل که راحت نباشم ... نه ... با وجود اینکه خیلی ها از این سیاه نویسی انتقاد می کنن , ولی من باز هم اینجا رو برای درد دل کردن امن می دونم .
در ضمن اسمش هم روشه ... دردِ دل ... _اینو برای دوستانِ معترض عرض کردم _ .
کلا خسته شدم ...
از ناراضی بودن ... از وابسته بودن به عشق ... به احساس ... به عاطفه ...
از اینکه رسما رضایت در زندگیِ عاطفی , باعثِ خوشحالیِ من در کلِ زندگی می شه .
حالا چه جوری می شه از خودِ خودِ زندگی , بدون عشق لذت برد ؟ ... نمی دونم ... هنوز یاد نگرفتم.
البته چرا ... چند تا تجربه ی خوبِ کوتاه مدت داشتم ... مثل دورانِ برگزاریِ جشنِ نفس ... تابستونِ 84
من سرشار از حس مثبت و رضایت بودم ... درست در بدترین روزهایِ بزرگترین شکستِ عاطفی .
برگزار کردنِ یک جشنِ خیریه به من کمک کرد تا بتونم خودم رو از فرو رفتن به قعر افسردگی نجات بدم .
احساسِ مفید بودن , خوب بودن , درست بودن , لایق بودن ...
چه دو هفته ی رویایی ای بود .
وقتی شبِ دومِ جشن هم با موفقیت به پایان رسید , من , پر از انرژی , پر از شعف از ته دلم لبخند می زدم و شاکر بودم .
لبخند همه ی وجودِ من رو فرا گرفته بود ... مهراوه خودش یک لبخند شد . یک لبخندِ عمیق و پر از رضایت .
...
شاید هم با کار بشه از زندگی لذت برد ... بدونِ عشق .
ولی فکر کنم زندگیِ خیلی خیلی مزخرفی بشه ... پر از یاس و تنهایی و تلخی ...
نمی دونم .
به هر حال فعلا که متاسفانه کارم هم نسبتا سبکه و زمان های بطالتم زیاد شده ...
به شدت فعال و ورزشکار شدم ... !!!
پیاده روی ... پیاده روی ... بولینگ ... پیاده روی ... پینگ پونگ ... پیاده روی ... پیاده روی ... بولینگ ... پیاده روی ...
احتمالا به زودی به استخدامِ باشگاه انقلاب در میام ... به علتِ حضورِ مداوم !!!
پازلِ 3000 تیکه ی گرونیکا (پیکاسو) رو هم بالاخره شروع کردم ... پدرم در میاد ... می دونم . ولی لذت بخشه ... یعنی امیدوارم باشه .
و در پایان , یک خبرِ خیلی خوب ...
اون 7 کیلویِ کذایی بالاخره وجودِ من رو ترک کرد ... از باعث و بانیش ممنونم ... هر چند که دهنِ روحم رو سرویس کرد و من به خاطرش همه ی آبِ بدنم رو گریستم ولی خیلی خیلی خوشحالم .
پی نوشت
1. اگه روزه بودین ... فرصت داشتین ... حال داشتین ... دلتون صاف بود ... یادتون بود ... سرِ افطار , دعا کنید ... برای همه ... برای ِ شاد بودنِ روحِ همه ... برای سلامتی و تنها نبودنِ همه ی آدمها .
2. دلم براتون تنگ شده بود .
3. یعنی می شه ؟؟؟
۴. از کامنتهای خصوصی خوشم نمیاد .دلم می خواد همه چیز عمومی باشه .
دل نازک ... تحجری بی امان ...
در اعماقِ مکیده شدن , دستت را به سنگی قلاب می کنی ,
پاهایت فریاد می زنند و تو آخرین نفس را برای رهایی از هبوط می بلعی .
فرو می روی ,
آنقدر فرو می روی که دیگر پروازِ هیچ لاشخوری موجودیتت را به تاریخ نشان نخواهد داد .
فراموش کرده ای ... فراموش شده ای
فراموشی شده ای تو ... !
اشک می ریزی بدونِ لحظه ای درنگ
به هر آنچه می نگری در هاله ای از غم فرو شده است .
نمی خواهی بخندی
جهان چه بی زحمت تو را با طوفانِ رنج بازی می دهد ...
تو , ساده لوحانه هر بار خود را فریب می دهی و از کوچکترین ذره , برای خود , گردبادی مهیب می سازی ...
استادی و هنرمند ! همیشه از بهترین ترکیبات , بدترین نتیجه را استخراج می کنی ...
استعدادی که در کمتر کسی می شکفد به این شدت ... !
... ... ...
به قعر افسردگی هجوم می برم و نمی فهمم ...
چشمهایم کارشان گریستن است , در کنارش گاهی هم می بینند , اگر اشک بگذارد .
ایمان ... ایمان ... ایمان
از تنهایی می ترسم عمیق می ترسم
هوا سنگین شده اگر آسمان هم به اندازه ی من می بارید , شهرِ من بهترین هوا را می داشت .
خود را به باد سپرده ام
روزها رنگها را تجربه می کنند و من همچنان به نقطه ای خیره شده ام و فقط منتظرم .
