شادی نماند و شور نماند و هوس نماند سهل است این سخن که مجال نفس نماند
فریاد از آن کنند که فریاد رس رسد فریاد را چه سود , چو فریاد رس نماند ؟
(اخوان ثالث)
روزهای عجیبی ست , باید تصمیم های بزرگ گرفت
باید مقاومت کرد , باید به جدال رفت
گذشتگان که هجوم می آورند , من , سرگشته می شوم ...
خدا را چه دیدی ! شاید این بار , ناگهان , اجازه دهم و همه چیز به گونه ای دیگر از ابتدا آغاز شود ...
آخر می دانی ؟ من هم " آنهایی " دارم که دلشان می خواهد خوشحال شوند , خیالشان راحت باشد و اینقدر هرشب دلواپسِ همه ی کابوس های من و این داربست احمقانه نباشند ...
" آنهایی " که او را دوست دارند و تحسینش می کنند و مرا به سوی بزرگ ترین هراسم سوق می دهند ...
وقتی گذشتگان هجوم می آورند , من در این سردرگمیِ عجیب آرام آرام ذائقه ام را از دست می دهم و می اندیشم :
" با اینهمه سرخوردگی از مهربانی , بهتر نیست زین پس عقل را مهترِ زیستنم قرار دهم ؟ "
احساس می کنم چند قرن گذشته است ...
با جمله ای , مرا واداشتی تا همه ی درها را ببندم , همه ی آنچه برای تو با خلوص و ایمان گشوده بودم ...
هنوز صدایت در گوشم است ... هنوز فریادِ دفاعِ تو از ...
بگذریم ... نمی خواهی بفهمی , که اگر می خواستی خودت می دانستی که کمترین و اولین قدمت باید عذر خواهی باشد از اشتباهشان نه تاییدش .
که اگر می خواستی مستقیم در چشمانِ من نمی گفتی "می خواهی قانون دوم را هم برایت بشکنم ؟"
و من مبهوتِ این حجم از وقاحت , همه ی اعتمادم فرو بریزد ، که حتی ، لحظه ای به چنین چیزی می اندیشی بدونِ من !!!
پستی ها و بلندی ها در این مدتِ مقدس , هیچ گاه تو را برای من اینچنین به قعرِ دره فرو نبرد
و تقدسش را اینچنین سخت لجن مال نکرد ...
زمان معجزه ی غریبی ست .
سال ها بعد ،
وقتی غرورت پیر و فرتوت شد و همچون افلیجی بر صندلی چرخدار _ ناتوان از یکه تازی _ نشست , تو می مانی و قلبی که شاید شهامت پیدا کند و به صدا درآید و برای اولین بار به تو بگوید :
" های آدم می دانی !
سرخیِ گرمی که چند ماه میهمانِ من بود , هدیه ی نایابی ست که هر هزار سال یک بار از آسمان بر زمین نازل می شود ؟ "
عجوزه ی پیر _غرورت_ نشسته بر صندلی چرخدار , تو را می نگرد و دیگر توان قهقهه زدن ندارد . تو با نفرت نگاهش می کنی و افسوس می خوری که در این زمستانِ سرد چرا دیگر قلبت سرخیِ گرمی ندارد ...
از قعر دره فریاد می زنی , نا مهربان و بی وجدان , برای بی حرمتیِ آنها هزار دلیلِ بی ربط می آوری ,
من در پناه ِ خدایاجانِ مهربانم آرام نشسته ام , دیگر غمی چشمانم را نمناک نمی کند .
حتی اشتیاقی در من بر نمی انگیزی تا آخرین بوسه را جاودانه سازم .
سر انگشت هایم میلی به نوازش موهایت ندارند .
چشمانت دیگر انعکاسِ هیچ خلوصی نیستند , دو تکه سنگ هستند که غرور و رذالت را در اوجِ بی حوصلگی تشریح می کنند .
خمیازه های پی در پی دیگر آزارم نمی دهد ...
فقط می خواهم بروم
از اینهمه اختلاف از اینهمه کج فهمی از اینهمه سهل پنداری
می خواهم از همه ی آنچه در تو هست چند سال نوری فاصله بگیرم .
می شد همه چیز دوستانه تر باشد ، می شد بدون اینهمه فرو افتادن , خاطراتِ خوبی در قلب من بایگانی شود .
می شد که با یادآوریِ خداحافظی آخر , لبخندی بر لبانم بیاید ,
نه اینگونه که تلخم و مایوس و سرخورده .
به صندلی ها فکر می کنم و به آنهمه تواضع , به همه ی احترامی که نه تو شایسته اش بودی نه آنها ...
و آنهایی که آنقدر دوستشان داشتم امروز از من جز پوزخندی نصیبی نمی برند .
می دانی ؟
باید تو را همان جا رها می کردم .
می آمدی , با شرم و ترس سلام می کردی , با لبخند نگاهت می کردم , جواب سلام مهربانانه ای به تو تقدیم می کردم , کمی از خوبی هایت می گفتم و ... می رفتم .
آنوقت تو می ماندی و دلی لرزان و چشمانی بی غرور و صادق .
اشتباه کردم ؟
دلم برای صداقت قشنگِ چشمانت در روزهای آغازین تنگ می شود .
روزهای آغازین ...
همان روزها که به نظر نمی آمد زندگی را یک مسابقه می بینی , برای پیروزیِ غرورت و خودشیفتگی ات .
( درست در همان لحظه که فکر کردی پیروز شدی و نتیجه ی حماقتِ کثیف و ناپاک خودت و آنها را شش , هیچ علیه من اعلام کردی , چقدر دلم برای صداقت بی بدیل چشمانت تنگ شد )
امروز من فقط می خندم و بر خودم و اینهمه عمقی که برای تو که برای آنها قائل بودم تاسف می خورم ...
چرا بعضی از انسان ها هنوز برای رسیدن به آرزوهایشان کوچک هستند ؟
گفتم که جدال سختی ست ...
گفتم که فقط شاید سرخیِ گرمِ قلبی بتواند از پس اینهمه برآید ...
راسخ بودی و استوار
فکر می کردم به مصائب راه آگاهی , که نبودی که نمی دانستی .
و من چقدر همه ی ندانستن های تو را به جان خریدم و گذر کردم ... گاهی کم آوردم ... گاهی خودم هم نمی دانستم ... گاهی عیب های من با عیب های تو در هم آمیخت و بدل به لجبازی های کودکانه شد ...
اما هر بار گرمایِ سرخِ قلبی من را و تو را به لبخندی متصل می کرد که انگار همه ی جهالت ها و ناپختگی ها درش بی معنی می شد و ما در اوجِ یگانگی اشتیاق و آرامش را در بر می گرفتیم , خوبی های من خوبی های تو را می فهمید و لحظاتمان جاودانه می شد .
...
به روزهای قبل باز می گردی , اما , این بار طلبکار و حق به جانب .
اشتباه کرده بودی پذیرفته بودی عذر خواسته بودی اما ...
از دوستی بادی وزیده و تو پنداشتی که بله , چیز مهمی نبوده , یک سهل انگاری ساده ...
می گویی یک اشتباه ساده بود !!!
با " طوفان " در زندگیت چه خواهی کرد ؟؟؟ با این حجم از دهن بینی ؟
می گویی اگر حرف های مرا بشنوند !!! می خندم ... مگر مهم شنیدن کسی ست ؟
مهم قلب توست که اشتباهش را باور دارد یا ندارد ... که چند هفته پش باور داشت و امروز بعد از وزیدن باد از جانب کسی , کسانی ... باور ندارد ...
اینهمه استحکام ! مرا می ترساند ...
تجربه عمقِ انصافِ انسان ها را دستخوشِ پختگی می کند .
چشمانم را باز می کنم ... می بینم ... همه ی نقص هایی که انکار می کردم مقابل چشمانم می رقصند ...
دیگر هیچ چیز قابل انکار نیست , حتی اگر دلم به اندازه ی همه ی گل های جهان برای تو تنگ شده باشد و هنوز شنیدن نامت ضربان قلبم را بالا ببرد .
دیگر هیچ چیز قابل انکار نیست ...
پی نوشت :
1 . و ... اما ماراتن
دو هفته ی فعال و جذابی رو سپری کردم و طبق معمول همیشه , بعد از به پایان رسیدن دو هفته ی با برنامه , دچار سستی و بی انرژی بودن شدم . در نتیجه از 28 اردیبهشت تا همین امروز به بطالت محض پرداختم .
خدا رو شکر هنوز دوستانی بهتر از آب روان , بهتر از برگ درخت هستند که معاشرت با آنها حال آدم را خوب می کند .
ذهنم درگیر مسائل مختلف شده , تا چه پیش آید ...
2 . فیلم "flight" رو بالاخره دیدم . در دو بخش ( آخه دو ساعت و یازده دقیقه بود) , خیلی تاثیرگذار بود . جدا از ساختار و بازی ها و مسائل تکنیکی , اینکه هنوز ممکنه یک نفر در اون شرایط و در اون موقعیت حاضر نباشه دروغ بگه و مسئولیت کاری رو که انجام داده می پذیره , باور نکردنی بود . فکر می کنم از معدود دفعاتی بود که بعد از دیدن یک فیلم خارجی تا یک ربع خیره به تلویزیونِ سیاه اشک می ریختم و خدا رو شکر می کردم . حالم خوب شد .