منتظر تا دستهایی تقدیرِ مرا رقم بزنند .
انگار حوادث از من گریزانند ... آنقدر که خواهانشانم .
...
در تنهاییِ خلسه واری فرو می روم و قدمهایم نا استوار بر هر دشتی فرود می آیند
قله ای نیست ... و توانی نیز برای فتح کردن ...
سر گشتگی ... زمانِ گذر از آرمانهاست ... لحظه ی شکستنِ بُتهاست .
گاهی است که هر آنچه تو را معنی می کرد , تهی از هر گونه مفهومی , پوچی اش را به صورتت سیلی می زند ,
و تو ... نغمه خوان می گذری ,
روزگاری دگر است و تو خودی دیگر را به تماشا نشسته ای .
آینده کم کم تاریک و طوفانی به نظر می رسد ...
هجومِ پچپچه ها دیوانه ات می کند ...
غمگینی ... توهم همه ی وجودت را اسیرِ خویش کرده است .
...
کی از چنگالِ این فشار رها خواهم شد ... نمی دانم .
اولین باره که رها کردم ولی احساسِ رهایی نمی کنم ...
شکست خوردن ... مغلوب شدن
...
"و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی ."
(فروغ فرخزاد)
...
ولی میشه به چیزهای خوب هم فکر کرد , به لبخندهای مهربونی که در کنارم هستند , دوستم دارند و من همیشه خوشبخت ترینم به خاطرِ داشتنشون ...
همون لبخندهای مهربونی که وقتی یک روزِ جمعه می خوان با خیالِ راحت تا ظهر بخوابن , من غمباد می گیرم و میام اینجا خودمو حسابی لوس می کنم .
وقتی خوب به دور و برم نگاه می کنم ... _بعد از تنهایی_ ... می بینم چه سعادتمندم که اینهمه آدمِ خوب رو می شناسم ...
آدمهایی که حضور هر کدومشون مثلِ یک هدیه ست ...
دوستانِ با معرفتی که هیچوقت وجودشون رو ازت دریغ نمی کنن... با وجودِ اینکه تا یکی دو سالِ پیش اسمشون فقط یک "غریبه" بود و هیچوقت در دور انداختنِ یک ساندویچ _ در اثر دریافتِ یک اس ام اسِ هیجان انگیز _ با من شریک نبودن ... !!!
...
من هیچوقت فکر نکردم که مشکلاتم از دیگران بیشتره ... در این یک موردِ خاص , کاملا به عدالت ایمان دارم و معتقدم که سختی و مشکل و رنج برای همه ی انسانها در نظر گرفته شده و بینشون عادلانه تقسیم شده .
ولی شکل این مصائب با هم به شدت فرق داره ... یعنی ممکنه من از دور , به زندگیِ کسی غبطه بخورم و فکر کنم هیچ مشکلی نداره یا مشکلاتش کوچک و پیش پا افتاده هستند , در حالیکه اگر جای اون آدم زندگی می کردم تازه می فهمیدم که چه دردی رو تحمل می کنه ...
جمله ای که همیشه دوستش دارم : " قبل از اینکه راه رفتنِ کسی رو قضاوت کنی , مدتی با کفشهای او راه برو . "
... اینا رو در جوابِ دوستی گفتم که برای من می نویسه تو خیلی دلت برای خودت می سوزه !!!
در ضمن , اگه خودم هم دلم برای خودم نسوزه که دیگه خیلی بد میشه ...
گاهی وقتا حتی من هم گناه دارم ... مثل همه ی آدمها ... باور کن ...
...
این روزها دارم سعی می کنم حالِ خودم رو خوب کنم ,
چاره ای ندارم ,
چیزی رو از دست دادم که خیلی دوستش داشتم و فکر می کردم میشه بهترین لحظات رو رقم زد ... ولی نشد ... نتونستم ... نتونست ... نخواست ... !
...
حتما زندگی پر از چیزهای خوبه ... پر از لحظاتِ لذت بخش , ( _ مثلِ همون 10 دقیقه در اردیبهشتِ 83 که باعث شد دو ساندویچ از دستِ دو دخترِ فوقِ گرسنه , راهیِ سطلِ آشغال بشه _ ) پر از لبخند , پر از انسانهای دوست داشتنی که قدر مهر رو می دونن , پر از کار , پر از نیکی ...
امیدوارم همه ی خوبیهای جهان به نگاهمون هجوم بیاره ... و جای اشکهایِ همیشه غلتان رو بگیره .
...
پی نوشت:
1. همین که آرژانتین با اون فضاحت سوراخ سوراخ شد یعنی خدا هنوز هم منو دوست داره ... خیلی حال کردم ... خیلی خیلی خیلی ( با عرضِ پوزش از محمود)
2.داشتنِ یک خانواده ی دوست داشتنی , بهترین چیز در دنیاست .
3. دیشب ساعتِ 2.30 برق رفت ... طبق معمول هم من در اینترنت بودم ... از ترس سکته کردم , ... آخه یک دفعه ظلمات شد ... یادتون باشه که هیچوقت در شب باتریِ لپ تاپتون رو در نیارید ...