در ماراتن دو هفته ای قرار بود پنج فیلم ببینم که تنبلی کردم و ندیدم . نمی دونم چرا اینقدر برام سخته ، انگار تحملِ دیدنِ تخیلِ دیگران رو ندارم !!! یعنی حتی اگر یک چهارم از زمانی رو که صرف خوندن می کنم , صرف دیدن می کردم فوق العاده می شد .
تجربه ی دیدن "flight " خیلی خوب بود ... شاید باز هم تلاش کنم ...
3 . از ماراتن چند عدد دکتر هم باقی مانده بود , به ضرب و زورِ مادر جان تشریف فرما شدیم , چند عدد قرص دریافت نمودیم و روانه ی منزل گشتیم . خاطر مادرجان هم آسوده گشت .
4 . " تضاد های درونی " نوشته ی " نادر ابراهیمی"
" شاید به این دلیل از آن اتاق جوابش را نداده بود که نمی خواست بار دیگر ترحمِ زن را برانگیزد . محمود حس می کرد که تیغ , گلویش را آزرده است و سخن گفتن با صدای بلند , دردی را لو می دهد , و این درد , باز , زن را چیره می کند . می توانست فکر کند که درد , زن را می آزارد و به همدردی و مهرورزی می کشاند ؛ اما تسلط , برای مرد اهمیت بیشتری داشت . "
5 . گاهی وقت ها کارهای قشنگی انجام می دی که دلم می خواد کاملا آگاهانه و از روی شهامت و جسارت و درایتت باشه ... که نیست ... ازت پرسیدم ... کاش بود .
6 . گل هایم را دوست دارم . غنچه ها که باز می شوند انگار تازه شده ام .
هوای بهاریِ این روزها , ابرهای دلنشین و آسمانِ کبود و نم نم باران , همه و همه جهان را زیباتر می کنند .
پاییز را دوست داشتم ... پاییزِ گذشته را بیشتر .
بهارِ امسال شبیه پاییز شده است .
7 . بعضی وقتها که خیلی بی جنبه می شیم و تو کفِ خودمون , موفقیت های کاریمون , دارایی هامون , زیبایی هامون و ... می مونیم , ممکنه خدا با یک مریضی یا یک تصادف یا یک عدمِ تشویق حالمون رو حسابی بگیره .
البته این نشانه ی خوبیه . این یعنی خدا از ما قطع امید نکرده . یعنی هنوز هم ما رو نگاه می کنه و به آدم شدنمون امید داره ...
ولی اینکه تا هر اتفاقِ خوبی تو زندگیت می افته , نیاز به یک حالگیری داری ,
نشانه ی بی جنبه گیِ شدیده ...
شاید کمی بازنگری لازم باشه .
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
(حضرت حافظ)
شرح ماراتن هفته ی دوم
یکشنبه 22 اردیبهشت :
گاهی وقتی هوای شهر خیلی کثیف می شه , یک بارونِ حسابی و طولانی فردا رو تمیز و آفتابی می کنه .
دیروز هوای طوفانی و باران شدید رو تجربه کردم , امروز از آفتابِ درخشان , کمی آرامش و حتی لبخند لذت می برم .
صبح 9.30 با انگیزه ی ورزش با ایکس باکس بیدار شدم . چای نوشیدم . ورزش کردم ! باورم نمی شه ولی ورزش صبحگاهی خیلی بهم چسبید !!! ساز زدم . هماهنگی های لازم رو برای جلسه ی فیلمنامه ی عصر انجام دادم .
ساعت 7 رفتیم باشگاه انقلاب برای فیلمنامه ها . مکان رو اشتباه انتخاب کرده بودم . صدا به صدا نمی رسید , خیلی شلوغ بود . دو تا متن خوندیم و گپ زدیم . دوستان خوب رو هم به طور اتفاقی دیدیم و بقیه اش به تفریح گذشت . خوب بود . خیلی خوش گذشت .
شاید کم کم بشه کار کرد ... آمین ...
دوشنبه 23 اردیبهشت :
صبح 9.30 بیدار شدم . جهت حال کردن با ساز و دریافت راهنمایی به منزلِ دوست متبحری شتافتم . کلی ساز زدیم , دل انگیز بود . برای اولین بار در عمرم تونستم بداهه نوازی کنم , خوشم اومد ... از اون سه تا قطعه ی موسیقی پاپ , بهترینش کم کم داره آماده ی بهره برداری می شه . من از خوشی می میرم خدااااا . می شه نفس کشید ...
آرایشگاه و عزیزترین و ناهار دل انگیز و روحیه ی خوب و پیاده روی با مادر جان در باشگاه انقلاب و باد و باران و طوفان و هوای بی نظیر و دم نوش نعنا و مادربزرگ و پدربزرگ و داربِن و دوست های بی نظیر و ...
همه چی آرومه , من چقدر خوشحالم ...
نتیجه :
با ارفاق برای ایکس باکس
سه شنبه 24 اردیبهشت :
صبح ساعت 9 به سختی بیدار شدم . از اون روزها بود که دلم می خواست تا آخر عمرم بخوابم , ولی نمی شد , چون پدر جان جهتِ ارائه ی فیلم نامه ها در کمال تعجب و ناباوری , ساعت 10 صبح به من وقت داده بودند !!! نان تازه خریدم , صبحانه ی دلپذیری در کنارشان میل نمودم . متن ها را جهت بررسی و تایید تحویل دادم . تا چه پیش آید ...
یک کار مهم انجام دادم و بسیار خوشحالم , چقدر خوشگل بشه , به به . وقت دکتر داشتم که به سلامتی یادم رفت !!! برای زبان قرار داشتم که به سلامتی کنسل شد .
دلم برای آشپزی تنگ شده بود , ماکارونی پختم . یکی از بیلبیلک های پا رو گم کردم
باید برم داروخانه . قرص های ویتامین رو میل نمودم . ولی متاسفانه اصلا ساز نزدم . در این ماراتن , امروز اولین روزیه که اصلا ساز نزدم . فردا شدید جبران می کنم . باشگاه هم نرفتم .
بالاخره بعد از مدت ها خونه رو مرتب و تمیز کردم . خیلی طول کشید . فکر نمی کردم در این حد افتضاح باشه ! ولی در عوض همه چیز قشنگ شد . به قول عمه جان دلبند انگیزه چیز خوبیه ...
با ایکس باکس جان ورزش کردم و بسیار لذت بردم .
امروز دو , سه انسانِ عزیز , شدید رفتند روی مخم ولی به لطف الهی تونستم به نسبت خودم رو کنترل کنم ... !!! خداوند به همه ی ما شفای عاججججججل اعطا فرماید ...
آآآآآآآآآمین
در این سه شنبه ی عزیز , گل های رز قشنگی دارم !
نتیجه :
با ارفاق
چهارشنبه 25 اردیبهشت :
صبح ساعت 5.30 بیدار شدم . سعی کردم دوباره بخوابم ولی نشد . در نتیجه امروز یک دختر به شدت سحرخیز و به شدت کامروا هستم ... به امید خدا ...
عدد هفت , عدد خوبیه , می گن مقدسه , وقتی چیزی به هفت می رسه باید قدرش رو دونست , حالا با این وضعیت , ما رسیدیم یا نرسیدیم نمی دونم . مهم اینه که اینجا برای امروز یک دنیا دوست داشتن وجود داره ... برای ما .
رفتم دکتر . مبایلم رو خونه جا گذاشته بودم در نتیجه نیمی از کارهام انجام نشد و من مجبور شدم برگردم خونه . مبایلم رو چک کردم ، فکر می کردم برای عددِ "هفت" اتفاق های بهتری بیفته ... ولی دیگه مهم نیست . بیگ بنگ تئوری دیدم . حدود 3 ساعت ساز زدم . بخش ورزش رو امروز " با تصمیم قبلی و نه از روی تنبلی" تعطیل کرده بودم .
یا این آدم جدیده خیلی چیز مزخرفیه , یا اون آدم قبلی رو من اشتباهی فهمیده بودم ... به هر حال , صبر کردم که شاید تغییرات باعث بهتر شدن اوضاع و کمتر شدن مشکلات بشه ... اما , گویا غرق شدن خوشایندتر است ... یک اتفاقی افتاده که نمی فهمم ... به هر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند ...
نتیجه : 
چشمهایی که غریبه می شوند , دیگر دل را نمی لرزانند ...
پنجشنبه 26 اردیبهشت :
صبح 11 بیدار شدم . دیشب خیلی دیر خوابیده بودم . یک چیز مهم یادم رفت , بابتش خیلی ناراحتم .
بعد از مدت ها صبحانه مربای آلبالوی محبوبم رو میل کردم , در واقع وقتی هنوز تو تختخواب بودم داشتم به مربای آلبالو فکر می کردم و اینکه چقدر دلم براش تنگ شده . . . چسبید . بیلبیلک غضروف پام پیدا شد . افتاده بود توی جعبه ی دستمال کاغذی !؟!؟!
می گن امشب شبِ آرزوهاست !!! بعد از مدت ها که جرات نمی کردم هیچ آرزویی بکنم , امشب دو سه تا آرزوی مشخص دارم .
وقتی تو بغلِ خدایاجانت می نشینی , هیچ لذتی بزرگ تر از این نیست که حس کنی عمیق دوستت داره و صورتت رو بوسه باران می کنه .
مهم ترین آرزو همیشه همینه ... که آغوشش تا ابد برات پر از عشق باقی بمونه .
ورزش با ایکس باکس انجام شد . ساز نواخته شد .
شبِ بی انرژیِ عجیبی بود , وقتی باید حرف بزنی , سکوت می کنی و این اتفاقِ خوبی نیست ... وقتی برات مهمه نشون بده که مهمه ...
نتیجه : 
جمعه 27 اردیبهشت :
به طور کلی بعضی از جمعه ها تعطیل اعلام می شوند , مثل امروز ...
همه جا پر شده از گل ... همه ی اتوبان ها ... خیابان ها ... کوچه ها ... خونه ها ... تراس ها ...
یاد بچه گی هایم می افتم ... یاد مزه ی شیرینِ تهِ گلِ یاسِ حیاطِ پدربزرگم ...
دیدن گل ها و گیاهانِ زیبا روحم را تازه می کند .
یاس امین الدوله ... شمعدانی های قشنگ ... کاج مطبق بلند ... جوجه کباب منقلی ... بویِ دود , عصرِ دلگیرِ جمعه ، دلپذیر می شود .
نتیجه : تعطیل بود دیگه ...
شنبه 28 اردیبهشت :
به طور رسمی ساعت 10.30 بیدار شدم !!! ( غیر رسمی 5.30 )
یک قوری چای نوشیدم . مکالمات فرح بخشی با عمه جان دلبند , دوستان بهتر از آب روان بهتر از برگ درخت , والده ی گرامی و عزیزترین انجام دادم . دو سه روز بود تلفنِ خون ام اومده بود پایین !!!
به نگارشِ وبلاگ جان پرداختم . به فیلمنامه ها رسیدگی کردم . به امیدِ خدا به زودی آماده ی بهره برداری می شوند . به شدت ورزش کردم . یک ساعت ساز زدم . یک سری نوشته ی عالی در فیس بوک پیدا کردم و خوندم , گویا یک وبلاگ خیلی خوبه . حالا تحقیق می کنم و لینکش رو اینجا می گذارم .
امروز آخرین روز از ماراتنِ دو هفته ایِ منه . نتیجه بد نبود . فکر می کردم خیلی تنبل تر باشم . همین که اینقدر برام مهم بود خودش خوبه .
شاید به همین روش ادامه بدم . آدم وقتی روزانه اینجا می نویسه تلاش می کنه که در زندگیش چیزهای قابل نوشتن رو زیاد کنه و این خوبه ...
امروز خیلی حالم خوب نیست . پا در هوایی و سردرگمی آزار دهنده اند , به خصوص اگه انتظار داشته باشی آدمِ دیگه ای رفعشون کنه و اون آدمِ دیگه بیخیال و راحت مشغول کارهای دیگه اش باشه . دلم نمی خواد بزنم به سیمِ آخر ... دلم نمی خواد مجبور بشم بزنم به سیم آخر ...
گاهی وقت ها کم کردنِ سرعت , ایستادن , نگاه کردن , اهمیت دادن خیلی از مشکلات رو حل می کنه .
نتیجه : 
پی نوشت :
1 . کشف کردم که من با مهربانی و انصاف و توجه به سرعت مرعوب می شوم ...
نه خط و خال , نه مال و منال , نه منافع شخصی و نه اعتماد به نفس های کاذب و غیر کاذب ... هیچ کدام بر من به اندازه ی مهربانی تاثیر ندارند .
خوبه یا بد , نمی دونم . ولی گاهی اوقات به ضررم تموم می شه .
2 . کتاب " عامه پسند " نوشته ی " چارلز بوکفسکی " ترجمه" پیمان خاکسار " تموم شد . عجیب و غریب , پر از پاراگراف های بسیار تاثیر گذار , جالب ...
" صبر کردیم و صبر کردیم . همه مان . آیا دکتر نمی دانست یکی از چیزهایی که آدم ها را دیوانه می کند همین انتظار کشیدن است ؟ مردم تمام عمرشان انتظار می کشیدند . انتظار می کشیدند که زندگی کنند , انتظار می کشیدند که بمیرند . توی صف انتظار می کشیدند تا کاغذ توالت بخرند . توی صف برای پول منتظر می ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های درازتر می رفتند . صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی تا بیدار شوی . انتظار می کشیدی تا ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی . منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید . منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد . توی مطب روان پزشک با بقیه روانی ها انتظار می کشیدی و نمی دانستی آیا تو هم جز آن ها هستی یا نه . "
3 . این روزها به شدت دم نوش خور شدم . فقط نمی دونم وقتی من بهار نارنج , گل محمدی , برگ به لیمو , گل گاو زبون , لیمو عمانی , سنبل الطیب , چای سبز , چای سفید , چای سیاه چای ترش و نبات رو با هم همزمان می ریزم تو قوری , خراب کاری می شه ؟ یعنی تاثیرشون رو از دست می دن ؟ یعنی به طور حتم باید فقط سنبل الطیب و لیمو عمانی و گل گاو زبون رو با هم دم کرد ؟ نمی شه با گل های دیگه قاطی بشن ؟
بدبختی اینه که اینجا کامنت هم نمی تونین بذارین که من از راهنمایی شما استفاده کنم آخه ... اه اه اه ... از ته دلم می گم خدا از سرِ تقصیراتِ باعث و بانی هاش نگذررررررررررره . از هیچکدوم .
4 . از این مدل نوشتن روزانه خوشم اومده ... تقریبا هر روز به عشق نوشتن وبلاگ بیدار می شم و اگه دیر بشه نگرانم که نکنه چیزی از قلم بیفته ...
من عادت به دفتر خاطرات نویسی دارم ... از سال 74 همیشه سررسید داشتم و نوشتم , ولی سال 85 یا 86 همه ی سررسیدها رو _به جز دو سالی که دوستشون داشتم _ بردم شمال و سوزوندم تا از شر همه ی خاطرات ترسناک و مزخرف خلاص بشم ، این نوع نوشتنِ هر روزه حس آشنایی داره , برای همینه که لذت می برم .
( وقتی تو می خوای خاطرات 11,12 سال پیش رو ورق بزنی می ترسم و لال می شم , روزهای خوبی نبودند , روزهایی که سوزانده شدند , هراس و وحشت منو خفه کرده بود . )
5 . کارهای خوب انجام بده و احساس خوبی داشته باش .
کارهای بد انجام بده و احساس بدی داشته باش .
وجدان یعنی همین . این رو یک جایی خوندم و خوشم اومد .
6 . اشتباه نکرده بودم . طبق معمول , انرژی های درستی دریافت کرده بودم . همین امشب معلوم شد . نشانه خواستم ... نشانه داده شد ... تخلیه شدم و ... دیگه مهم نیست .
7 . نامهربان که می شوی ,
غریبه هستی .
غریبه ای تلخ و سرد و دوست نداشتنی .
من ,
به آرامی ساکم را باز می کنم ,
بوسه هایم را روی هم می چینم ,
مهربانی هایم را تا می کنم ,
خنده هایم را جمع می کنم ,
و آغوشم را ...
ساک سنگین می شود ,
درش را می بندم .
برای خانه ی تو , حتی , نیم نگاهی نیز باقی نمی گذارم .
راه می افتم .
تو را ترک می کنم .
...
نامهربان که می شوی ,
ترک کردنِ تو ,
از هر حضوری , ساده تر است ...
قدح ز هر که گرفتم به جز خمار نداشت مریدِ ساقیِ خویشم که باده اش ناب است
مدار چشمِ امید از چراغدارِ سپهر سیاه گوشه ی زندان چه جایِ مهتاب است
( هوشنگ ابتهاج )
شرح ماراتن هفته ی اول
یکشنبه 15 اردیبهشت :
ساعت 8 صبح بیدار شدم . حدود دو ساعت ساز زدم . فیلمنامه ی نهاییِ دومین قصه رو تایپ و غلط گیری کردم . ناهار , خودم رو همراه عمه جان دلبند , به منزل مادربزرگم دعوت کردم . چه لوبیا پلویی . به به .
عصر به کمک عمه جان دلبند , به گل های پدر مهربان رسیدگی کردیم و آنها را آبیاری نمودیم .
شب نیم ساعت با ایکس باکسِ کرایه ای ورزش کردیم و پدرمون درآمد . امیدوارم فردا توان راه رفتن داشته باشیم .
همه ی قرص ها رو سر وقت خوردم . بیلبیلک غضروف پا رو هم ( که خدا رو شکر یک دوستِ مهربان خریده بود) استفاده کردم , خیلی کار راحتیه , زود خوب می شم .
فقط متاسفانه مادرِ مهربانِ یک دوستِ خیلی مهربان برای من کتلت درست کرده و فرستاده ( من برای کتلت می میرم ) , تا تموم شدنِ کتلت ها , امکان نخوردن ِ شام برای من وجود نداره .
پیاده روی حال نداشتم برم . شرمنده شدم .
و البته که یک ا تفاقِ مهم , شب , همه چیز را دگرگون کرد ... عجب !
مهراوه ی 29 ساله ی روزهای قبل , دست به کمر مقابلِ من _ مهراوه ی امروز_ ایستاد , به چشمانم هجوم آورد , بر گونه ام غلطید و من فهمیدم حلال کردنی در کار نیست ...
در این شبِ عجیب , که دیگر قلبم برای آنچه در 29 سالگی می تپید , نمی تپد , از تهِ تهِ دلم درک کردم , مهراوه ی 29 ساله کماکان ، حتی بعد از سه سال بزرگ تر شدن , هنوز نمی تواند ببخشد .