4.اما کماکان روزگارم همان است که بود ..." چشمانم گاهی هم می بینند ... اگر اشک بگذارد . "
خیلی جالبه
همه خوابن
من از تنهایی متنفرم
همیشه متنفر بودم ... از تنهایی ... از انتظار ... از در تعلیق بودن ... از نبودنِ همیشگیِ آدمهایی که باید باشن ولی نیستن ...
از حضور نداشتن
...
بچه که بودم وقتی من رو تنها می گذاشتند توی ماشین و می رفتن دنبالِ خرید یا کارهاشون , گریه ام میگرفت ... نمی تونستم تنهایی رو تحمل کنم ... کمی که می گذشت به یک عابر می گفتم که پیشم بمونه ... همش ازش می پرسیدم که نکنه توی اون مغازه دزد اومده و مامان بابای من رو دزدیده ... !
همیشه هم برای این کارِ احمقانه ام ( حرف زدن با غریبه ها و معطل کردنشون دمِ ماشین ) تنبیه می شدم ... ولی فایده نداشت
نه من می فهمیدم که نباید این کار رو انجام بدم ... نه اونا می فهمیدن که من چقدر از تنها رها شدن می ترسم .
...
الان 29 سالمه ... ولی هنوز ... همه ی اون ترسها با منه
شبا بیشتر میشه ... روزا کمتر .
...
پارسال همین موقع , بزرگترین آرزوم این بود که مستقل بشم ... و ... حالا ... از تنهاییم متنفرم ... .
...
از صبح هیچ کس نیست .
همه یا خوابن ... یا سرِ کارن ... یا فرصت ندارن جوابِ تلفن بدن ... یا ... .
4 نفرِ اصلی رو می گم ... همونایی که جونم براشون میره ... و احتمالا اونا هم ...
...
چقدر حسِ مزخرفیه واقعا ... یک دومِ مهم و جذابِ عمرم سپری شده و من هنوز از تنهایی می ترسم ... مثل مهراوه ی 7 ساله ... !!!
خب به سلامتی تعطیلات فردا به پایان می رسه ...!!!
کارِ ما عالیه ... فکر می کنی یک هفته تعطیلی و بعد به ناگه , تعطیلاتِ یک هفته ای به دو روز تقلیل پیدا می کنه .
در نتیجه برنامه های فردا همگی کنسل می شوند .
کلی با خودم کلنجار رفته بودم ... در خودم انگیزه ایجاد کرده بودم که فردا برم دنبالِ رفعِ نواقص و خرید و این حرفا ... ولی ...
حتما قسمت نیست دیگه ... چی کار کنم ؟
...
امروز تا 2 خوابیدم ... ولی قول می دم فردا 10 بیدار بشم ... اینجوری آدم به هیچ کارش نمی رسه ...
البته دلیلِ این صبح دیر بیدار شدن اینه که الان پروژه شب کاره و من هم هر وقت احضار میشم تا صبح سرِ کارم , در نتیجه خیلی نمی شه ساعت خواب رو تغییر داد ...
...
دیگه نمی دونم چی بنویسم ...
...
امروز کلا روی ِ مودِ خاطره ام ... می خواستم دو سه تا از شاهکارای زندگیمو اینجا بنویسم که کمی به من بخندین ولی فعلا پشیمون شدم ... چون باید اسم افراد و مکان و ... تغییر کنه و قابل شناسایی نباشه ... عجب گرفتاری شدیما
...
تلویزیون داره دلایلِ حذف ایتالیا رو بررسی می کنه ...!!!
اینا هم بیکارنا ... دلایلِ حذفِ ایتالیای قهرمان کاملا معلومه ... !
ایتالیا این جام رو در حد و اندازه هایی ندید که بخواد تحویلش بگیره و براش زحمت بکشه ... همین .
تازه ... هر دوره که نمی شه ایتالیا قهرمان بشه ... خب بقیه هم گناه دارن ...
ما کنار کشیدیم که آلمان و اسپانیا و بقیه ( به جز آرژانتینِ دو دره باز )حالشو ببرن ... !!! ... !!!
بله ... اینجوریاست !!!
از امروز به مدت چند روز تعطیل هستم و می خوام هر روز بنویسم ... همینجوری الکی بنویسم ... دنبالِ سوژه و ایده و انگیزه هم نمی گردم .
فقط می خوام بنویسم , هرچقدر هم که چرند شد اشکال نداره .
احساس می کنم باید بنویسم تا رها بشم ... از شرِ همه ی فکرهای منفی و احمقانه ... از شرِ همه ی حسهای ناراحت کننده ... از همه چیز
کلا نوشتن همیشه بهترین راهِ حله ... یعنی تا حالا بوده ...
به جای 4 ساعت مکالمه ی ذهنیِ بلا انقطاع که در نهایت به حالِ بد و بی انرژی شدنِ من ختم می شه , بهتره بیام اینجا و بنویسم
...
تصمیم گرفتم یک سری خاطرات رو مثل داستانِ کوتاه بنویسم ... البته مطمئنا نمی تونم اینجا ارائه اش بدم چون متاسفانه زندگیِ من و خاطراتم فقط مالِ خودم نیستند .
شاید یک وبلاگِ ناشناس باز کنم و هر روز اونجا یک قصه بنویسم .