بگذریم ... تا 3 خوابم نبرد .
نتیجه : 
دوشنبه 16 اردیبهشت :
صبح ساعت 9 بیدار شدم . قرار بود 8 بیدار بشم , ایکس باکس بازی کنم , دوش بگیرم و بعد برم بازار , ولی دیشب خیلی دیر خوابیدم و صبح نتونستم 8 بیدار بشم .
ساز زدم . 10 راه افتادم و به همراه عمه جان دلبند رفتم بازار . این بازار رفتن هم برای خودش عالمی داره .
الکی الکی کلی خرید می کنی . همه چیز هست . به خصوص وسایل آشپزخونه که من عاشقشم .
دو تا قوری خیلی کوچولو خریدم برای دم کردن زعفرون !!! تا حالا ندیده بودم , خیلی بامزه اند .
9 تا هم لیوان شیشه ای بزرگ دسته دار با نقاشی های خیلی قشنگ خریدم . از لیوان های قبلی فقط 3 تا سالم پیش خودم مونده بود . ا لان خیالم راحت شد . خیلی خیلی خوشگلن .
می تونم با 11 نفر دیگه همزمان چای بزرگ بنوشم ...
یا 6 بار ... فقط من و تو ... چه لذتی ...
ساعت 4 به صورتِ یک جنازه ی متحرک برگشتم خونه ... و در ادامه , هیچ کدوم از کارهایی رو که باید انجام می دادم , ندادم . فقط خدا رو شکر کتلت ها تموم شدند .
نتیجه : 
سه شنبه 17 اردیبهشت :
صبح 8 بیدار شدم . سه شنبه ها روز نظافت منزله و روزِ ...
سه شنبه های دوست داشتنی و خنده دار ...
خانه تا ساعت 4 تمیز شد .
عصر جلسه ی فیلمنامه . پریناز یک قصه رو به سرانجام بی نظیری رسوند . تکلیف یک قصه ی دیگه هم مشخص شد . به زودی شاید بشه کار کرد .
نیم ساعت ایکس باکس . یک ساعت ساز . قرص های ویتامین خورده شد . شیر نوشیده شد .
دلم تنگ بود . اعصاب هم نداشتم . تقریبا نیمی از کسانی که دوستشون دارم یا نیستن یا باهاشون قهرم یا نمی تونم ببینمشون یا ...
سه شنبه ی بسیار افسرده ی به نسبت مثبتی بود .
نتیجه : 
چهارشنبه 18 اردیبهشت :
صبح ساعت 8 بیدار شدم . کمی ساز زدم . قرار بود یک اتفاق خوشایند بیفته که به صورت نیمه نصفه افتاد و من خوشحال شدم ولی چای خوشمزه و لیوان های خوشگلم تنها موندند . چقدر هم از دیشب برای خودم , برای دیدار , تدارک دیده بودم , دلم تنگ موند ...
ولی خوب بود ... دلپذیر بود ... احساس خوبی داشتم ... دیگه می تونم سی دی هم گوش بدم ... بعد از 5 سال !!!!!
هیچ کدوم از کارهایی رو که باید برای ماراتن انجام می دادم , ندادم . فرصت نشد . کارهای دیگه داشتم ... وقت دکتر . سر زدن به عمه جان دلبند . جلسه برای جشن نفس . دیدار با دوستان در یک رستورانِ صمیمی جهت شادابیِ روح و روان ... که خیلی بهش نیاز داشتم و چقدر خوب بود , چقدر خندیدیم .
در نتیجه نه درست و حسابی ساز زدم و نه هیچ کار دیگه . وقتی برگشتم خونه از خستگی بیهوش شدم .
حتی بعد از مدت ها مطالعه ی همیشگیِ قبل از خوابم رو هم نتونستم انجام بدم و کتاب " عامه پسند " چارلز بوکفسکی کماکان در نیمه ی خود به سر می برد .
نتیجه : 
پنجشنبه 19 اردیبهشت :
ساعت 9.45 بیدار شدم . کمی ساز زدم . جهت تجدید دیدار با عزیزترین به خانه اش شتافتم ... بعد از مدت ها با هم چای نوشیدیم و یک ساعتی گپ زدیم ...
دور شدیم ... چای نوشیدن های هر روزه تبدیل شده به هر از گاهی ...
با عمه جان دلبند جهت تکمیل و تعویض خرید قبلی دوباره یک سری به بازار زدیم . پاتوق شد دیگه !
عصر هم کمی ساز زدم . یک کشوی خیلی نامرتبم رو مرتب کردم که از دو ماه پیش رو مخم بود .
بعد به مراسم چهلم و تولد عسل رفتم ... جواد یحیوی _ مثل همیشه ساده و صمیمی _ مراسم رو میزبانی می کرد ... چقدر دردناک ... یاد پارسال جشن نفس افتادم ,
پارسال در جشن نفس جواد یحیوی با عسل حرف می زد امسال به یادِ عسل 
شب دوم جشن , عسل مهمونمون بود و با چه شوق و ذوقی برامون حرف می زد ... روز ختم فیلم جشن رو به مادرش دادم . جشن نفس امسال یک جورایی بزرگداشت عسل هم خواهد بود ...
نتیجه : 
جمعه 20 اردیبهشت :
صبح خود به خود و بدون ساعت , 9 بیدار شدم !!! گویا کم کم این برنامه ی روتین داره جواب می ده , فعلا فقط در بخش های صبح بیدار شدن , قرص های ویتامین , بیلبیلک پا , فیلمنامه ها و کمی تا قسمتی ساز زدن موفق بودم ...
در بقیه ی موارد افتضاح بودم .
کمی ساز زدم . حدود 45 دقیقه با ایکس باکس ورزش کردم و پدرم در اومد . از شدت فشار و ضعف دست هام می لرزید .
دلم یک ناهار خوشمزه می خواست . پول نقد هم تو خونه نداشتم . به سفارشِ عمه جان دلبند , سریع برای خودم کباب تابه ای درست کردم , با دو عدد هویج (_گوجه و سیب زمینی و فلفل دلمه ای نداشتم _) گذاشتم روی گاز که بپزه . پلو هم خدا رو شکر از قبل داشتم .
خودم هم مشغول " النظافة من الإیمان " شدم .
بعضی وقتها اینقدر آرزوهات کوچولو می شن که دلت برای خودت می سوزه .
اینکه وارد خونه ای بشی که ازش بوی غذا بیرون میاد و تو حدس بزنی این بوی چیه , لذت بزرگیه ... اینکه تو برای غذا زحمت نکشیده باشی ... اینکه وقتی ...
بگذریم ... جمعه ی مزخرفیه ... پر از غمم ... اعصاب هم ندارم ... دلم به شدت تنگ شده ... سردرگمم ... خسته شدم ...
( _ الان دلم می خواد برم دکتر مغز و اعصاب , بهم بگه یک تومور مغزی داری که باید عمل بشه , ولی تومور درد و عوارض نداشته باشه , بعد کارهای مهم ام رو تا روز عمل انجام بدم و بعد برم عمل بشم و زیر عمل بمیرم . بعد همه ی اونهایی که در این جمعه ی غم انگیز دلم براشون اینقدر تنگ شده بود , بیان سر خاکم و هی بزنن تو سرشون و هی الکی نمایش بدن که من چقدر براشون مهم بودم و چقدر از نبود من ناراحتن . بعد منم هی بهشون بخندم و بگم آخه فلان فلان شده همه ی روزهایی که زنده بودم و دلتنگ بودم که تو درگیر زندگی خودت بودی ... حالا اشکالی نداره با مرگ من برای خودت حال کن و تیریپ افسردگی بردار و هی همه جا مظلوم نمایی کن ... و بگو من حالم خوب نیست ... من غمگینم ... من از فقدان مهراوه رنج می کشم ... در حالیکه تا قبل از مرگ من باز هم این فقدان مهراوه وجود داشت ولی خود خواسته بود ... حالا خدا منو برده ومن خوشحال ترم ... چون اون دوستم داره ... همین ...شاید هم این آرزو از تاثیرات رفتن به مراسم متاثر کننده ی چهلم عسله ... نمی دونم _)
بگذریم ... ایکس باکس ... بیگ بنگ تئوری ... یک ساعت باشگاه پیاده روی .
امروز دختر افسرده ی خوبی بودم ...
نتیجه : 
شنبه 21 اردیبهشت :
صبح ساعت 6.14 از خواب پریدم ... خواب های مزخرف و نفرت انگیزی تمام شب من رو پر کرده بود . خودم رو به زور تا 9.30 خوابوندم .
خواب های بدتری دیدم . اون برای چی اومده بود تو خواب من ؟ تو چرا اینقدر بد بودی ؟ چرا گل بنفشه ی افریقاییِ قشنگم تو خواب تبدیل به لجن شده بود ؟ حالم بده ...
کمی ساز زدم . ناهار جهت آشتی با یکی از مهمترین کسانی که باهاشون قهر بودم قرار داشتم .
اینقدر خودم با خودم حرف زدم و درد دل کردم و غصه خوردم که ساعت شد 12.30 و مجبور شدم سریع راه بیفتم . کادوش رو بالاخره بعد از 11 روز دادم . روز اصلی اش سر کار بود . فرداش هم گیر بیخود داد و ناراحتم کرد و قهر کرد . خودش هم خواست آشتی کنه . خلاصه ...
ناهار بسیار دلچسبی خوردیم ... و ... حرف زدیم ... حرف زدیم ... گفتم ... گفتم ... بغلم کرد ... بهم حق داد ... باهام حرف زد ... حرف زد ... گوش کرد ...
و من واقعا در عجبم , از ساعت 10 صبح شنبه تا الان که 2.12 دقیقه ی بامداد یکشنبه است ,
آیا مگر بدنِ من چقدر آب در خود ذخیره داشته است که اینچنین بی رحمانه اقیانوسی از چشمانم فرو می ریزد و تمام نمی شود !!!
با هم با ایکس باکس ورزش کردیم . گل و گیاه کاشتیم . به خونه سر و سامون دادیم .
بعضی وقتها مثل امروز دلم می خواد بشم همون مهراوه ی پنج ساله که همه ی زندگیِ تو بود ...
یک عروسک برام پیدا کرده بود ... از چهار سالگیم باهاش عکس دارم ... سیاه پوسته ... یادمه که دهنش سوراخ بود , وقتی بهش آب می دادیم سریع جیش می کرد . همین روزها باهاش یک عکس می گیرم مونتاژ می کنم کنار همون قدیمیه ...
جهت رعایت عدالت و رفعِ دلتنگی شب خدمت ِ پدر جانِ عزیز رسیدم . با همون چشم های تابلو . گفت " مثل اینکه دلت خیلی برای من تنگ شده بود ... " خندیدم و از چشمانم عاجزانه درخواست کردم دو سه ساعتی بارش را متوقف کنند ... خدا رو شکر , گوش کردند .
نتیجه هم بی نتیجه ... اوضاع خرابه
پی نوشت :
1 . با این برنامه ی روتین اینجا شبیه دفتر خاطرات شد ... البته با سانسور ...
بد هم نیست . هر روز می نویسم , ذخیره می کنم تا روز بعد ... لپ تاپ بیچاره همش روشنه .
2 . عزیزترین رفت شمال , می خواست منم ببره , من نرفتم ... ولی ... دلم می خواد برم شمال... خیلی وقته که دلم می خواد برم شمااااااااااااااال ...
3 . گل های بنفشه افریقایی قشنگم ریخت , دیگه گل نداره , فقط برگه , از بس براش حرف زدم , از بس اشک ریختم ... خسته شد ...
ولی برگ هاش سبز و سالمه ... یعنی امیدی هست دوباره برای من گل بده ؟ هر روز می بوسمش ... شاید گل بده
4 . یک نفر , تو اینستاگرام با فامیلی کامل من یک صفحه به عنوان " original page of mehrave sharifinia " کرده ! مردم دیوانه شدن ... اون صفحه هیچ ربطی به من نداره .
من فقط یک صفحه دارم که خواهرم و دوستای نزدیکم رو follow کردم , کاملا مشخصه . اسم و فامیلی ام هم مهراوه شریف است .
البته ببخشید که اینجا گفتم . از این جور حاشیه های مسخره خوشم نمیاد . واقعا هم دلیل این کار رو نمی فهمم . تو فیس بوک از این صفحات هست , خیلی هم جدی برای خودشون فعالیت می کنن و از قول آدم جواب می دن !!! ولی خیلی برام مهم نیست .
اینستاگرام رو دوست دارم چون فقط عکاسیه , از اینکه باعث شده دقیق تر به اطرافم نگاه کنم لذت می برم , همین . نمی فهمم که چرا یک نفر باید اونجا این کار رو بکنه .
به نظر من بهتره به حریم شخصی هم احترام بگذاریم . بیخودی همدیگر رو دل چرکین نکنیم . شاید فضای مجازی هم بتونه کمی سلامت باشه .
5 . وقتی هر روز یا یک روز در میون یا حتی هفته ای یک بار می تونید از خوردن غذای مامان پز لذت ببرید , ناشکری نکنید . آرزو نکنید جای کسی دیگه باشید ...
قورمه سبزی مامان پز خیلی چسبید .
6 . دلم تنگ شده , عاشق و دیوانه ی این مدل تلاشم !!!
7 . امیدوارم هفته ی دوم ماراتن در شرایط روحی بهتری انجام بشه و نتیجه ی جذاب تری حاصل کنه .
یا حداقل این احساسِ خفگی از فرطِ دلتنگی از وجودِ ما رخت بربندد ... آآآآآآآآآآمین ...
در تنگنای حیرتم از نخوتِ رقیب یارب مباد آنکه گدا معتبر شود
بس نکته غیر حُسن بباید که تا کسی مقبولِ طبعِ مردمِ صاحب نظر شود
حضرت حافظ ... فالِ امشب بود ... !!!
چند روز پیش یکی از همکاران در جایی چیزی نوشته بود که بسیار زیاد من رو تحت تاثیر قرار داد .
نوشته بود می خواد سیگارش رو ترک کنه , قصدش هم از استتوس کردنِ ماجرا دلبری و تشویق شدن نیست ,
به این علت اعلام می کنه که اگر وسوسه شد ، بمونه تو رودربایستیِ نوشته ی خودش و خجالت بکشه و سیگار نکشه ...
به نظر من هم این روشِ "تو دربایستیِ نوشته ی علنی موندن " جواب می ده .
تصمیم گرفتم برای رهایی از این بطالتِ گند و مزخرفِ دو ماهه که باعث شده با سستی و تنبلی و بی حالی و بی انرژی ای به هیچ کارِ مفید و مثبتی نرسم , بیام اینجا , برنامه ی دو هفته ی آتی رو بنویسم و خودم رو موظف کنم که در پایان هر هفته شما رو در جریانِ گزارشِ کاملِ نتیجه قرار بدم .
شاید با خجالت کشیدن از شما و رودربایستی با آنچه به طور کتبی و در وبلاگ اعلام کردم , بتونم از این رخوت بهاری رهایی پیدا کنم ...
نهایتِ پیگیری و تلاش من برای انجام یک برنامه ی روتین , 10 روز بود , اون هم به لطف و پا بودنِ انسانی که حضور خوبی داشت ولی متاسفانه به شدت خالی بند و متوهم بود ...
مهم نیست .. همین که باعث شد من برای مدت 10 روز بتونم یک فعالیت ورزشیِ جدی رو انجام بدم خودش یک رکورده ...
برای این دو هفته مهم ترین قانون اینه که تحت هر شرایطی ( به غیر از آفیش شدن سرکار که خیلی بعیده و الان دو ماهه برای خودم علاف می چرخم ) هر روز انجام بشه ... بدون هیچ عذر و بهانه ای ... برای حتی یک روز ...
آخر هفته ی اول یعنی 21 اردیبهشت گزارش کامل هر روز رو آپ می کنم
آخر هفته ی دوم هم یعنی 28 اردیبهشت گزارش هفته ی دوم رو ...
یعنی می شه من سربلند بیرون بیام ؟؟؟ خدایاجان کمممممک
و حالا برنامه ی این دو هفته که از روز یکشنبه 15 اردیبهشت شروع می شه :
_ بیدار شدن رسمی بین ساعت 9 تا 9.30 صبح
_ پیاده روی باشگاه روزی یک ساعت ( با ارجحیت داشتن ظهر )
_ خوردن قرص های ویتامینم هر روز صبح و شب
_ نخوردن شام و نوشیدن شیر
_ بازی و تمرین با ایکس باکس کرایه شده
حداقل روزی نیم ساعت
_ تمرینات جدی نوازندگی حداقل روزی یک ساعت , ایده آل روزی 4 ساعت ...
غلبه بر موومان آخر سونات طوفان که از سال 86 در گلوی من گیر کرده .
بازپروری موومان اول کنسرتو پیانوی ر مینور باخ و فانتزی امپرومپتوی شوپن
تمرین آرپژ لا مینور و ر مینور برای قرتی بازی روی قطعات ایرانی مثل پاییز پاییز پاییز , گل گلدون من , بگذر ز من ای آشنا و ...
کلنجار رفتن با سه قطعه ی خیلی جذاب از خوانندگان پاپ ایرانی چند سال اخیر که همینجوری مرض دارم و نام نمی برم ... ولی خودم می دونم کدوم ها رو می گم ... چه پیانوی زیبایی هم دارن ... به خصوص اورتورشون
( چه فسفری بسوزونید ... به به )
برنامه های غیر روزانه :
_ پیگیری و برگزاری جلسات جدی برای به اتمام رساندن 10 فیلم نامه ی 10 دقیقه ای
_ دیدن 5 فیلم باقی مانده ( که از پریناز گرفته بودم )
50/50 . FLIGHT . AMOUR . HITCHCOCK . TO ROME WITH LOVE .
_ پیگیری بیمه
_ دکتر گوش و حلق و بینی
_ خرید بیلبیلک غضروف پا و استفاده ی جدی
_ نوشتن و حفظ کردن متن انگلیسی چند قسمت از سریال بیگ بنگ تئوری
پی نوشت :
1 . نه اینکه بگم سخت نیست , نه اینکه بگم دلم تنگ نمی شه , نه اینکه حتی قرار باشه تا همیشه اینجا اینجوری باقی بمونه ... نه ... نه ...