به نظرم درگیریِ ذهنیِ خوبی می شه و من رو هم از تفکرات احمقانه و حساس بودن ِ بیش از حد باز میداره .
...
این مدت به شدت سرِ کار بودم و ... خیلی هم حالم خوب نیست چون به اینگونه بودن عادت ندارم ... هیچ چیز برام راضی کننده نیست اون صداقت و صمیمیتی که دوست دارم ... تقریبا دیگه هیچ جا وجود نداره ...
بگذریم ... قرار بود از کار حرف نزنم
...
راستی به زودی سایتم راه اندازی میشه , اونجا یک وبلاگ دارم که توش فقط قراره از کار حرف بزنم و خب البته پر از سانسور و ملاحظه کاری هم خواهد بود ... ولی سعی می کنم در کمترین حدِ ممکن باشه .
...
همه چیز فعلا قاطی پاطیه و اصلا روی هیچ جیز نمی تونم حساب کنم. انگیزه و حوصله هم ندارم ... حتی حال ندارم برم نقایص خونه رو برطرف کنم ... واین نهایتِ فاجعه ست
نمی فهمم اون همه شور و ذوقم یک دفعه کجا رفت ... خیلی عجیبه واقعا ... انسان هیچ وقت نمی تونه بفهمه کجا قرار گرفته ... حتی اگه درست وسطِ رویاش باشه
...
و اما اون اتفاقِ هیجان انگیز ...
می دونین , حقیقت اینه که من دخترِ بهارم ... عاشقِ عشقم ... ولی در تمامِ مدت زندگیم سعی کردم به طرز احمقانه ای عاقل باشم ...
به جز یک بار ... که به طرز شگفت آوری تصمیم گرفتم شجاع باشم ... که در نهایت هم نتیجه اش شد پارازیت هایی که اینجا نوشتم ... مربوط به سالهای 83 یا 84 ...
از پارازیت ها کاملا میشه فهمید که اتفاقِ فرخنده ای بود یا بسیار مزخرف و آزار دهنده ...
بگذریم
...
الان ... بعد از مدتها , باز شجاعت به خرج دادم و تصمیم گرفتم برم تو دلِ یک ماجرا تا ببینم چی میشه
فرقش با همه ی اتفاقهای دیگه اینه که اونا حداقل دو سه ماهِ اول پر از خوشحالی و شادی و لبخند بودن ... بعد ... کم کم ... گند زده می شد به همه چیز ...
ولی این بار از اولش کلا همه چیز عجیب غریب و فاجعه گونه ست .
با این حال , هر لحظه اش , از همه ی لحظات عمرم تا امروز ( به جز ده دقیقه در اردیبهشت 1383) جذاب تر و بهتر و عمیق تره ...
نمی دونم ... احساس بسیار عجیبی دارم ...
کلا در این زمینه همه چیز رو سپردم به خودش ... من هیچی نمی فهمم ...
نشستم و فقط نظاره می کنم ... صبورم و سعی می کنم درک کنم و بفهمم .
بخشِ بسیار لوسم رو شدیدا غیر فعال کردم ... هر چند که باز هم زیاده ... و هست .
هیچ وقت در طولِ عمرم اینقدر با گذشت و بی توقع نبودم !!!!!
می فهمم که چقدر آروم شدم ... چقدر خوب شدم ... ولی نمی فهمم آیا ارزشش رو داره یا نه ؟
یعنی می دونم ارزشش رو داره ... برای همین هم اینقدر آرومم ... ولی می ترسم ... از اینکه من نادیده گرفته بشم ... از اینکه خودم حقِ خودم رو فراموش کنم ...
کلا دلگیرم ... شدید ... خیلی شدید ... ولی نمی تونم بگم
نمی شه ... هیچ زمانی نیست ... هیچ انرژی و توانی نیست .
...
احمقانه ست واقعا ... همه چیز ... !!!
سرشار از مهرم , ولی نمی دونم اصلا کسی در جهان هست که ارزش مهر رو بدونه و شایسته ی مهر ورزیدن باشه ... ... ... حتی خودِ من !!!
مهرِ واقعی ... مهر از ته دل ... عمیق
من معتقدم با دوست داشتن و اعتماد میشه بر همه چیز غلبه کرد .
هیچ چیز مثل عشق , انسان رو سرشار نمی کنه ... هیچ چیز
به توکل احتیاج دارم , به حمایتِ آن نیروی برتر که همیشه همه چیزم رو مدیونشم
...
و روزگارم در این ایام این گونه است :
چشمهایم گاهی هم می بینند ... اگر
اگر اشک بگذارد
دلم تنگ است
معصومیت را گم کرده ام و دوستش ندارم و بی تابم
انگار که بخواهی کاش هیچوقت معصوم نبودی و نباشی
سنگِ قبری سیاه بر گلویت چمباتمه زده است
و آوازِ غم انگیزِ صدایت را هیچ قناری بر نمی تابد ...
تو تنهایی
و چشمهایِ مهربانش , مهرش را پنهان می کنند تا تو دیگر اسیرِ نگاهِ عمیقش نگردی
و چشمهایِ مهربانت , مهرت را فریاد می زنند تا شاید هراسش مغلوب شود
...
و بازنده تویی ...