( گاهی وقت ها حتی دلم برای نظرات اون کسانی که فکر می کردن وکیل وصی من هستن , حق دارن جواب کامنت بقیه رو بدن , اعمال سلیقه می کردن , هیچ جور هم از رو نمی رفتن و در واقع به روش خودشون من رو دوست داشتن , من رو می خوندن , حمایتم می کردن و گاهی هم حرف هایی می زدن که دلم می خواست از پنجره پرتشون کنم پایین ولی چون دستم بهشون نمی رسید مجبور می شدم موهای سر خودم رو بکنم , هم تنگ می شه ... چه برسه به اون خوب ها که کلی هم نظرات جذاب و دلربا می دادند ... اون هایی که به متن کار داشتند و به نویسنده ی متن فارغ از شغلش . این یعنی مشکل شما نبودید ... مشکل خواننده های همیشگی و همراهانِ باحال و دوست داشتنیِ این دوسال نبودند ... )
ولی امروز در این شرایط آرامشی هست که ...
و البته که من خدایاجانی دارم ... و آن خدایاجانِ مهربان و عادل بر همه چیز آگاه است ...
من در پناه او خودم و همه ی مردم عزیز و مهربان را به آغوش عدالتِ او می سپارم ...
باشد که همه ی ما رستگار شویم ...
2 . به چهارشنبه سوری یک مقداری شادی بدهکاریم ... تا خونه ی من منفجر نشده یادت باشه بدهی مون رو پرتاب کنیم .
3 . سال 84 در یک بحران روحی وحشتناک , پیشنهاد نیمه نصفه ی کار پشت صحنه رو از روی هوا قاپیدم و رفتم لبنان . دو جلد آخر کلیدر رو همراه خودم برده بودم . فکر نمی کردم اونجا تموم بشه . سفر طولانی شد و کتاب محبوب من هم رو به اتمام رفت ... یادمه روزهای آخر هر شب فقط 5 صفحه می خوندم که تموم نشه ... نمی تونستم جدایی از مارال و گل محمد رو تحمل کنم ... داشتم دق می کردم ... مثل احساس مرگ عزیزان بود ... سخت ... خیلی سخت ...
این بار همون حس رو در خانه ی خودم با " کافکا در کرانه " ی موراکامی تجربه کردم . هر شب 5 صفحه می خوندم که تموم نشه ... ولی بالاخره شد ... 
عجب کتااااااااااااااااااااااااااااابی ... عجیییییب ... خیلی عجیب ...
زیستن در جهانِ موراکامی رو طالبم ... شدید ...
4. این روزها
تنها دلخوشی ام
آغوشِ خدایاجانی ست
که باز
هر روز صبح
گرم و پر مهر در برم می گیرد
اشک های پیش از طلوع را از گونه ام می زداید
و مرا در بازوهای وسیع و عظیمش به خواب می برد
ساعتی بعد با ورود آخرین اشعه ی خورشید
بوسه ای بر صورتم می زند و مرا قوی و محکم و استوار راهیِ دنیایِ پر تلاطمش می سازد ...
تا فردا صبحی دیگر
5 . در بطالت محض سریال " بیگ بنگ تئوری " رو به شدت مشتاق و پیگیر دنبال می کنم
قبل تر دوستش نداشتم . الان نظرم عوض شده . ازش خوشم میاد .
بازیگری , دیالوگ نویسی و شخصیت پردازی جالبی داره ... و البته که به نظرم برای تقویت زبان انگلیسی هم بسیار مثبته !!!
6 . سمفونی 7 بتهوون ... موومان دوم ... یک لذت ابدی
7 . آنها که می گویند و می گویند و می گویند ،
هیچ گاه زیباترین گل های جهان را برای من به ارمغان نخواهند آورد
هیچ گاه دردی را از شانه ی راستِ تو نخواهند زدود
و هیچ گاه صبحی را با آنهمه لبخند , با آنهمه عشق , آغاز نخواهند کرد
من , می دانم . . . تو , می دانی
جهان , مهربانانِ عاشق را دوست می دارد ...
در کـارگـه کوزه گری بــودم دوش دیـدم دو هزار کوزه گـویای خـموش
هــر یک به زبان حــال با مـن می گفت کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
( منبع : رباعیات خیام ... با صدای احمد شاملو ...یعنی خوانده شده رو از مکتوب بیشتر دوست داشتم )
من
در این قفس
_ مثل گورخری که در باغ وحشِ بزرگِ شهر
اسیرِ نگاهِ رهگذرانِ بی کار است ,
تا شاید برای گذران اوقات فراغتشان , نیم نگاهی نیز به او بیاندازند _
به ناچار نشسته ام ...
به برخی از آدم ها نگاه می کنم
به اینهمه بی قیدی در گفتارشان
به اینهمه حماقت در قضاوتشان
نا امید خسته پر از تاسف
به کنجِ قفس پناه می برم
جایی برای مخفی شدن نیست
مسئولان باغ وحش برای نمایش دادن تو بلیط فروخته اند
مردم خلوتِ تو را با ده هزار تومان معامله می کنند
تو گورخرِ ساده ای بیش نیستی .
و اینجا در این باغ وحشِ دیدنی و جذاب هیچ درختی یا سنگی یا مامنی , تو را از چشم های بی کار و ناپاک محفوظ نمی دارد .
به جمعیت زل می زنی .
چند کودک برایت پفک پرتاب می کنند .
پفکی که دوستش می دارند .
لبخند می زنی .
دلت می خواهد کودکانِ شادِ مهربان را _که هنوز سن شان دو رقمی نشده_ بر پشتت سوار کنی .
دلت می خواهد به کودکانِ شادِ مهربان _که هنوز سن شان دو رقمی نشده_
بگویی که در بزرگسالی , در زمانی که باید عددِ دیگری نیز , سمتِ چپِ عدد اول سن شان پذیرا باشند ,
بخشندگیِ پر مهرِ این روزها را با تجسسِ بی جا و قضاوتِ کورکورانه تاخت نزنند .
ده سالگی آغاز بلوغ است آغاز بزرگ شدن ...
از ده سالگی باید مواظب روحِ کودکِ درونمان باشیم تا با کثافتِ بخل و حسادت و تزویر و ریا آلوده نگردد .
از ده سالگی باید یاد بگیریم که شادیِ دیگران اینچنین سخت آزارمان ندهد .
و چقدر حیف ... و چقدر تاسف آور ... که چندین و چند هزار روحِ لطیفِ کوچک را , ما , اینچنین سخت , به کثافت آلودیم .
نا امید و خسته به آدم ها _با سن های دو رقمی _ نگاه می کنم
به حجمِ نفرتی که _برخی _ با خود حمل می کنند
و چه سنگین می روند .
به پفک های پرتاب شده می نگرم
کودکان پفک را دوست دارند
کودکان شادیشان را با من قسمت می کنند
با من
یک گورخرِ ساده ی راه راه در کنج قفس ...
پی نوشت :
1 . " کافکا در کرانه "
نویسنده : هاروکی موراکامی
مترجم : مهدی غبرائی
انتشارات : نیلوفر
کلمه به کلمه اش رو با لذت می خونم
سبک و نثر این کتاب بسیار زیاد شبیه کتاب " سرزمین عجایب بی رحم و ته دنیا " از خود موراکامیه
هر دو تا کتاب فوق العاده هستند ... عجیب و پر از خلاقیت ...
مغزِ بی نظیری داره این برادر موراکامی ... مدتیست که شیفته ی نوشته ها و دنیای عجیب و شگفت انگیزش شدم
( در ضمن , دوستانِ بی کار و بی جنبه می تونن از همین لحظه برای حدسیات گوناگون , شایعات و برگزاری مراسمِ جشن آماده بشن ... فقط ژاپنیه ها ... به نظر شما اشکالی نداره ؟ چون نظر شما برای تصمیمات اساسی در زندگی هر آدمی خیلی خیلی مهمه ... به خصوص برای من ... خوش باشین )
2 . کافه ی رضا یزدانی به نام تهران تهران (اگر اشتباه نکنم) افتتاح شد .
اول خیابان پاسداران از سمت همت , کوچه ی کاشیها ( فکر کنم می شه نگارستان دوم )
اواخر کوچه یک مجموعه است ، طبقه ی اول رستوران پدر خوبه , بعد پوما و بعد کافه ی رضا یزدانی با یک محیط فوق العاده دلپذیر و دوست داشتنی .
حالا همه ی اینا رو نوشتم چون ,
اول اینکه , بعد از علیرضا عصار که برای من در صدر جدول قرار داره و در ماشین بنده فقط کاست های ایشون موجود هست ( ضبطِ ماشین جانِ من هنوز کاست می خوره !!!!!) , به نظر من رضا یزدانی یکی از بهترین و خاص ترین خواننده های نسل ماست . مهم ترین نکته اینه که سواد و شعور موسیقی بالایی داره , ترانه رو بسیار خوب می فهمه و از قلبش می خونه .
فقط یک ایراد داره , نمی دونم چرا بعضی از خواننده های خیلی خوب , در انتخابِ تیمِ محبوبشون اینقدر بی دقت عمل می کنند !!! 
برعکسِ علیرضا عصار ... بیخود نیست در صدر جدول قرار داره دیگه . 
دوم اینکه , روز افتتاحیه ی کافه به من یک هدیه ای دادند که تا چند ساعت درگیرم کرد .
یک شبهِ سر رسید به نام " عُمر نامه "
این "عُمر نامه " چیز بسیار جالبیه . می تونه همه ی زندگی و اتفاق های مهم رو از سال 1390 تا 1430 در بر بگیره .
حتی وصیت نامه داره , چند صفحه ویژه ی عکس هایی که دوست داریم , تصویر آدم هایی که دوست داریم ...
سفرهایی که رفتیم ...
دارایی ها , حساب بانکی , موارد پزشکی و ...
طراح این عمرنامه به همه چیز فکر کرده .
یکی از جالب ترین هدیه هایی بود که تا امروز دریافت کردم .
فکر می کنم خیلی عالی بشه اگر همه ما یک عمرنامه داشته باشیم و بتونیم برایند کلی از زندگیمون رو در جایی مکتوب کنیم .
در زمان مرگ هم به بازماندگان برای سر و سامان دادن به امور خیلی کمک می کنه .
با تشکر از رضا یزدانی , علی اوجی و آقای فخار مدیریت رستوران های زنجیره ای پدر خوب . 
فقط نمی دونم این "عمر نامه" رو از کجا می شه تهیه کرد !
3 . جشن نفس امسال به مرداد ماه موکول شد .
4 . دموکراسی حالمان را به هم زد
دیکتاتوری برای برخی شایسته تر است
آن برخی دیگر هم به بزرگی خودشان می بخشند
5 . همه ی خوبی هایت را می بوسم
همه ی خوبی هایم را می بویی و چنین مشتاق مرا در آغوش می گیری
من و تو با همه ی خوبی هایمان خوشبختی را صدا می زنیم
چندین و چند ساعت در شادمانی غرق می شویم
و پر از لبخند و پر از حالِ خوب جهان را از عشق سرشار می کنیم
این روزها
همین برای ما کافیست ...
6 . چه سکوت لذت بخشی ... خلاص
7 . و کماکان " تا ... "
روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید حالیا چشمِ جهانی نگرانِ من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی ز جهانِ من و توست
در این هوای بارانی دو نفره
من
نان شکلاتی ام را _که می دانی چقدر دوستش دارم_
همراهِ چای تازه دم _در لیوان محبوبِ تو_
آرام آرام گاز می زنم
به تو نگاه می کنم
به عمقِ لبخندت
به بلوغت
به دستهایت
به صلابتت
به اینهمه جدی بودنِ جدید
به استحکامی که می دانم تهِ وجودت خفته است
به شعوری که می دانم به روحت باز خواهد گشت
به خوبی هایی که می دانی _که بارها گفته ام_ فقط و فقط مختصِ قلبِ توست
فاصله ای شیشه ای بین ما ایستاده است
صدایت را می بلعم
دلم تنگ می شود
. . .
نان شکلاتی تمام شده
چایِ تلخ هنوز باقی ست
من
با چشمهای تو می نوشمش ...
پی نوشت :
1 . چند روز پیش , مشغول خوندن وبلاگ خودم شدم . در یک جمع بندی کلی دیدم که در این دو سه سالِ اخیر همش در حالِ نالیدن از قدر نشناسی , مورد سواستفاده قرار گرفتن و آدم های گربه صفت و ناسپاس هستم !!!
به طور دقیق از پستی که 18 خرداد 1389 نوشتم , غر زدن از اجحاف شدن در حقم شروع شده .
حالم بد بوده ... خیلی زیاد ... یادمه ...
10 تیر 89 نوشتم :
" و روزگارم در این ایام این گونه است :
چشمهایم گاهی هم می بینند ... اگر
اگر اشک بگذارد "
24 مرداد 1389 پستی غمگین ولی متوکل !!!
اون روزها اینقدر حالم بد بود که اسفند 1389 از وبلاگ خداحافظی کردم ...
5 اردیبهشت 1390 دوباره احیا شدم و یک پست خوب گذاشتم که امروز بازخوانی اش برام لذت بخش بود
چه روزهای گندی بود ... اه اه اه ... خدا رو شکر تموم شد , گذشت , سپری کردم ... خدا رو صدهزار مرتبه شکر ...
الان 4 سال می گذره , در طول این مدت , به طور پیوسته , بی مهری و بی مسئولیتی برخی از انسان ها به شدت آزارم داده .
با توجه به تعلیمات یونگ و قانون جذب , من باید نگاهی به خودم و نوع زندگیم بکنم تا بفهمم چرا در این 4 سال در حالِ جذب کردن آدم هایی هستم که به طور ذاتی قدرنشناس و خودمحور هستند .
به طور حتم یک مشکلی در من وجود داره . باید کشفش کنم , چون دیگه خسته شدم .
البته این روزها , یا دقیق تر بگم در یک سالِ اخیر , اوضاع و احوالم خیلی خیلی بهتر از دو , سه سالِ قبله . خیلی بهتر .
سال 1392 , سالِ تغییراتِ مثبته , در جهتِ شاد بودن , راضی بودن ... دلِ خوش ...
به امید خدا
2 . "instagram " برنامه ی بسیار جالبیه .
من نه عکاسم نه از عکاسی چیزی سرم می شه ولی این برنامه باعث شده نگاهم به اطرافم دقیق تر بشه و دلم بخواد قاب های زیبا یا خاطره انگیزِ طبیعت , خونه و لحظه ها رو ثبت کنم .
این دقت و این لذت بردن از شریک کردنِ دیگران در نگاهِ ما به اطرافمون رو دوست دارم .
3 . جستجو در گوگل بسیار کار لذت بخشیه .
بزرگ ترین حسنش اینه که به دلیلِ ندونستنِ هیچ چیز تحقیر نمی شی .
خودت هستی و خودت .
کسی تو رو قضاوت نمی کنه , حتی اگر در دیکته ی یک کلمه ی ساده شک داشته باشی .
خودتون رو از این لذت محروم نکنید .
وقتی کسی در جایی چیزی رو معرفی می کنه که ما نشنیدیم یا نخوندیم یا به طور کلی نمی دونیم چیه ,
می تونیم به راحتی در گوگل جستجو کنیم .
به امتحانش می ارزه .
4 . گاهی اوقات مجبوری حرمت دلت رو نگه داری
می گی نه می گی برو می گی نمون
راهیش می کنی
...
یک هفته که می گذره
می بینی دلت مچاله شده , کمرنگ شده , غصه داره , خیسه , انگار گریه کرده
حالا ... این روزها ... یک دلی داری که حرمتش حفظ شده ولی ... تنگه ... به شدت تنگه
5 . ممنون از کامنت های مربوط به متن .
ممنون از نقد های مثبت و منفی .
ممنون از حضور معقول و بی دردسر اکثر دوستان . 
6 . وقتی عزیزترین من رو آزار می دی ,
یادت باشه به دلیل همه ی دلتنگی هایی که من تحمل کردم و همه ی چای هایی که تنهایی , بدون هیچ آب سرد ریختنی برای عزیزترین نوشیدم , باید تاوان بدی .
مواظب باش .
خدای بسیار بزرگی بالای ابرها زیرِ زمین لا به لای درخت ها و هرجای دیگری که تو فکر می کنی یا نمی کنی نظاره گرِ ماست .
7 . وسطِ این همه غصه و دلتنگی , اینکه صبح مجبور نیستی با زنگ ساعت از خواب بیدار بشی , اتفاقِ بسیار لذت بخشیه 
من برای خوابِ صبح می میرم . دستِ خودم نیست , خدا داده !!!
حالا ببین وقتی صبح به خاطر کاری یا کسی یا چیزی , ساعت کوک می کنم و بیدار می شم , چقدر اون اتفاق باید برام اهمیت داشته باشه ، چقدر باید عزیز باشه . 
و البته که کماکان " تا کور شود هرآنکه ... "
بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
وقتی سال نو می شه , اکثر آدم ها به سالی که گذشت فکر می کنند و به چگونه گذشتنش .
منم مثل بقیه , همیشه آخرین برگ سررسید سال قبل و اولین برگ سررسید سال جدید رو به نوشتن آنچه گذشت اختصاص می دم .
البته در سررسید سال جدید خواسته ها و آنچه باید بکنم ها رو هم می نویسم .
سال 91 سال خوبی بود . سه تجربه ی جالب و متفاوت کاری داشتم . به خصوص بخش بازگشت به صحنه ی تاتر که عجیب و بی نظیر بود .
ولی برای من همه ی زندگی در کار خلاصه نمی شه , معاشرینم و آدم ها برام مهم ترند .
امسال ... , گاهی تلخِ تلخ بود , گاهی قابل تحمل ، معدود زمان هایی هم شیرین و لذت بخش ...
شاید مهم ترین اتفاق خوبش , پیدا شدنِ پنجره و تراسی بود که بعد از چهار سال دلم رو باز کرد و به من نوشیدن چای داغ به همراهِ نظاره ی بارش برف هدیه داد .
اما ... با عزیزترینم خیلی کمتر از پارسال چای نوشیدم ... خیلی کمتر ...
نیمه ی اول سال به دلیلی که من محرمش نبودم ... نیمه ی دوم سال به دلیل همان تراس و پنجره ای که دلم رو باز کرد ولی چای خوردن های همیشگی و گپ زدن های آرامش بخش رو از من دریغ کرد ...
نتیجه ی اخلاقی :
در انتخاب محل اقامت خود دقت کنید , هیچ چیز مهم تر از نزدیک بودن به نزدیکانتان نیست .
( ستاد نصیحت های به درد بخور )
چند تا دیگه از اتفاق های خوب این بود که :
از پسِ سختیِ برگزاریِ جشن نفس , به یاریِ دوستانِ همیشه حاضر در صحنه , به بهترین شکل و با رضایت بخش ترین نتیجه برآمدم .