تو که هنوز به دنبالِ مهری
در بوی باروت
و سیاهیِ شبهایِ تنهایی .
این روزها برای فرار از افسردگی و جهت ترمیمِ روحِ درب داغونم از هر برنامه ی تفریحی و فرهنگی به شدت استقبال می کنم .
دیشب در کنارِ همراهانِ همیشگی , فیلم طلا و مس رو دیدم ...
اگر هنوز فیلم رو ندیدید ... نوشته ی من رو نخونید , برید فیلم رو ببینید . در ضمن دستمال کاغذی هم فراموش نشود ...
از کجا باید شروع کنم ؟
از جمله هایی که دوستشون داشتم : "خوشبختی , دیدنِ چیزهای کوچیکه ..."
"اگه می خوای زن بگیری , بگیر ولی خیلی هم قشنگ نباشه , آخه من دق می کنم . "
از بازی های خیلی خوب ؟
از پلان های زیبا ... از حسم .. احساسم ... از قربانی بودن زن ... از قلبم که در سکانسهای اول چقدر تیر می کشید برای مظلومیتِ زهرا السادات ...
...
عجیب بود ... یک زندگیِ عجیب ... یک زندگی که همه چیزش در خدمت تحصیلِ علمِ مردِ خونه ست و زن یک قربانی , یک وسیله , یک کلفت , و البته نان آور خانواده با قالی بافی ... همه چیز به شدت نا عادلانه ...
و ناگهان زن در اثر هجومِ بیماری ناتوان می شه ...
بعد از شنیدن خبر فلج شدن زهرا , اولین جمله ای که مرد گفت این بود : حالا ما چیکار کنیم ؟ تکلیف بچه ها چی می شه ؟
یعنی در واقع زهرا السادات با رفع نیازهای خانواده تعریف می شه ... هیچ هویتی نداره ... و حضورش جز سرویسِ بی پایانی که میده , مفهوم دیگری نداره .
حالم بد شد . به خودم نگاه کردم . به دور و برم . دیدم که ما زنها چقدر مستعد غرق شدن در فداکاری برای یک مرد هستیم .
دیدم که چه سخت خودم رو از این حماقت حفظ می کنم و گاهی که از دستم در میره گند زده میشه به یک رابطه ی سالم .
بگذریم ...
طلا و مس به نظر من فیلم بسیار خوش ساختی بود که کاملا درست روابط یک زن و شوهر مذهبی رو به تصویر کشیده بود .
همه ی لحظات زندگیشون قابل باور و تامل بر انگیز بود . محبتشون , رفتارشون با بچه ها , برخوردشون با همسایه ها , دعواشون , تفریحشون ...
یک خانواده ی کامل و باور پذیر که با وجود اینکه آشنا نبودند , من به عنوان تماشاگر دوستشون داشتم و با لحظه لحظه ی مشکلاتشون دلم می لرزید ... و با قطره قطره اشکهاشون می گریستم .
یکی از دلایل این باور پذیری و درگیریِ عمیق تماشاگر با قصه , بازیگران کار بودند . بازی های روان , یک دست و بسیار عالیِ نگار جواهریان , بهروز شعیبی , جواد عزتی , سحر دولتشاهی ... هر دو بچه ی خانواده ... همسایه ها ... همه ... نقش به سزایی در ایجاد حس هم ذات پنداریِ مخاطب با شخصیتها داشتند .
لحظات درخشان بازی بیننده رو به وجد می اورد ... مثل لحظه ای که زهرا السادات می فهمه اختیار خودش رو از دست داده و فرش رو نجس کرده ...
مثل لحظه ای که شوهرش در بیمارستان بهش می گه : حالا یک نانای نای هم اومدی خونه براشون بکن و زهراالسادات از خجالت آب می شه ...
مثل سکانس آشتی بعد از دعوا .
مثل وقتی که نوه ی عقب افتاده ی همسایه در حضور آقا سید با آهنگ غیر مجاز حاضر می شه .
و ...
به غیر از رابطه ی یک زن و شوهر مذهبی و مظلومیت زن , یکی از نکات دیگری که نسبتا بهش پرداخت شده بود نگاه های متفاوت به لباس روحانیت بود .
در وانتِ جواد عزتی : اون عمامه رو بر دار , بذار ما کاسبی کنیم ... با این لباسی که شما پوشیدی روزی ما نمی رسه .
در بیمارستان از زبون پرستار می شنویم : حاج آقا این لباس خیلی بهتون میاد , چرا همیشه نمی پوشینش , یک جاهایی به درد می خوره .
آقا سید به دخترش می گه : ما نفهمیدیم حکمتش چیه که وقتی ما از این لباسای معمولی می پوشیم شما دست ما رو سفت می چسبی تا دم در مدرسه ولی وقتی از اون لباسا می پوشیم از سر کوچه ما رو ول می کنی و در میری ... دخترش هم در جواب یک بوسه ی اساسی به گونه ی پدر زد که باعث خجالت , تعجب و در نهایت لذتِ پدر شد .
استفاده از عبا برای پوشانیدن بچه در پشت کلاس درس ... و ...
به نظرم برخورد با مقوله ی عمامه و عبا واقعی بود . نه شعار می داد , نه آزار میداد , نه توی ذوق می زد .
...
طلا و مس فیلمی سالم , ساده , خوش ساخت و بسیار شریف و محترم بود که خیلی ظریف و زیبا حرفهای خوبی زد و تماشاگر رو به فکر فرو برد .
از دیدن فیلم بسیار لذت بردم ... بسیار به فکر وا داشته شدم ... و بسیار گریستم .
...
پی نوشت
1. نمی دونم چرا در تیزر تلویزیونی این فیلم اینقدر سعی کرده بودند که مخاطب رو به اشتباه بندازند . من و همه ی همراهانم انتظار دیدن قصه ی خیانت و زن دوم داشتیم و با هر حضورِ سحر دولتشاهی فکر می کردیم که الان یک اتفاقی می افته در صورتیکه اصلا طلا و مس اینگونه نیست ... و موضوع ازدواج مجدد اهمیتی در پیشبرد قصه نداره .
این تبلیغاتِ غلط انداز به نظر من کارِ خوبی نیست .
2. من نقد نمی کنم چون میدونم که دانش و بینشش رو ندارم . فقط نظر شخصی و احساسم رو بیان می کنم ... امیدوارم سو تفاهم نشه .
3. خدا رو شکر که این روزها تب جام جهانیِ فوتبال بسیار بالا گرفته ... خوشحالم که می تونم حداقل برای لحظاتی , با یک بهانه ی کوچک , این روزهای تلخ و دلسرد کننده رو کمی بهتر سپری کنم .
4. در چند پست قبل , صحبت از یک اتفاق هیجان انگیز کردم که خیلی زود تبدیل به مزخرف ترین و آزار دهنده ترین اتفاقِ زندگیم شد ...
5. دلم چیزهایی می خواد که تا امروز حتی فکرش رو هم نمی کردم .
امشب با یک دوست عزیز رفتم تاتر .
آخرین شب اجرای نمایش " شبی که راشل از خانه رفت " بود .
...
چقدر لذت بخشه وقتی می فهمی ... وقتی با روانشناسی درگیر میشی ... وقتی می تونی با آدمها هم ذات پنداری کنی .
من کار مدرن دوست ندارم ... در یکی از اولین پستهام هم نوشتم ... کار مدرن به من احساس خنگی می ده .
ولی اینجور کارا که هم قصه دارن و هم موضوعشون جذابه , روح منو سیراب می کنه .
بازیهای روان و عالی هم البته تاثیر کار رو 100 برابر می کنن .
...
نمایش , ماجرای یک زنی بود که شب کریسمس شوهرش بهش می گه من کسی رو استخدام کردم بیاد تو رو بکشه ... فرار کن !!!!!!!!!!!!!!!!
و اون زن فرار می کنه و ...
همه چیز در سرگشتگیهای اون زن و اطرافیانِ جدیدش خلاصه میشه
و تو خیلی خوب درون آدمها رو می بینی ... درونِ روانشون رو می کاوی
... هرچند که موسیقی های وسط کار و نحوه ی اجراش رو دوست نداشتم . همینطور حرف زدن زن کر و لال ... ولی ...
...
بحث جنونی که در اثر یک شوک عاطفی بر انسان چیره میشه به نظر من یکی از مهمترین و بزرگترین مسائلِ بشره .
گاهی اوقات آدمها نمی فهمن که با کوچکترین و پیش پا افتاده ترین بی محبتی و بی توجهی هاشون چه تاثیرمخربی روی روانِ دیگران می گذارن .
تاثیر مخربی که با هیچ کمک مالی جبران پذیر نیست .
بعضی از آدمها فکر می کنند مهمترین چیز در جهان , اجرای فکرها و ایده های هنری بدیعیه که در تاریخ ثبت میشه ...
برای رسیدن به این فرهیختگی و برتری , حاضرند حتی خودشون رو فراموش کنند ... احساساتِ اطرافیانشون رو قربانی کنند ... چندین و چند روح رو از پا در بیارن ولی یک کار بزرگ انجام بدن ...
یک کارِ خیلی بزرگ .
اگر هم زمانی عذاب وجدان سراغشون اومد با پرداخت پول به قشر فقیر خودشون رو راحت می کنند ...
اما به نظر من داغون کردن هیچ روحی جبران پذیر نیست ... وقتی به صورت یک نفر چنگ بزنی , خون میاد , جاش هم می مونه ... هر قدر هم که عذر خواهی کنی و به فقرا کمک کنی تاثیری در بهبود جای چنگ نداره ...
نمیشه آدم به روان انسانها میخ فرو کنه و بعد هم بگه " ای وای داره آزارت میده ؟؟؟ ببخشید , بذار من میخ هامو بکنم و برم که دیگه آزار نبینی ... " اون میخ ها روحِ یک انسان رو سوراخ کردن و تو تا ابد مسئولی .
...
بیننده , مثل راشل , هیچوقت نمی فهمه که چرا همسرِ راشل _درست در شبِ کریسمس که اینقدر برای راشل جذابه_ قاتلی رو برای کشتن اون استخدام می کنه .
میشه هزاران حدس زد ولی ... هیچ دلیل محکم و قانع کننده ای وجود نداره ... در واقع اصلا مهم نیست ... مهم تاثیریه که این اتفاق بر زندگی و روانِ راشل می گذاره .