به یک آزارِ عجیب پایان بخشیدم .
با آدم مهربانی , خیلی مهربانی کردم و پذیرای مهربانی هایش شدم ... ولی ...
دیگه ... اینکه ... دیگه ...
اتفاقِ ویژه ای یادم نمیاد ...
اما تلخی ها :
نگاه که می کنم می بینم تلخی ها از شادی ها عمیق تر و جدی تر بودند .
اتفاقی افتاد که دوستش نداشتم , که غصه خوردم , که غمگین شدم , که شونه هام رو سنگین کرد
اتفاقی که گاهی باعث شد به لحظه ای فکر کنم که دیگر در این دنیا نفس نمی کشم و چقدر راحت ترم .
امسال _درست تا روز اول سال جدید_ پر از دروغ شنیدن بود ... از مهربانان , نزدیکان , آشنایان , غریبه ها , هم کاران ...
دروغ های عجیب و غریب و بی دلیل ... یا شاید حداقل دلیلش در حدِ فهمِ کمِ من نبود .
از این دروغ ها بیزاااااااااااااارم ... هنوز یادآوریشون عذابم می ده ... زیاددددددد .
امسال , سال خاطره ها هم بود . سالِ مواجه شدن با یک خاطره ی دور و از دست دادنِ یک خاطره ی تاثیرگذار . خاطره ای که هرگز به مرگش فکر نکرده بودم . اولی عجیب بود , دومی بسیار غم انگیز .
امسال پر از قدرنشناسی بود , پر ازناسپاسی , پر از محبت هایی که فهمیده نشد , ارج نهاده نشد ... , ... بگذریم ...
حوصله ندارم بیشتر از این غر بزنم . دیگه نمی خوام حتی بهشون فکر کنم .
گذر می کنم . از اینهمه بی انصافی گذر می کنم .
می خوام از سال 92 لذت ببرم . رضایت داشته باشم . یاد بگیرم که از هرآنچه دارم و هر آنچه هستم خوشحال باشم ... یعنی می شه ؟
می شه .
سال نو مبارک
پی نوشت :
1 . فروردین شد ... کم کم باید برم آماده بشم که به دنیا بیام .
2 . وقتی عکستون رو می ذارم سر سفره ی هفت سین ,
یعنی خیلی دوستتون دارم ,
بیشتر از هر چیز دیگه ای تو این دنیا ...
با وجود همه ی بداخلاقی هام .
3 . در تعطیلات عید , خواندن حداقل یک کتاب از نوشته های "موراکامی " رو به شما پیشنهاد می کنم .
این تجربه ی لذت بخش رو از دست ندید .
4 . بدترین اتفاق اینه که غرور عاطفی , افسار زندگی ما رو به دست بگیره .
5 . بعضی وقتها یک کامنت چند بار فرستاده می شه , یا کامنت های نامربوط گذاشته می شه ،
من همه رو پاک می کنم , ولی گویا بعضی وقتها پاک نمی شن , به نمایش در میان و باعث ایجاد سوتفاهم می شن .
به هر حال ... از این به بعد هم من بیشتر دقت می کنم , هم شما .
بیخود به این و اون گیر ندین . هیچ اتفاق خاصی نیفتاده . خیالتون راحت . مطمئن باشید .
6 . برنامه ی عید امسال شبکه 3 و پیگیری ماجرای بچه های روستای شین آباد هم از اون قبیل کارهایی بود که ...
نمی دونم , به هر حال اینکه یک شهر مرزی هرگونه کمک برای تسریع بهبود بچه ها رو رد کنه هنوز برام جالب و مسخره ست .
اولین جمله ای که در فرمانداری باهاش مواجه شدیم این بود که "چرا دست از سر ما بر نمی دارین !!! برید شهر خودتون !!! "
البته شاید هم حق داشتند . اینقدر سر این ماجرا هیاهو شد که دیگه خسته شدند .
ولی قصد ما کمک بود و دیگر هیچ ...
به هر حال ...
امیدوارم همه ی وعده های جناب فرماندار عملی بشن . از ته دل امیدوارم .
7 . تا کور شود هر آنکه نتواند دید .
مسیر لغزنده است
کفش های پاشنه بلند
و کمی بی دقتی
شاید وسوسه ...
می توانی به آسانی لیز بخوری
بلغزی ... بغلتی ... بیفتی ... بخندی ...
و به دستهایی نگاه کنی که برای بلند کردنت _ به یاری شاید _ به سویت دراز می شوند .
به جاده نگاه می کنی
انگار جاده را با هزاران پوست موز فرش کرده اند
به پاشنه های بلند نگاه می کنی
کفش هایت را در می آوری
پابرهنه مطمئن تر است
باید بروی
باید از جاده عبور کنی
راه دیگری نیست
آ رام گام بر می داری , از لا به لای پوست های موز , هرجا که زمینی سفت پیداست .
لغزندگی را مرعوب می کنی با پاهایی برهنه .
از جاده عبور می کنی
چیزی تو را هدایت می کند
چیزی که هر از گاهی در این جاده ی لغزنده دست تو را می گیرد
کنارت راه می رود
در آغوشت می کشد
و تو را دلگرم و مطمئن به غلبه بر هر جاده ای امیدوار می کند .
. . .
موزها تمام شدند , کفش هایم را پوشیدم ,
میدانی
صدای قدم هایی که برای دیدار تو برداشته می شود از هر لغزشی دلنشین تر است ...
پی نوشت :
1 . این پست کمی طولانیه , چون اتفاقِ شوکه کننده ی پستِ قبلی همه چیز رو تحت تاثیر خودش قرار داد .
2 . مراعاتِ زیادی آدم ها رو پررو می کنه .
بعضی وقت ها برای بعضی انسان ها اهمیتی قائل می شم که لیاقتش رو ندارن .
چیزهایی رو فدا می کنم که نباید .
از اتفاق هایی در زندگی شخصی ام می گذرم که نباید .
مشکل از منه .
گاهی اوقات باید حواسم رو جمع کنم , بفهمم , درک کنم , بپذیرم که :
" قدر زر , زرگر شناسد قدر گوهر , گوهری "
نمی فهمه دیگه , تقصیر خودش نیست , در توانش نیست . همین .
3 . دلم تنگ می شود
دلم همه چیز را در سکوت فرو می خورد
من داشتنِ دلی آرام را تجربه می کنم
صدایت را پذیرا می شوم و مهرت را و حضورت را
همه چیز دیگرگونه است و من طعم خوراکی های تو را در تبسمی ابدی می بلعم
به گذشته باز نمی گردم
فقط امروز را ذخیره می کنم
اینهمه دوست داشتن در هیچ تُنگِ کوچکی جا نخواهد شد
من در اقیانوس می مانم ...
4 . حوصله ام سر می ره
کسل می شم
پس چرا من اینهمه انرژی دارم وقتی همه همش در فکرِ خوابند ؟
همینجوری ... بی ربط " ... کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست "
5 . از همه ی تسلیت های پست قبلی ممنونم .
من عادت ندارم از مرگ کسانی که سالهاست ازشون بی خبرم برای خودم فاجعه بسازم .
فکر می کنم بهتره تا وقتی زنده هستیم قدر یکدیگر رو بدونیم .
از حامد مهاجر 7 سال بود که بی خبر بودم . حیف که بی خبر بودم . حیف که نشد ما دو تا دوست ساده ی خوب برای هم باشیم ... حیف ...
نوشتن اون پست برای دریافت تسلیت نبود .
شاید ادای دین بود به مردی که بیشترین تاثیر رو در وسیع شدنِ جهان بینیِ کوچک من داشت .
ادای دین بود به کسی که به تدریس عشق می ورزید و من از تدریسِ بی قید و شرطِ او بسیار آموختم .
ادای دین بود به همه ی لحظه های خوب و حس های خوبی که در دانشگاه بابت حتی کوچک ترین پیشرفت , به من _ تنبل ترین شاگرد کلاسش _ هدیه کرده بود .
دلم به درد میاد به خاطر دانشگاه هنر که دیگه حامدی نداره تا با اولین برف , جسورانه و مطمئن , کلاس سلفژ خودش و کلاس سلفژ بچه های موسیقی ایرانی رو تعطیل کنه , 25 نفر دانشجوی ورودی 80 رو ببره برف بازی و بهترین خاطره ی ترم دوم رو براشون رقم بزنه .
دلم می سوزه برای همه ی دانشجوهای مشتاقِ موسیقی که قراره بعد از حامد وارد دانشگاه بشن و از نعمتِ داشتن بهترین و جالب ترین استادِ موسیقی محرومند .
حیف ...
6 . این ششم بودن در جدول رو دوست دارم
تحملش برای استقلالی ها خیلی سخته
آخی ... طفلکی ها ... چه خاطرات تلخی
7 . دو تا پی نوشت داشتم که خیلی طولانی بودند , تصمیم گرفتم ازشون یک پست جدید بسازم .
فکر می کنم اینجوری بهتره ...
راستی ,
بعضی وقت ها باید شیرجه بزنی تو قلبت .
درست بپری وسطش و ببینی حرف حسابش چیه .
بعضی وقتها باید جسور باشی . خیلی جسور . جسور و جذاب و خواستنی ...
باید پر از خلاقیت باشی ... پر از نو آوری ... پر از هیجان ...
بعضی وقتها باید تکلیفت رو با خودت روشن کنی ... بی تعارف ... رک و راست ...
همین .