...
بازیهای ِ زیبا و خیره کننده ی آشا محرابی , ایوب آقا خانی , روح الله کمانی و بقیه ی بازیگران در ترسیم این فضای روان پریش و در عین حال ساده , تاثیر غیر قابل انکاری داشتند .
من از کل کار بسیار لذت بردم چون عاشق دغدغه های درونی و درگیری های ذهنی و روان پریشانه هستم ...
ولی ...
همه ی کار یک طرف ... صحنه ی آخر یک طرف ...
...
صحنه ی آخر , راشل در اتاق روان پزشکش , به بهترین و امن ترین جایی که می تونه در ذهنش تصور کنه سفر می کنه .
...
نور صحنه گرفته شد ... آهنگ جینگل بلز ( که برای من و خیلی ها یاد آور دوران کودکیه )
نواخته شد و ...
وقتی صحنه روشن شد , روی زمین پر شده بود از گویهای تیله مانند رنگی ...اینقدر زیبا بود ... اینقدر زیبابود که روحم داشت به پرواز در می اومد ...
نور پردازیِ عالی و موسیقیِ کودکانه همه ی حس صحنه رو به درون آدم هدایت می کرد ... و حضورِ بی نظیر این تیله های پلاستیکی ... پر از رنگ ...
...
راشل کنار پسرش نشسته بود .... وقتی راشل از خونه فرار می کرد , پسرش 4 ساله بود و حالا ... یک دانشجو ...
و کماکان درگیری های روانی ادامه داشت , حالا در روانِ پسر راشل , که خودش رو مسبب همه این از دست دادن ها می دونست .
...
این نمایش از روحِ من گذشت و خیلی نرم بر قلبم نشست . کاش شب آخرش نبود و به جای این همه وراجی , بهتون پیشنهاد می کردم که تجربه اش کنید .
...
پی نوشت : حالم بهتره . قرار نبود اینجا دفتر خاطرات بشه ولی گاهی اوقات آدم چاره ای نداره و دنبالِ یک مامن می گرده برای تخلیه ... بابت پست قبلی ... ممنونم که تحمل کردین .
حالم اصلا خوب نیست
اینجا هم نمی تونم راحت و بی سانسور بنویسم , ولی چون دارم می ترکم و احتیاج به شنیده شدن دارم , دلمو زدم به دریا و اومدم اینجا که بنویسم
...ببخشید که خیلی آشفته می نویسم
همه چیز مربوط به اینه که چون قرار شده درک کنم ... پس باید اعتراض نکنم ... و دارم خفه میشم
...
نمی دونم چرا قسمتِ بعضی از آدما اینه که همیشه توی زندگیشون یک آدمی باشه که نیست ... یعنی هست ولی حضورِ فیزیکیِ دائم و رضایت بخش نداره
...
من از نبودن متنفرم
من می گم یا نباش , یا وقتی هستی کامل باش ... و باش ... باش
...
این نبودن , حضور نداشتن , در دسترس نبودن , سیراب نشدن ... داره داغونم می کنه
...
باید درک کنم ... باید کنار بیام ... و نمی فهمم چرا ... و نمی فهمم اصلا چی شد ... چرا یکهو اینقدر مهم شد ...
و نمی فهمم اگر قراره من اینهمه خودم و نیازهام رو زندگی نکنم پس کلا اصلا اون به چه دردی می خوره
همه ی وجودم شده یک بغض گنده که فقط قصدش از پا در آوردنِ منه
...
وقتی شاد نیستم ... وقتی راضی نیستم ... وقتی احساس می کنم داره در حقم اجحاف میشه ... وقتی همش در حال اشک ریختنم ... وقتی همش فکرم , ذهنم , مغزم , قلبم درگیره حتما یک جای کار ایراد داره دیگه
...
ما قراره به هم آرامش بدیم ... نه بی قراری و آشفتگی
...
آشفته ام ... به شدت
...
ببخشید که احتمالا اصلا نمی فهمین سر و ته حرفام کجاست ,
این یک دل نوشته بود ... واقعا درد دل بود ... خیلی دوست داشتم واضح تر بنویسم ولی نمی شه
...
فقط مهم اینه که به شدت دلم شکسته ... دلم گرفته ... دلم بغض داره ... و از اینهمه سرکوب به تنگ اومده
راستش کمی هم دلم بی منطق شده ... چون نباید درگیر میشد ... ولی ... نفهمیدم چی شد
... بی سیاست بودن , بد دردیه ... اگه فقط یکم سیاست به خرج داده بودم همه چیز اونطوری میشد که دوست داشتم
اه ... خیلی خنگم ... احمقم
...چرا نمی فهمه ؟؟؟
چرا نمی فهمم ؟؟؟
اصلا نمی دونم چمه ... شاید مشکل تنهاییه ... نمی دونم .. نمی فهمم ...
تنها چیزی که می دونم اینه که حالم اصلا خوب نیست
...
شبیه دفتر خاطرات شد !!!!!
ببخشید که اینهمه غر زدم ... ببخشید که همه ی حالِ بدم رو آوردم اینجا ... ولی چاره ای نبود ... داشتم خفه می شدم ... دارم خفه می شم
الان چند روزه که می خوام بنویسم ولی نمی شه
یک دوستی در یک کامنت نوشته معنی دلنوشته این نیست که همش از غم و غصه حرف بزنی
...
من کلا با اینکه آدم ها در مورد مسائل خصوصیِ هم اعمال سلیقه بکنن مخالفم ... وبلاگ هر کسی مال دلِ اون آدمه و اینکه چی دوست داره بنویسه به خودش مربوطه ... دیگران هم می تونن بخونن و نظر بدن ...
من بیشتر دوست دارم زمانی بنویسم که غمگینم , البته به معنیِ این نیست که روزهای شادم کمه ... نه ... ولی وقتی همه چیز آرومه , من چقدر خوشحالم نوشتنم نمیاد .
حالا ...
کامنت این دوست منو به فکر فرو برد که واقعا چرا هر وقت غم دارم دلم می خواد بنویسم و اصولا در زمانهای شادی و خوشی این میل به نوشتن کجا میره ؟
البته من در یک دوره ای از زندگیم که به مدت دو ماه بسیار خوشحال بودم هم کلی نوشتم ... ولی چون مربوط به بخش خیلی خصوصیِ زندگیم میشه هنوز جرات ندارم که اینجا بازگوش کنم , در نتیجه تعدادی پارازیتِ شاد و شاکرانه هم دارم ... شاید روزی اونها رو هم نوشتم ... نمی دونم
اما
حقیقت اینه که غم و اندوه انسان رو عمیق می کنه و گاهی باعث میشه دل آدم رقیق تر بشه و احساس تنهایی کنه ...
...
الان ساعت 3.30 بامداده و مغزم درست کار نمی کنه ... اولا چون اون ماجرای هیجان انگیز روانمو پاک کرده , دوما به این دلیل که خوابم میاد
به زودی در موردِ اینکه نمی فهمم چرا غم و اندوه خلاقیت انسان رو تحریک می کنه آپ می کنم ...
ببخشید
نه مهر می خواهد
نه مهر می ورزد
نه مرا می بیند
نه مرا می خواند
به طرز کودکانه ای جدی گرفتمش ...
در اوجِ بلوغ , در روزگاری که ادعایِ بزرگ شدنم جهان را پر کرده بود , به سانِ دخترکی هفده ساله ,
فریب خوردم .
غمگینم و خسته ...
غمگین تر و خسته تر از آن نهایت که تو بتوانی در پندار آوری .
چشمانت مرا می نگرند
چشمانت ...
چشمانی که هر بار یک رنگند مثلِ تو مثلِ درونت
و من
نمی دانم
کدامین رنگ
در کدامین لحظه از وجودِ تو بود
که مرا گرفتارِ چنین رنگین کمانی کرد...
و من
خسته
از رنگ به رنگ شدنِ هر لحظه ...
باران و آفتاب سازندگانِ تو اند .
و من سر در گم ,
خیس از تگرگ ,
چشمانم را از شدت تابش نور می بندم .
سردم است
و گرمایِ آفتاب
خیسیِ مرا چاره نیست
و چشمانم از شدت تابش به اشک افتاده است .
...
نه ,
دیگر کافیست ,
دیگر مرا یارای دیدنِ زیباییِ رنگین کمان نیست ... .
این یک آپ نیست ... فقط یک توضیحه برای اینکه چرا آپ نمی کنم ...
...
از اول اردیبهشت رفتم سرِ کارِ جدید و این روزها بسیار درگیرِش هستم
...
دلم به شدت برای اینجا تنگ شده ...
این کارِجدید همه ی مغزِ من رو به خودش مشغول کرده و اصلا نمیتونم فکرم رو روی چیزِ دیگه ای متمرکز کنم به همین دلیل این مدت نتونستم آپ کنم .
مسئله اینه که هنوز تصمیم نگرفتم اینجا در موردِ کار و مسائلی که به اون مربوط میشه بنویسم یا نه ...
دلم می خواد اینجا فارغ باشم ... راحت باشم ... بی سانسور بنویسم ...
ولی وقتی حرف از جهانِ کارِ من میشه , دیگه نمیشه بی فیلتر نوشت ...
من دنبالِ جنجال و نامه نگاری و جوابیه نیستم و می ترسم اگه از اون فضا حرف بزنم , مثل بلاگهای بعضی از همکارانم , نا گزیر دچار این درگیری ها بشم ... پس فعلا بحثِ کار تعطیل ... البته فقط فعلا... شاید بعدا بنویسم
خلاصه اینکه الان همه ی توجهم , معطوف به تعهدیه که دادم ... پس احتمالا مدتی نمی نویسم ...
اما پارازیت ها ادامه دارن ...
و ...
یک اتفاق هیجان انگیز هم افتاده ... ولی هنوز برای هضمش احتیاج به زمان دارم
...
به محضِ اینکه مطلب خاصی توجهم رو به خودش جلب کنه آپ می کنم
عشقم را با اشک گریستم .
بویِ تو همه ی صورتم را به خود آغشته است .
برای فرار از تو ,
می دوم و می گریم ...
سیلابی از تو مرا در خود غرق می سازد .
نظرات ()